بی‌نیازی یک دروغ بزرگ – بخش اول

خواستن و نخواستن
تفاوت نیاز فطری با نیاز نفس

مقدمه

در این نوشته، دو واژه کلیدی داریم:

نیاز فطری، خواسته‌ای که از سرچشمهٔ زلال وجود برمی‌خیزد؛ نیاز به عشق، امنیت، معنا و رشد. این نیازها، ذاتاً آلوده نیستند و ریشه در ماهیت انسان دارند.

نیاز نفس، عطشی که از زخم‌ها، ترس‌ها و طرحواره‌های زخمی برمی‌خیزد؛ کمبودمحور، کنترل‌گر و سیری‌ناپذیر.

انسان بی‌نیاز یا انسان مُرده؟

انسانی که هیچ نمی‌خواهد، یا مرده است یا از درون مرده.
بی‌نیازی مطلق، نه فضیلت، که نام دیگر خاموشی حیات است.

در برخی از آموزه‌های معنوی، سوءبرداشتی خطرناک رخ داده:
«خواستن ضعف است، نیاز اسارت است، و کامل آن است که چیزی نخواهد.»
این جمله در ظاهر رنگ رهایی دارد، اما در باطن، زهر خاموش‌کنندهٔ عطش زندگی است.

مولانا هشدار داده بود:

کین طلب در تو گروگان خداست
زانک هر طالب به مطلوبی سزاست
جهد کن تا این طلب افزون شود
تا دلت زین چاه تن بیرون شود

زنده بودن یعنی پیوسته طلب کردن: طلب عشق، طلب معنا، طلب امنیت، طلب آغوشی امن.
وقتی این طلب مقدس با برچسب «وابستگی» یا «مهرطلبی» سرکوب شود، قلب‌ها به جای شکوفایی، به بیابانی خاموش بدل می‌شوند.

فصل اول – نیاز فطری: ذات زندگی

نیاز فطری از سرچشمه‌ای پاک می‌جوشد؛ ریشه در جان دارد و در همهٔ فرهنگ‌ها و زمان‌ها یکسان است:

نیاز به عشق و صمیمیت

نیاز به امنیت و آرامش روانی

نیاز به رشد و معنا

نیاز به آفرینش و اثرگذاری

مولانا گفت:

تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان

این بیت تنها یک تصویر شاعرانه نیست؛ یک قانون زنده است. همان‌طور که تشنه به سوی آب می‌رود، آب نیز به سوی تشنه روان است. نیاز فطری پلی است میان آفریده و آفریننده، میان انسان و سرچشمهٔ هستی.
پاسخ دادن به این نیاز، زنجیر نیست؛ نردبانی است برای بالا رفتن از چاه تن.

فصل دوم – نیاز نفس: اسارت در قفس کمبود

نیاز نفس از مرکز نورانی فطرت نمی‌جوشد، بلکه از زخم‌های کهنه، ترومای عاطفی و فرهنگ معیوب برمی‌خیزد.
این نیازها کمبودمحورند:

آرامش و هویت را به تحققشان گره می‌زنند.

افراطی و سیری‌ناپذیرند، با اضطراب همیشگی همراهند.

برای رسیدن به خواسته، آزادی خود و دیگران را قربانی می‌کنند.

نمونه‌ها:

نیاز مزمن به تأیید و تحسین

نیاز به سلطه یا تحقیر دیگران

نیاز به دشمنی، فریب یا برتری‌طلبی

این عطش‌ها هرگز سیر نمی‌شوند، چون از وفور نمی‌آیند، از کمبود می‌آیند.

فصل سوم – مرز تشخیص

آیا خواسته‌ات از وفور می‌آید یا از کمبود؟
نیاز فطری حتی اگر برآورده نشود، کرامتت را نمی‌گیرد.
نیاز نفس، حتی اگر برآورده شود، آرامت نمی‌کند.

انسانی که نیازهای فطری خود را می‌شناسد، می‌تواند هم عاشق باشد و هم آزاد.
اما کسی که نیاز نفس را با نیاز فطری اشتباه بگیرد، یا اسیر کمبودها می‌شود یا عطش زندگی را خفه می‌کند.

فصل چهارم – خیانت فرهنگی: بی‌نیازی به‌عنوان فضیلت دروغین

در بسیاری از عرفان‌های بدفهمیده، بی‌نیازی مطلق تا حد آرمان غایی بالا رفته است.
نتیجه این سوءبرداشت:

صمیمیت به گناه بدل می‌شود.

زبان احساسات خاموش می‌گردد.

خودجوشی جای خود را به خودسانسوری می‌دهد.

جامعه به جزیره‌هایی سرد از انسان‌های تنها تبدیل می‌شود.

مثال روزمره:

جوانی که از ترس «مهرطلب» خوانده شدن، پیام محبت‌آمیز نمی‌فرستد.

مادری که از ترس «وابسته کردن فرزند»، هرگز او را در آغوش نمی‌گیرد.

دوستی که در مهمانی به جای بغل کردن، فقط سری تکان می‌دهد، چون می‌ترسد به ضعف متهم شود.

بی‌نیازی مطلق، انکار بخشی از ماهیت انسانی است.
خودشناسی اصیل، نه سرکوب نیاز که پالایش نیاز را تعلیم می‌دهد.

فصل پنجم – مسیر بازگشت به نیاز سالم

راه بازگشت آغاز می‌شود از:

۱. خودشناسی – تفکیک بین خواسته فطری و خواسته نفس.

۲. مواجهه با زخم‌ها – درمان طرحواره‌ها و ترومای عاطفی.

۳. سواد هیجانی – آموختن زبان ابراز احساسات، بی‌آنکه اسیر مطالبه‌گری یا ترس از قضاوت شویم.

انسان بدون نیاز، انسان نیست.
آنکه ادعای بی‌نیازی دارد، یا خودش را نمی‌شناسد یا پیش از مرگ، از درون مرده است.

اما پرسش بزرگ هنوز باقی است:
اگر نیاز فطری برآورده نشود چه؟
اگر آغوش امن پیدا نشود، اگر آب و نان نباشد، اگر هم‌نفس روشن پیدا نکنیم چه؟

پاسخ به این سؤال، مرز میان شکوفایی و پژمردگی را تعیین می‌کند.
و این، آغاز بخش دوم است…

قاسم سلطانی