وقتی پادشاه نشدم، تخریب را انتخاب کردم
وقتی پادشاه نشدم، تخریب را انتخاب کردم
عیبجویی، مغالطه، و ریشههای خاموشی ما
مقدمه
این نوشته، دربارهی کسانیست که هنرشان نه ساختن، که مخالفتکردن است. کسانی که وقتی نمیتوانند چیزی بیافرینند، به ویرانکردن آنچه دیگران میسازند، دل خوش میکنند.
کسانی که بهجای نگریستن به درون، چشم به عیب دیگران دوختهاند؛ آنها که تحقیر دیگری را مرهمی برای زخمهای ناپیدای خود ساختهاند.
در این جستار، از مثالهایی استفاده میکنم که شاید سیاسی یا جهتدار بهنظر برسند؛ اما نیت من تمرکز بر یک فرد یا جناح نیست. این مثالها تنها ابزاریاند برای شناخت پدیدهای عمیقتر: ستیزهجویی مزمن، تمسخر، و میل به خاموشکردن صداهای متفاوت.
این یک دعوت است؛ دعوتی به تأمل، نه قضاوت.
پرسشیست که به درون برمیگردد:
«آیا این صدای تمسخر، این بیاعتمادی، این میل به تحقیر، در من هم هست؟»
زیرا این پدیده، فقط در صحنهی سیاست نیست؛
در خانواده هست، در محیط کار، در خیابان، حتی در تنهاییِ ما.
در چنین فضایی، صدای تمسخر، بیاعتمادی، و میل به تحقیر، از سیاست فراتر میرود و به بخشهایی از شخصیت ما راه پیدا میکند.
ضدیت و ستیزهجویی مزمن، تنها یک کنش سیاسی یا اجتماعی نیست؛
در بسیاری از موارد، این رفتار، بازتاب اختلالهای عمیقتریست در شخصیت.
این را میتوان "اقتصاد روانی تخریب" نامید: سازوکاری که در آن، فرد به جای سرمایهگذاری روی رشد خود، انرژیاش را صرف نابودی دیگران میکند؛ نه از سر قدرت، بلکه از جایی که تخریب، آسانتر از ساختن به نظر میرسد. چنین رفتاری، اغلب ریشه در ترس از ناکامی یا شرم درونی دارد.
در ادامه، به این خواهیم پرداخت که چگونه مغالطهها، واکنشها، و قضاوتهای تند ما، میتوانند ریشه در زخمهای کهنهی روان داشته باشند، زخمهایی که ما را نه به قهرمان، که به ویرانگرِ هر امیدی بدل میکنند.
زنی را به یاد دارم که سالها با عروسش جنگید، نه برای اصلاح، نه برای عدالت، بلکه برای آنکه وجودش معنا بیابد در سایهی یک دشمنی.
کسی را میشناسم که ضدیت با سیگار، ضدیت با دین، با قوم، با حزب، با پدر، با فرزند... شده بود تمام هویتاش.
و دیگری، با مردی که برخاسته بود، نه برای فرمانروایی، بلکه برای آنکه دستکم پدری کند برای ملتی بیپناه.
در بسیاری از گفتوگوهای روزمره، آنچه جاریست، نه جستوجوی راهحل است، نه امیدی برای ساختن.
بلکه صداییست که در پوشش «انتقاد» میآید، اما با طعم تمسخر و نیتِ خاموشکردن.
مردی میخواهد طرحی بیاورد، زنی میخواهد امیدی ببخشد، کسی میخواهد برخیزد…
اما پیش از آنکه سخنشان شنیده شود، تیرهایی از تمسخر و تحقیر بر آنها فرود میآید.
نه برای اصلاح، که برای خفهکردن صدا.
مغالطههایی که بر زبانمان جاری است
در میدان ذهن و زبان ما، مغالطهها خانه کردهاند:
مغالطهی ارزیابی یکطرفه
تنها ضعفها دیده میشوند، بیآنکه تلاشی برای دیدن نیت یا امکان اصلاح صورت گیرد.
مغالطهی مسمومکردن چاه
پیش از آنکه کسی دهان بگشاید، برچسبها روانه میشوند: «وابسته»، «سادهلوح»، «خائن»، «نمایشی»…
مغالطهی حمله به شخص
ایده کوبیده نمیشود، بلکه صاحب ایده کوبیده میشود.
حتی اگر آن شخص، تنها امیدی باشد که برخاسته است.
اما چرا چنین میکنیم؟
چرا عادت کردهایم در جایگاهِ عیبجو و ستیزهگر بمانیم؟
چرا وقتی کسی برمیخیزد، ما بهجای همراهی، سنگ میاندازیم؟
پاسخ، تنها در تاریخ یا حکومتها نیست.
پاسخ در روانِ زخمیِ ماست؛
در ذهنهایی که با طرحوارههای ناسازگار بزرگ شدهاند، بدون آنکه بدانند.
طرحوارهی نقص و شرم
«من کافی نیستم… پس دیگران هم نباید کافی باشند.»
اگر کسی برخیزد، عقدههای پنهان ما فوران میکند.
بلندای او، کوتاهی ما را فاش میسازد.
طرحوارهی بازداری هیجانی
ترس از شور، ترس از امید.
وقتی دیگری به روشنی سخن میگوید، ما سایهی سرکوبشدهی خود را در آینه میبینیم… و میرانیمش.
طرحوارهی منفیگرایی و بدبینی
همهچیز بد است، همه فریبکارند، همه حرکتها «شوی تبلیغاتی» است.
آنقدر فضا را تیره میکنیم که حتی کورسویی هم بیفایده بهنظر میرسد.
طرحوارهی استحقاق و معیارهای سختگیرانه
«فقط یک قهرمان بینقص شایستهی حمایت است»
و چون چنین کسی وجود ندارد، هیچکس سزاوار نیست.
آنکه برخاست، و آنکه خندید
در این میان، مردی برخاست.
نه ادعای پیامبری داشت، نه تاج پادشاهی بر سر.
گفت: آمدهام تا پدری کنم، نه برای فرمانراندن، که برای همراهی.
و همین برخاستن، برای برخی گناهی نابخشودنی بود.
نه چون اشتباهی کرد، بلکه چون ما هنوز در تاریکی خود، احساس امنیت میکردیم.
و نور، دردناک بود.
در چنین وضعی، تمسخر، دفاعیست برای آسودن در انفعال.
مغالطه میسازیم تا تکان نخوریم.
مثل همان قاتلی که گفت:
«نمیتوانستم رئیسجمهور شوم،
اما با کشتنش، همه نامم را یاد گرفتند.»
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid