یکی از ویژگی‌های ذهن‌های بسته و افسرده‌صفت این است که هر حقیقتی که ورای فهم یا منافعشان قرار دارد را منکر می‌شوند. این ذهن‌ها یا توانایی پذیرش حقیقت را ندارند، یا گسترش آن حقیقت برایشان ناخوشایند است، پس آن را تحریف، تحقیر یا سرکوب می‌کنند.

این انکار می‌تواند در چند حالت رخ دهد:

۱. منکران تمام‌عیار حقیقت

این دسته، تمام یک حقیقت را انکار می‌کنند. آن‌ها نه می‌دانند و نه می‌دانند که نمی‌دانند.

به این حالت جهل مرکب می‌گوییم؛ چراکه فرد نه‌تنها نادان است، بلکه به نادانی خود آگاه نیست و گمان می‌کند می‌داند. این ذهن‌ها بسته‌اند و از پذیرش دانشی که جهان آن‌ها را دگرگون کند، هراس دارند.

۲. تحقیر حقیقت برای فرار از مسئولیت

در این حالت، فرد نمی‌تواند حقیقت را منکر شود، اما آن را کم‌اهمیت جلوه می‌دهد. مثلا کسی که نمی‌تواند اهمیت خودشناسی را انکار کند، اما با مغالطات شناخته‌شده، آن را کم‌ارزش نشان می‌دهد:

"آدم کامل که وجود ندارد، پس چرا باید تلاش کنیم؟ تو هم کامل نیستی، من هم کامل نیستم، پس همه‌ی ما همین‌طور هستیم!"

اما واقعیت این است که میان کسی که خودسازی می‌کند و کسی که از آن می‌گریزد، تفاوتی به بزرگی روشنایی و تاریکی وجود دارد. نادیده گرفتن این تفاوت‌ها، خود نوعی انکار حقیقت است.

این ذهن‌ها به جای تغییر، به توجیه وضعیت خود می‌پردازند. آن‌ها دچار "طرحواره‌ی شکست" هستند و از تغییر می‌هراسند، چراکه تغییر یعنی تلاش، پذیرفتن کاستی‌ها و حرکت به سوی ناشناخته‌ها.

این‌که می‌گویند "هیچ‌کس کامل نیست"، گاهی بیشتر یک تسکین است تا بهانه‌ای برای رشد نکردن. اما حقیقت این است که فاصله‌ی میان انسان‌ها عظیم است. کسی که خودشناسی را در آغوش می‌کشد، دنیایی متفاوت از کسی دارد که از آن گریزان است.

۳. انکار حقیقت از ترس تحول

فرض کنید خودشناسی یک شهر و سرزمین باشد. شما وارد این شهر می‌شوید، اما این ورود آغاز راه است، نه پایان آن. تازه نوبت گردش در مقصد می‌رسد و مقصد بی‌کران است.

برخی فقط دروازه‌های این شهر را دیده‌اند، برخی در چند خیابان آن قدم زده‌اند، و برخی در عمق این سرزمین گشته‌اند. اما کسی که ذهن بسته و متعصب دارد، حتی اگر به این شهر سفر کند، جز خیابان‌های محدودی را که در ذهنش تأیید شده، نخواهد دید.

تحقیر حقیقت، مکانیزم دفاعی ذهن‌های جزم‌گراست. آن‌ها برای حفظ باورهای کهنه‌ی خود، با هرچه که آن را تهدید کند مقابله می‌کنند. ذهن‌هایی که حاضر به تغییر نیستند، حقیقت را نه می‌بینند، نه می‌شنوند، و نه درباره‌اش فکر می‌کنند.

۴. سرکوب حقیقت از سر ترس و منافع

در تاریخ، بسیاری نه‌تنها حقیقت را انکار کرده‌اند، بلکه برای محو آن به جنگ برخاسته‌اند.

_حقیقت زن را نخواستند ببینند، پس او را سانسور کردند، در گونی انداختند و از چشم‌ها دور کردند.

_یهودیانی که مسیح را به صلیب کشیدند، حقیقت او را درک نکردند و او را یک مدعی دروغین خواندند.

_منصور حلاج را به دار آویختند، چون "انا الحق" او را نفهمیدند و گمان کردند که ادعای خدایی دارد.

_شمس تبریزی را کشتند، چون حقیقت او فراتر از تحمل ذهن‌های بسته‌ی زمانه‌اش بود.

این افراد همان ذهن‌های بسته‌ای هستند که باورهایشان را با هزاران میخ محکم کرده‌اند. ذهن‌هایی که طرحواره‌های ناسازگارشان را سازگار می‌پندارند و هیچ تغییری را برنمی‌تابند.

خودشناسی می‌خواهد باورها و طرحواره های "ناسازگار" را که مانع رشد هستند، از ذهن حذف کند، وگرنه طرحواره‌های سازگار برای زندگی و بقا لازم هستند. درک تفاوت های طرحواره های سازگار و ناسازگار می‌تواند سوءبرداشت را رفع کند.

اما ما چه باید کنیم؟

باید بپذیریم که حقیقت، نوری است که نمی‌توان آن را خاموش کرد. باید شهامت تغییر داشته باشیم و باورهایمان را به چالش بکشیم.

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

اگر زبان بگشاییم و از حقیقت بگوییم، شاید بارها اشتباه کنیم. اما اگر سکوت کنیم و در باورهای کهنه‌ی خود محبوس بمانیم، هیچ راهی برای رشد نخواهیم داشت.

در نهایت، حقیقت یا آزادمان می‌کند، یا زنجیرهایش را به پای خودمان خواهیم بست. انتخاب با ماست.

قاسم سلطانی