دکان وجود

مولانا هشدار داده بود:

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد.

شکر یعنی سرمایه‌ی ناب درونی: آزادی، شادی، خرد، صداقت و نیروی زندگی. هر کسی، هر چه دارد، از همین سرمایه به تو عرضه می‌کند.

اگر دکانش "فقط" زهر دارد و گوهر ندارد که بفروشد، او زهر فروش است.

اگر دکانش تاریک و سیاه‌چاله است، حتی نور تو را می‌گیرد؛ نه از بدی، از گرسنگی. تاریکی‌اش به روشنایی تو نیاز دارد و اگر مراقب نباشی، یک روز خودت هم خاموش می‌شوی.

اما اینکه پای در کدام دکان می‌گذاری، فقط به جنس کالای او مربوط نیست. اگر تشنه باشی، حتی آب گل‌آلود را هم به جای آب زلال می‌نوشی.

دکان داریم تا دکان

دکان وجود آدمی، نه چهار دیواری است و نه سقفی محدود؛ بازاری است پررونق از اندیشه‌ها، عواطف و انرژی‌ها.

دکان یکی مثل اقیانوس است: بی‌کران، عمیق، زنده و پر از جریان.

دکان دیگری مثل مرداب است: بسته، بدون جریان، و هرچه در آن بیفتد، آرام‌آرام پوسیده می‌شود.

دکان یکی با تو رشد می‌کند، دکان دیگری با تو می‌پوسد.

دکان برخی چون درخت خرماست:

سایه‌اش خنک، ثمرش شیرین، حتی تنه‌اش پناهگاهی است برای رشد دیگران. هر چه از او بگیری، زندگی‌ات را می‌افزاید.

اما دکان عده‌ای مانند گیاهان سمی است؛ مجاورت با آنان نه تنها باروری‌ات را می‌خشکاند، که ریشه‌هایت را نیز می‌سوزاند.

پس همنشین را چون درختی برگزین که چهار فصل شکرش را بی‌منّت به تو می‌بخشد.

پیش از آنکه صندلی‌ات را کنار کسی بگذاری، نگاه کن که قفسه‌های وجودش چه دارند.

اگر درونش قفل است و آزادی را تجربه نکرده، دیر یا زود آزادی تو را هم قفل خواهد زد.

اگر شاد نیست و خوشبختی درونش خانه نکرده، شادی تو را هم در انبار غم خود پنهان می‌کند.

اگر در لحظه‌ی اکنون زندگی نمی‌کند، تو را هم از اکنون می‌رباید و در دیروز و فردای بی‌ثمر سرگردان می‌کند.

اگر بی‌انرژی و بی‌سوخت است، تو را به ایستگاه خاموشی می‌کشاند.

این‌ها شعار نیست، روان‌شناسی ناب است. علم امروز به آن اثر سرایت هیجانی می‌گوید: حالت درونی انسان مثل بخار در اتاق مشترک پخش می‌شود. نه می‌توان جلویش دیوار کشید، نه بی‌اثر ماند.

کسی که تهی است، حتی اگر نخواهد، از سرمایه‌ی روانی تو برمی‌دارد تا زنده بماند.

و کسی که پُر است، بی‌آنکه بخواهد، تو را هم سیراب می‌کند.

مولانا در همان شعر گفت:

نه هر بحری گهر دارد، نه هر چشمی نظر دارد

پس قبل از آنکه دل بر کسی بسپاری، ببین که در عمقش اقیانوس و مروارید هست یا فقط موجی گذرا.

رابطه درمان نیست؛ آینه است. کمبود را درمان نمی‌کند، بلکه آن را درشت‌تر و نزدیک‌تر نشان می‌دهد. این آگاهی تو را آماده می‌کند تا انتخابی آگاهانه داشته باشی.

هم‌نشین آگاه، در کنار تو شکرش را تقسیم می‌کند. هم‌نشین تهی، ناخواسته شکر تو را برمی‌دارد.

پس اگر قرار است روزی کنار کسی بنشینی، به دکانش سرک بکش.

نه برای قضاوت، بلکه برای آگاهی.

تا وقتی سهمت را از زندگی می‌گیری، شکر باشد، نه گرد و خاک.

دکان عمیق‌تر: منِ ذهنی و نفس

مولانا هشدار می‌دهد:

هر کجا نوحه کنند آنجا نشین

زانک تو اولیتری اندر حنین

حتی اگر همه غم و حسرت بخورند، تو حق داری کنار نوحه و منفی‌بافی ننشینی.

نفس نوحه‌خوان، شادمانی و روشنایی تو را می‌بلعد. هرگاه با دکان نفس همنشینی کنی، حتی دکان دیگران که پر از نور و شکر است، اثر نمی‌گذارد؛ چون نوحه نفس، انرژی تو را جذب می‌کند و روشنایی‌ات را کم‌سو می‌کند.

فقط از خودت بپرس:

تو در دکان زهر فروش چکار می‌کنی؟

دکاندار که دعوتت نکرده، پس چرا رفتی؟

و اگر رفتی، چرا ماندی؟

این نکته را همواره به یاد داشته باش:

همیشه دکاندار و دکان را انتخاب کن که شکر و نور دارد، تا زندگی‌ات به روشنایی و شادی آغشته شود.

انتخاب دکان، گام اول

گام دوم: ما خود در دکان وجودمان چه چیزی برای عرضه داریم؟

شکر فروش باشیم، سپس شکرِ وجود را نه انبار کنیم، نه تباه؛ بلکه ببخشیم.

بی‌منّت، بی‌منتظر.

قاسم سلطانی