۱۰ اصل برای آرامش، سعادتمندی و سلامت روان و جسم
۱_ ذهنها را تاراج نکنیم و ذهن خوانی نکنیم.
ما آنگونه که هستیم، دنیا را میبینیم، نه آنگونه که دنیا هست. ذهن دیگران را با سایههای باورهای خویش تفسیر نکنیم. گمانهزنی دربارهی نیتها، جز وهم و خسران، ثمری ندارد. ذهنخوانی، سرآغاز کژفهمی و ویرانی پیوندهاست.
جهان، آینهی ذهن ماست. مردم را نه آنگونه که هستند، بلکه آنگونه که درون خود ساختهایم میبینیم. پس قبل از آنکه نیتها را حدس بزنیم، از خود بپرسیم:
آیا این حقیقت است یا انعکاس باورهای کهنهی من؟
۲_ آدمی همان است که درون او جاریست
کردار انسان، پژواک سلامت روان و جان اوست. از هر قلبی، همان میتراود که در آن خانه کرده است. اگر شرارت میبینیم، بدانیم که زخمها سخن میگویند. اگر نیکی مییابیم، آن را دریابیم و پاس بداریم.
انسانها به اندازهی سلامت روانیشان خوب یا بد رفتار میکنند. کسی که زخمی است، میخراشد. کسی که آرام است، آرامش میبخشد. پس قبل از قضاوت، ببینیم فرد مقابل در چه جهانی نفس میکشد.
۳_ راستی و صداقت، کلید جاودانگی است
هیچ پردهای دروغ را تا ابد نمیپوشاند. فریب، تار و پودی است که خود را در آن اسیر میکنیم. مردم از آنچه میگوییم، آگاهند؛ اما از آنچه پنهان میکنیم، آگاهترند. هر دروغی که بکاریم، ریشهی صداقت را در دل خویش میخشکانیم.
دروغ، زنجیری است که خود را با آن میبندیم
هر دروغ، کودتایی علیه حقیقت است. دروغ، خشت اول دیواری است که دیر یا زود بر سرمان آوار میشود. مردم شاید سکوت کنند، اما حس میکنند و فاصله میگیرند. و این انزوای ناگفته، مجازاتِ بیصداست.
۴_ به هر جان، به چشم گوهر بنگریم
هیچکس را خوار مپنداریم. چه بسا گدایی که در جامهی فقر پنهان شده، پادشاهی باشد که ما را به بوتهی آزمون کشانده است. زندگی، آیینهایست که کردار ما را بیکموکاست بازمیتاباند.
هیچکس را دستِکم نگیریم.
ممکن است پادشاهی در لباس فقر روبهرویمان باشد. هر رفتار و کلام، بذرِ تصویری است که در ذهن دیگران از خودمان میکاریم. در روزهای مبادا، همین تصویر یا ناجی ما خواهد شد، یا طنابِ دارمان.
۵_ خویشتن را دریابیم
بر زندگی دیگران سنگینی نکنیم. مسئولیت زیستن را خود بر دوش کشیم. زخمهای خویش را مرهم باشیم و از نقش قربانی بیرون آییم. هر که خود را به زنجیر دیگران ببندد، رهیدن را از یاد میبرد.
دست از سر دیگران برداریم.
در زندگی دیگران دخالت نکنیم، مسئولیت خود را بپذیریم و نقش قربانی را کنار بگذاریم. هر نقشی که بر خود تحمیل کنیم، زندانی آن خواهیم شد.
۶_ سفسطه، گسلایتینگ، تزویر؛ زهر جاناند
آنچه در دل نهفته است، بیهیچ تردیدی در جان کائنات ثبت میشود. اگر تنهایی گریبانمان را گرفته، اگر بیقراری مجال آرامش نمیدهد، شاید صداقت را گم کردهایم.
مغالطه و سفسطه، گورِ اعتماد است.
مردم با چشم نان نمیخورند، اما با قلبشان حقیقت را لمس میکنند. اگر اطرافمان خلوت شد و دلها از ما رمیدند، شاید مشکل در خود ماست.
۷_ نیازی به اثبات خویش نیست
هرچه بیشتر برای اثبات خود دستوپا بزنیم، بیشتر در مرداب تردیدها فرو میرویم. حقیقت همچون آفتاب است؛ نیازی به فریاد ندارد. اگر حقیقتیم، زمان خود را آشکار خواهد کرد.
تلاش برای اثبات خود، فریادی از درونِ ناتوانی است.
نیازی به تقلای بیهوده نیست. الماس، نیازی به توضیح درخشش خود ندارد.
۸_ ادب، قلب تپندهی انسانیت است
اما ادبی که از دل برنیاید، باری است که قامت روح را خم میکند. تکلف و تصنع، جامهای سنگین است که دیر یا زود، در آن خواهیم شکست. ادب حقیقی، همان است که از جان میجوشد.
ادب و تواضع، تاجی است که فقط بزرگان بر سر دارند، ادب، اگر مصنوعی باشد، بوی تظاهر میدهد. اما اگر از دل برخیزد، قدرتی خاموش دارد که همه را بیصدا تحت تأثیر قرار میدهد.
۹_ رواداری، کلید رهایی از تنگنظری است.
حسادت و تنگنظری، زهری است که ابتدا خود را میکُشد، اما رواداری، کلید دروازهی آسودگی است. تنگنظری و حسادت، زنجیرهایی نامرئیاند که ما را از شکوفایی بازمیدارند. هرچه روادارتر باشیم، آرامش و خوشبختی بیشتری نصیبمان خواهد شد.
این جهان کوه است و فعل ما ندا؛
آنچه بفرستیم، همان را بازخواهیم گرفت.
چه زیباست که پژواک نیکی را بشنویم.
۱۰_ رهایی در گذشتن است
گذشته، مردابی است که اگر در آن بمانیم، فرو خواهیم رفت. باید از بند آنچه بودهایم، رها شویم تا آنچه میتوانیم باشیم را دریابیم. ناتوانی در بخشش دیگران، چیزی جز ناتوانی در بخشش خویش نیست. هرکه دیگران را نبخشد، در حقیقت خود را در زنجیر نگه داشته است. رهایی، تنها در آغوش گشادهی بخشش متولد میشود.
گذشته، تابوتی است که باید رهایش کرد.
تا زمانی که گذشته را بر دوش میکشیم، قدرت پرواز نداریم. نبخشیدن دیگران، در حقیقت نبخشیدن خودمان است. و کسی که خود را نبخشد، تا ابد در زندانی زندگی میکند که کلیدش در دستان خودش است.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid