سه جهان رابطه
سه جهان رابطه
سه جهان در مسیر رابطه وجود دارد:
سه اقلیم، سه رنگِ زیستنِ با دیگری.
رابطهها هم آینه اند هم رادیوگرافی روح؛
هم سطح را مینمایانند، هم ژرفا را میکاوند.
این سه جهان، سه اقلیمِ سلوک عاطفی است:
_ از بازار مکارهی نیاز و خودشیفتگی
_ تا جغرافیای سرد استقلال،
_ و سرانجام آزمایشگاه کیمیاگری وجود.
۱. رابطهی نیاز، تملک، کنترل
این نخستین اقلیم است؛ جایی که بیشتر آدمها، حتی با نیت خوب، در آن گرفتارند.
در این جهان، رابطه یک معامله است:
"من تو را میخواهم، چون به چیزی نیاز دارم که تو داری."
مثل بانکی که وامهای عاطفی با بهرههای سنگین میدهد. طلبکار هم همیشه ناراضیست!
اما در این بازار مکاره، حتی طلبکاران پیروز هم ورشکستهاند، چون سود واقعی (عشق) هرگز به دست نمیآید.
نیاز میشود دلیل اتصال، و ترس، نگهبان آن.
اینجا، آزادی خطرناک است.
اگر دیگری آزاد باشد، شاید نماند.
پس باید کنترلش کرد.
به نام عشق، اما به کام ترس.
زن و مرد میشوند زندانی و زندانبانِ نوبتی.
وابستگی، به اسم محبت جا میزند و
عشق، تبدیل میشود به نوعی بهرهکشیِ پنهان.
در این رابطهها، طرفین نمیبالند؛
در یکدیگر دفن میشوند.
و فرزندانِ چنین رابطههایی…
نهتنها حاصلِ عشق نیستند،
که خود آینهای از زخمهای نگفتهاند.
حتی اگر یکی از طرفین "تاب بیاورد"،
در ناخودآگاهش بذرهای انتقام رشد میکنند —
نه از روی شرارت،
بلکه از رنجِ نادیده گرفتهشدن.
این جهان رابطه، میگوید:
"اگر دوستت دارم، مال منی."
و نمیداند که عشق، بدون آزادی، میمیرد.
این جهان، بازار بورس نیازهاست:
_سکه رایج: وابستگی
_قرارداد نانوشته: "من میخرم، پس تو ملک منی"
_بهرهکشی: به نام عشق، به کام ترس
مکانیسم ویرانگر:
دو زندانی که گاهی نقش زندانبان را بازی میکنند. فرزندان این رابطه سهامداران کوچکی هستند که سود سهامشان را به شکل زخمهای عاطفی دریافت میکنند.
در این اقلیم، گاه آنکه بیشتر دوستت دارد، نه تو را، بلکه تصویری را که از خودش در نگاه تو میبیند، پرستیده است.
این شکل از دلبستگی ناایمن، گاه چیزی جز صورتِ پنهانِ خودشیفتگی نیست.
۲. رابطهی استقلال و تفاوتها
در اقلیم دوم، بندها بریده شدهاند، اما پیوندها هنوز متولد نشدهاند.
آدمها به آزادی یکدیگر احترام میگذارند،
اما میانشان نسیمی نمیوزد.
هیچ نسیمی، مگر نسیم توافق.
دو جزیرهای که پلهایشان فقط برای مواقع اضطراری باز میشود.
اینجا، رابطه نوعی همزیستی بیدردسر است؛
گرم نیست، اما آسیبزننده هم نیست.
مثل دو همسفر که کنار هماند،
اما نه از دل هم خبر دارند،
و نه چشمبهراه هم هستند.
احساس، به مرزهای ادب تبعید شده،
و عشق، به جای "اشتیاق"، به "تحمل" بدل شده است.
آزادی هست، اما بیتماس.
همزیستی هست، اما بیهمدلی.
و با اینکه نسبت به اقلیم اول، خشونت کمتری دارد،
اما باز هم چیزی گم است:
آن شعلهی زندگیبخشِ اتصالِ راستین.
جهان دوم: جغرافیای سرد همزیستی
در این اقلیم پلهای عاطفی فقط برای مواقع اضطراری باز میشوند
هوا همیشه صاف است، چون هیچ طوفانی برای به خطر انداختن آرامشِ سرد وجود ندارد!
کتاب قوانین جایگزین دفتر خاطرات مشترک شده است!
نکتهٔ تراژیک اینجاست:
همچون دو درخت که عمداً شاخههایشان را هرس کردهاند تا به هم برخورد نکنند. زندهاند، اما هیچگاه سایهسار نمیسازند.
آمار این جهان؟
_ ۸۷% گفتوگوها دربارهٔ برنامهریزیهای عملی
_۱۳% باقیمانده: بحث دربارهٔ آبوهوا
_۰% اشتراک رویاهای شبانه
اما جهان دوم، با وجود یخزدگیاش، نوعی تنفس هم دارد. برخی آدمها واقعاً در آن بهتر از جهان اول رشد میکنند.
با اینکه این اقلیم، در نگاه اول خالی از شعلهی عشق است، اما برای بسیاری، مرحلهای گذرا و مفید است؛ جایی برای ترمیم استخوانهای شکسته، قبل از بازشدن به پرواز.
۳. رابطهی یگانگی و همدلی
و اما…
جهان سوم، جهان پیوند است.
نه به بند کشیدن،
نه بریدن،
بلکه در همآمیختن —
نه در جسم، بلکه در جان.
اینجا، دو نفر هم "من" دارند،
و هم "ما".
هم آزادند،
و هم در آغوش یکدیگر آسوده.
در این اقلیم، رابطه از خاک نیاز و حتی از مرز قرارداد گذشته است.
رابطه یک نَفَس است، نه یک ساختار.
یک تجربهی مشترکِ شکوفایی است، نه یک بدهبستان.
دو انسان، با تمام تفاوتهایشان، در سطحی ژرف به هم متصلاند؛
نه برای پر کردن خلأ،
بلکه برای جشن گرفتنِ پُریِ یکدیگر.
عشق، اینجا میرقصد.
نه با قفل،
نه با فاصله،
بلکه با حضور.
این رابطه، همان جاییست که واژهها از معنا میافتند و
"من" و "تو"،
در ما حل میشوند،
بیآنکه ناپدید شوند.
رابطهی والا همچون درختان جنگل است:
ریشههایشان مستقل،
شاخههاشان در باد همنوا،
و سایههاشان نه قلمرو که پناهگاه میسازد.
راه رسیدن: خودشناسی
اما رسیدن به این اقلیمِ سوم، تصادفی نیست.
نیازمند سفریست به درون.
تا منِ جعلی، این سایهی هزار رنگ،
جایش را به منِ راستین بدهد.
آنکه با خودش بیگانه است،
عشق را یا تملک میکند، یا ترک.
برای ورود به حریمِ عشق ناب،
باید «من» را کنار گذاشت.
همان «من»ی که هزاران بار از ما دفاع کرده،
اما حالا، مانع پروازمان شده است.
این سفر سهگانه نیازمند عبور است:
از مردن آیینههای تحریفگر (خودانگارههای وامگرفته، من های ذهنی و طرحواره های روانشناختی)
سپس تحمل کویر تنهایی (جایی که باید از تشنگی تأیید دیگران جان سالم به در ببری)
جهان سوم، آزمایشگاه تبدیل عشق معمولی به عشق خالص است.
در اينجا دو نفر همچون دو الکترون در اوربیتال مشترک میچرخند.
نه آنقدر دور که ارتباط قطع شود،
نه آنقدر نزدیک که هویتها در هم ذوب گردد.
مولانا این حالت را 'حل شدن بینابودی' میخواند.
در روانشناسی امروز، این همان 'دلبستگی ایمن' است.
فضایی که حضور دیگری نه قفس که بالهای پرواز میشود.
فرمول شیمیایی رابطهی کامل:
`خودشناسی + پذیرش رادیکال تفاوتها( گشودگی وجودی) + شجاعت آسیبپذیری = اوربیتال مشترک عشق`
ویژگیها:
_حضور بیقید شرط
_وحدت در عین کثرت
_دو الکترون که در مدار مشترک میچرخند: نزدیک اما غرقنشده
_همچون رودهایی که به اقیانوس "ما" میریزند، بیآنکه هویت و فردیت خود را از دست بدهند.
_رابطه یک فعل میشود نه یک اسم:
_عاشقبودن" نه "عشق داشتن
تا سرانجام، تولد دوبارهای که مولانا آن را 'پختن در آتش فراق' میخواند. این تحول نیازمند عبور از آتش است، نه آتشی که ویران کند، که آتشی که پخته کند.
مولانا داستان مسافری را میگوید که با خودشیفتگی درِ یار را میکوبد و وقتی میشنود "بر چنین خوانی مقام خام نیست"، سفری درونی آغاز میکند.
آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت "من"، گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی، ای من، درآ
نیست گنجایی دو "من" را در سرا
و اکنون...
اگر بخواهیم به رابطهای زنده، آزاد و شکوفا برسیم،
باید تن بدهیم به سلوک.
به سلوکی برای ترکِ تعلق،
برای کشفِ حرمتِ خود،
و برای رسیدن به عشقی که از روی فراوانی جاریست،
نه از روی نیاز.
رابطهای که در آن، آزادی یعنی وفاداری،
نه رهایی از.
و عشق، نه معامله،
بلکه میدانِ حضورِ بیقید و شرطِ دو روح است.
در آن اقلیم، عشق، خود زندگیست.
و زندگی، زمانی آغاز میشود که از ترسِ ازدستدادن، دست از تملک برداریم، تا صاحب همه چیز شویم.
وابستگی و تملک انسان را نه صاحب، بلکه مملوک میکند.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid