سواد روانی، سلاحی برای رستگاری جمعی
سواد روانی، سلاحی برای رستگاری جمعی
از کارگر معدن تا استاد دانشگاه،
از عاشق شکستخورده تا سیاستمدار قدرتطلب،
همه اسیر بازیای نادیدنیاند: رقص سایههای روان.
ما برای رانندگی گواهینامه میگیریم، ولی برای مدیریت ذهنمان مجوزی نمیخواهیم!
و نتیجهاش چیست؟ زندگیهایی که توسط ناخودآگاه، بیصدا و بیرحم، اداره میشوند.
بهداشت روان، بهشت و جهنم دنیای ما را رقم میزند.
و حتی میتواند تمدن یک ملت را به رشد یا فروپاشی بکشاند.
اما ما هنوز با روانمان بیگانهایم.
دانشآموزان ما تاریخ تحریفشده و شعارهای اخلاقی میخوانند،
اما از خویش، از منِ درون، از رنجهای بینامی که در تاریکی ذهن میخزند، هیچ نمیدانند.
در نظام آموزشیای که ساعتهای متمادی به محفوظات اختصاص مییابد، جایی برای آموزش سواد هیجانی باقی نمیماند. نتیجهی آن را در کلینیکهای رواندرمانی میبینیم؛ جوانانی که واژگان مفصلی برای مسائل سیاسی دارند، اما نمیدانند چگونه اضطراب و رفتارهای خود را نامگذاری کنند.
(میشود اولویت موشک بر درمان)
مثالهای عینی:
نوجوانی که حملات پانیک را "سحر و جادو" میپندارد،
مردی که افسردگیاش را با خشونت میپوشاند،
زنی که اضطراب را جزئی از شخصیتاش میداند...
وقتی درد، اسم ندارد
اگر کسی نداند "طرحواره" چیست، شاید همه عمر دلتنگ باشد و نداند چرا.
اگر کسی اختلال شخصیت پارانوئید را نشناسد، بددلیاش را یک عادت ساده بداند.
اگر کسی نداند تفاوت میان هیجان و واکنش چیست،
ممکن است خشمش را عشق تعبیر کند، و ترسش را حکمت.
دلشان میگیرد، اما نمیدانند چرا.
تنها میشوند، اما دنبال مقصر بیرونیاند.
رنج میکشند، ولی ریشهاش را نمیشناسند.
چه بسا مردی چهل سال در کنار زنی زندگی کند و تازه بفهمد سحرناز دچار ترکیبی از خودشیفتگی، ضد اجتماعی و طرحوارههای فعال بوده است.
و چه بسا ملتی، پنجاه سال بعد دریابد که رهبرانشان اسیر زخمهای کهنهی نسلهای قبل بودهاند.
روانشناسی، فقط برای بیماران نیست
آگاهی روانشناختی، فقط برای درمان بیماران نیست؛
برای ساختن جامعهای سالم، برای انتخاب درست، برای ازدواج آگاهانه،
برای نجات از شبهای تاریک بیدلیل، ضروریست.
سواد روانی، چراغیست برای دیدن خود و دیگری.
آشنایی با طرحوارهها، اختلالات شخصیتی، منهای ذهنی و واکنشهای هیجانی،
یاد میدهد که هر رفتار، ریشهای دارد. هر تلخی، روایتی پنهان.
مرز میان آگاهی و تشخیص:
شناخت نشانهها و الگوهای رفتاری، ما را آگاهتر میکند، نه متخصصتر.
تشخیص دقیق و رسمی اختلالات شخصیتی یا طرحوارههای بنیادین، در حیطهی کاری متخصصان مربوطه است.
ذهن انسان، مثل کتابی چندجلدیست که فقط با ورقزدن جلدش نمیتوان دربارهاش حکم داد.
هدف از این آگاهی، درمان نیست؛ بیداریست.
بدانیم کی باید کمک بگیریم، و چگونه در دام برچسبهای شتابزده نیفتیم.
علم، وقتی با تواضع همراه شود، شفابخشتر است.
چهرههایی آشنا، زخمهایی نادیده
مثلاً:
کسی که ناگهان مقدار زیادی پول خرج میکند، شاید در دام تکانههاست.
کسی که همیشه طلبکار است و از دنیا ناراضی، شاید اسیر طرحوارهی محرومیت هیجانیست.
کسی که نمیتواند عشق را ابراز کند، شاید از ریشه، با اتصال هیجانی غریبه است.
کسی که از افتادن دیگران خوشحال میشود، شاید زخمی عمیق از تحقیر دارد.
کسی که استقلال فکری ندارد یا دائم قهر میکند یا با زبان تلخ میتازد… شاید گمگشتهی نقشهایست که هیچوقت یادش ندادند.
ما این گمگشتگیها را بداخلاقی نامیدیم،
اما بسیاری از آنها بیماریند؛ یا لااقل نشانهی دردی پنهان.
فقط یک کتاب، برای یک نسل
پیشنهادم ساده است، اما نجاتبخش:
بیاییم کتابی در مدارس تدریس کنیم؛ فقط یک کتاب، دربارهی منِ ذهنی، طرحوارهها و اختلالات شخصیتی.
تا فرزندان ما بفهمند چرا میترسند، چرا خشمگیناند، چرا تنها میمانند.
تا هر دختر و پسری پیش از ازدواج، بداند به چه کسی و با چه زخمی دارد دل میبندد.
تا نفهمیِ عاطفی را جذابیت جا نزنند، و بیماری را با صلابت اشتباه نگیرند.
اگر زنی به صورت غریزی جذب مرد قوی میشود، انسان مدرن نباید جذب فرد جاهلِ از خود بیخبر شود.
سواد روانی، سواد نجات است.
برای فرد، برای خانواده، و برای ملت.
راهکارهای انقلابی: از مدرسه تا ملت
۱. در مدارس:
درس "روانشناسی هیجان" از پایه هفتم
کارگاههای تشخیص طرحواره با بازیهای نقشآفرینی
۲. برای جوانان:
اپلیکیشن "سواد روانی" با تستهای رایگان شخصیت
کمپین "پیش از ازدواج، مغزت را بشناس"
۳. در سطح ملی:
الزام آزمون روانسنجی برای نامزدهای انتخاباتی
کلینیکهای رایگان «سلامت روان اجتماعی» در محلهها، برای حمایت از خانوادههای کمدرآمد و مناطق آسیبپذیر
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid