تشویق مشروع، تحسین مشکوک
تشویق مشروع، تحسین مشکوک🌟👏
چرا گاهی یک جملهی ساده، مانند «آفرین! کارت عالی بود» به جای لبخند، سردی به دنبال دارد؟
چرا تحسین بهجا، در نظر بعضی آدمها، نه پاداشیست برای تلاش، بلکه طعمهای مشکوک برای فریبی ناگفته؟
آیا ریشهی این واکنشها در فروتنیست؟ یا در زخمهایی که هنوز التیام نیافتهاند؟
این جستار، به تماشای یکی از نازکترین مرزهای روان مینشیند:
مرز میان تشویق سالم و وابستگی خودشیفتگانه به تأیید؛
میان پذیرش مهربانی و بدگمانی به تحسین.
آنکه تحسین را پس میزند
بارها پیش آمده که کسی را به درستی تحسین کردهایم، اما او یا بیاعتنا گذشته، یا حتی آزرده شده.
گویی تحسین را باور ندارد.
باور ندارد که لایق باشد، یا اینکه ما راست گفتهایم.
در اینجا، معمولاً با آدمی مواجهایم که در درون، خود را ناکافی، نالایق یا نامحبوب تجربه میکند؛ نه در سطح فکر، بلکه در عمق حس.
به همین دلیل، هر آنچه از بیرون میآید و با این تصویر درونی سازگار نیست، دروغ تلقی میشود.
همهچیز مشکوک است، حتی مهر.
این همانجاست که روانشناسان از «طرحوارهی بیاعتمادی» سخن میگویند.
آدمهایی که تحسین را پس میزنند، جهان را ناامن میبینند. برای آنها هر «آفرین»ی ممکن است شمشیری پنهان باشد:
کودکی که تنها در قبال نمرهی بیست تحسین شده، حالا در بزرگسالی هر تمجیدی را شرطی میداند.
کارمندی که سالها با عیبجویی رئیس زندگی کرده ناگهان در برابر تعریفِ صمیمانه گارد میگیرد.
اینجا تحسین نه نوازش، که رمزگشایی درد است.
اینچنین است که جامعهای از آدمهای زخمخورده شکل میگیرد، همان جامعهای که در بخش بعدی از آن سخن میگوییم...
آدمی که جهان را جای امنی ندانسته، نمیتواند کلمات شیرین را بدون بدگمانی بپذیرد.
تحسین، برایش رمز است نه حقیقت.
نوازش، مقدمهی ضربه است.
اما تشویق صادقانه، عدالتی ظریف است:
بازتابی از دیدنِ درستِ دیگری. وقتی معلمی به دانشآموز میگوید «این انشا از جان گذشته»، یا همکاری قدردان ایدهی تو میشود، این نه لطف، که حق توست. چرا از شنیدنش شرم کنیم؟
تحسینگریزی، همیشه فضیلت نیست
جامعهای که در آن، تعریفکردن را مساوی تملق میداند، و هر لبخند را مشکوک میبیند، خود به تربیت انسانهایی ختم میشود که با مهر بیگانهاند.
در چنین فضایی، فروتنی به شکل ظاهریِ تحقیرِ خود بدل میشود؛
تشویقگری، یک هنر گمشده است؛
و تشویقپذیری، رفتاری شرمآور تلقی میشود.
در حالیکه تشویق، اگر از سر صداقت باشد، چیزی شبیه به عدالت است.
کسی که کار خوبی کرده، حق دارد که بازتاب نیکی خود را در چشم دیگران ببیند.
چرا نبیند؟ چرا شرم کند؟
اگر هنرمندی جان در اثری دمیده، چرا از کفزدنها روی برگرداند؟
آیا این بینیازی، واقعی است؟ یا نقابیست بر زخمی که نخواسته دیده شود؟
استادی که استاد را نمیپذیرد:
گاه واژهای چون «استاد» که میتواند بالی بر شانههای شایسته بنشیند، به سنگی در کفش تبدیل میشود.
آنکه سالها در مسیر دانش کوشیده، چرا از این عنوان میگریزد؟
آیا این فروتنی اصیل است؟
یا ترسی است از بارِ انتظاری که این واژه میآورد؟
یا شاید زخمهایی از گروههایی که «استاد» را نه وصفِ صلاحیت، که لقبی برای قدرتطلبی میدانند؟
این واکنش، مرز باریکی است میان: حساسیتِ سالم (ترس از تبدیل شدن به مُتَلَقِّیانِ توخالیِ القاب)
و زخمهای ناسالم(ناتوانی در پذیرشِ شایستگیهای واقعی خود)
خودشیفتگیِ گرسنه، و آدمی که سیر است
اما از آنسو، هستند کسانی که هر کارشان را نه برای خود کار، که برای تحسین دیگران انجام میدهند.
اینان، گرسنگانیاند که درونشان با هیچ «آفرین»ی سیر نمیشود.
هر بار که دیده میشوند، فقط برای لحظهای آرام میگیرند، و بعد دوباره به میدان میدوند، تشنهتر از پیش.
اینجا با وابستگی خودشیفتگانه به تأیید مواجهیم.
جایی که آدمی دیگر خودش نیست، بلکه آینهایست از نگاه دیگران.
او نه میآفریند، نه میبالد، بلکه فقط «جلب میکند» و «ادعا میکند.
هنر زیستن: پذیرفتن بیوابستگی
آیا راهی هست که بتوان تحسین را پذیرفت، اما به آن وابسته نشد؟
آیا میتوان نرمی زبان را تجربه کرد، بدون آنکه دچار گمانهزنی شد؟
آری.
راه، از بازسازی خودانگاره میگذرد.
از شناخت و آشتی با آن تصویری که از خویش در آینه داریم.
وقتی انسان به اندازهای از عزتنفس دست مییابد که واقعاً خود را شایستهی مهربانی و احترام بداند، دیگر در برابر تشویق گارد نمیگیرد.
نه آن را گدایی میکند، نه از آن میگریزد.
او فقط میپذیرد.
با لبخند، با تشکر، بیاضطراب.
و سرانجام...
تحسین مشروع، مانند نور خورشید است:
نه آنقدر تند که بسوزاند،
نه آنقدر کم که به تاریکی بینجامد.
میزان دریافتش، هنر زیستن است.
و شاید مانند بارانی است بر زمین وجود
نه سیلانی که ریشهها را بشوید،
نه قطرهای که در هوا خشک شود.
پذیرفتن آن، هنر نوشیدن به اندازهی عطش است؛
و پرهیز بیمارگونه از آن، نشانهی زمینی ترکخورده است که باران را خیانت میپندارد.
بیاموزیم که:
نه چنان تشنه باشیم که ابر را اسیر کنیم،
نه چنان هراسان که چتر بگشاییم در روزهای آفتابی.
و اگر امروز کسی را دیدی که از «آفرین» تو گریزان است،
شاید بتوان پرسید:
اگر باورکردن این حرف سخت است، چه کمکی میتوانم بکنم؟
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid