بخش چهارم: از تماشا تا تامل و اما شاهکتاب
بخش چهارم: از تماشا تا تامل
و اما شاهکتاب
ذهن انسان در آغاز، کتابی سپید است؛
نه سپیدی تهی، بلکه سپیدی سرشار از امکانهای هستی.
اما جامعهای که خود اسیر باورهای کهنه است،
با مرکبهای ترس و بایدها
بر این صفحهی بیگناه مینویسد:
"این است جهان!"
آنچه ما را ساخته، اغلب دستنوشتهی ما نیست؛
نسخهایست دیکتهشده از بیرون.
مفاهیمی چون خیانت و غیرت، خوبی و بدی،
همگی قالبهایی تحمیلیاند
که ذهن خودجوش ما را شرطی و محدود کردهاند.
اکنون این ذهنِ دستکاریشده میخواهد کتاب بخواند؟
سریال ببیند؟ عاشق شود؟ درک کند؟ همدل باشد؟ کتاب بنویسد؟
نه، این دیگر آن ذهن کارخانهای نیست؛
نسخهای بدل است، با حافظهای انباشته از باید و نباید،
و بینصیب از معصومیت و جوشش اصیل.
ما جهان را با ذهنی تجربه میکنیم که دیگر از آن ما نیست.
ذهنی که با الگوهای بلعیدهنشده و ارزشهای ناهضمشده زندگی میکند.
از همینجاست که میبینیم ذهن تحلیل میکند، گوش میدهد،
عاشق میشود، خشم میگیرد؛
اما نه از سرچشمهی اصالت،
که از ذخایر تحمیلی.
نالههای ذهنِ بیگانه:
این ذهن نالان است.
شکاک، ترسو، محافظهکار و مصلحتجو.
از پیوند عاطفی با خود، دیگران و هستی بازمانده،
و از همینرو تلخکام شده است.
و این تلخی، دامنهای وسیع دارد.
غرور، خشم، حسادت، خودبرتربینی، تنگنظری،
ناتوانی در مدیریت هیجان و عاطفه؛
همهی اینها، ثمرهی یکیانگاری با ذهنیست تحمیلی.
این همان از خود بیگانگی و الیناسیون است.
مولانا، این بیگانگی را به زبان نی بیان کرد؛
همان نی که چون از اصل خود جدا شده، ناله میکند.
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
زمین ذهن، حاصلخیز است؛
اما باغبانیاش نه در اختیار طبیعت ماست،
نه حتی خدای ما؛
بلکه در تصرف نفس است،
و ایگو، این منِ جعلی، تخم تلخی میکارد و ثمر تلخ میچیند.
کتابی که در این زمین، تخم آگاهی بکارد
و آن را به نور حضور بسپارد،
شاهکتاب است.
شاهکتاب، صدای بیزمانیست؛
میخواهی آن را وجدان بنامی؟ خدا؟
یا روشنترین بخش وجود خودت؟
هر نامی بدهی،
او مهربانتر از نفس است،
و گرفتار وسوسهی داوری و دوگانهسازیِ خوب و بد نیست.
اما اگر منِ ذهنی باغبانی کند،
حتی کتابی که او نوشته، به خوراکی سمی بدل میشود
که در سلولهای ما رخنه میکند
و زیست طبیعی انسان را مختل میسازد.
باید بگذاریم کتاب درون را او بنویسد؛
او که در پی اثبات نیست، در پی پیوند است.
او چیزی نیست جز حضور؛
پیوند زنده با ضمیر پاک، و فضای گشودهی دل و ذهن.
گشودگی دل:
درکِ داستانها بدون پیشداوریِ اخلاقی.
پذیرشِ انسانها، فارغ از برچسبهای "خوب" و "بد".
اگر بتوانیم کتاب ذهن خود را پاک و از نو بنویسیم،
آنگاه به شاهکتاب دست مییابیم؛
کتابی که ما را میخواند، پیش از آنکه ما آن را بخوانیم.
زیباترین کتابها،
شیرینترین سخنان،
عاشقانهترین روابط،
بهترین زنان و مردان،
حتی خود زندگی—
اگر با نگاه منِ ذهنی دیده شوند، وارونه میشوند:
بهشت، جهنم میشود.
زیبایی، زشتی میشود.
و حقیقت، پشت نقاب دروغ پنهان میگردد.
حجاب را که نفس است، عفت میبیند...
با غیرت منِ ذهنی، آزادی را در قفس میاندازیم...
همین لحظهی اکنون، که بهشت است، به جهنم بدل میشود...
برهنگی زن را تاب نمیآورد، اما برهنگی جنگ را به نمایش میگذارد...
فاصله و سوءظن را جایگزین صمیمیت و اعتماد میکند...
و سانسور و تحریف را به جای صداقت و خودجوشی مینشاند...
و تو بگو:
از انسان چه میماند، اگر شاهکتاب درون را بازخوانی نکند؟
پرسش نهایی این نیست که چه میخوانیم،
بلکه این است که با چه چشمی میخوانیم:
چشمی که جامعه به ما داده؟
یا چشمی که از ژرفای شاهکتاب درون پیدا کردهایم؟
تفاوت این دو نگاه،
تفاوت میان اسارت در تفسیرهای تحمیلیست
و رهایی در خوانش ناب هستی.
خواندن مهم نیست؛
چگونه خواندن مهم است.
اگر اهلِ کتاب، با ذهنی آزاد و دلی گشوده میخواندند،
جهان امروز شکلی دیگر داشت.
شاهکتاب، همان جاییست که قلم از دست ایگو میافتد،
و صفحه، با نور آگاهی ناب روشن میشود.
نه ترسی میماند، نه قضاوتی؛
تنها شنیدنیست...
صدایی که میگوید:
اینک جهان، بیحجاب!
_قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid