پاسخ: عرفا هرچند که مستقیم و با ادبیات سیاسی سخن نمی‌گویند، اما با زبان عرفانی، بنیادین‌ترین اصول آزادی و مردم‌سالاری را در جان و اندیشه‌ی افراد می‌نشانند. برای مثال، اگر تنها مفهوم "فضاگشایی" را در درون خود پیاده کنیم، بذر دموکراسی را در جان خود کاشته‌ایم. فضاگشایی به ما می‌آموزد که در هستی برای همه جا هست؛ جهان دیوار ندارد، ذهن دیوار ندارد، پس برای یکدیگر فضا باز کنید و بخل نورزید. اما "منِ ذهنی" و نفس، بخیل است، اهل تکفیر، حذف و قضاوت است. ازاین‌رو، حتی اگر در ظاهر آزاد باشد، در باطن اسیر است، چرا که آزادی واقعی در گرو شناخت خود و رهایی از تنگ‌نظری و دیوارهای ساختگی است.

عرفا و اهل معنویت، دنیای خاص خود را دارند که با سیاست‌ورزی‌های معمول هم‌خوانی چندانی ندارد. سیاست، چه در بهترین حالت در پی مصلحت‌اندیشی و چه در بدترین حالت، گرفتار قدرت‌طلبی است، اما عرفان در جستجوی حقیقتی است که فراتر از تضادها و رقابت‌های دنیای سیاست قرار دارد. به همین دلیل، عرفا معمولاً از ورود مستقیم به سیاست پرهیز می‌کنند، زیرا فضای سیاست غالباً مخاطبانی را جذب می‌کند که بیشتر درگیر خصومت و جدل‌اند تا جستجوی حقیقت.

بااین‌حال، پرهیز از دخالت مستقیم، به معنای بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت جامعه نیست. اهل معرفت، به شیوه‌ای غیرمستقیم در تحولات اجتماعی تأثیر می‌گذارند. سخنان حکیمانه، آموزه‌های اخلاقی و پیام‌های معنوی آن‌ها، گاه تأثیری عمیق‌تر و ماندگارتر از هر اقدام سیاسی مستقیم دارد. این روش، متناسب با جایگاه و شخصیت هر فرد است؛ چنان‌که شاعر به زبان شعر سخن می‌گوید، مولانا به زبان عشق، و هرکسی با شیوه‌ای که بیشترین نفوذ را در دل‌ها داشته باشد.

از سوی دیگر، تاریخ نشان داده است که سیاست‌مداران عاقل و خردمند، از مشورت و الهام گرفتن از عرفا غافل نبوده‌اند. حکومت‌هایی که بر پایه‌ی درایت و مردمی‌بودن بنا شده‌اند، اغلب رابطه‌ای غیرمستقیم با اهل معرفت و نظر داشته‌اند. مولانا با پادشاه وقت نامه‌هایی رد و بدل می‌کرد، و یوسف، عزیز مصر شد، بی‌آنکه خود را به بازی‌های سیاست آلوده کند. این رابطه‌ی دوسویه میان حکمت و حکومت، همواره نقطه‌ی امیدی برای جوامع بوده و است.

قاسم سلطانی