بحثی که در پیش رو داریم، اولی ترین بحث و ریشه ای ترین تحقیق و نافعترین مذاکره است
هیچ بحث و گفتگو و مذاکره ای نیست مگر اینکه وابسته و نیازمند به آن است
این بحث زیربنا و پیش نیاز همه ی مباحث و تمامی ی علوم بوده و خود هیچ پیش نیاز و مقدمه ای جز بلوغ فکری و رسیدن به مرز تعقل ندارد
مراد از مرز تعقل آغاز خروج از مرحله ی تقلید کورکورانه و تعبد عامیانه و تعصب جاهلانه است
هر انسانی در مسیر رشد طبیعی خود با گذراندن مراحل تقلید طوطی وار و تعبد و تعصب کودکانه ناگزیر به مرحله ای می رسد که می خواهد خودش بداند و بفهمد و از فهمیدن حقایق لذت می برد در چنین وقتی است که او به مرز تعقل رسیده و آماده ی شنیدن مباحث پیش رو خواهد بود در غیر اینصورت شنیدن این بحث برای او سمی مهلک است
بحث مذکور را با طرح سوالی آغاز می کنم
از کجا بفهمیم سخنی درست یا غلط است؟
ملاک و میزان درستی و نادرستی ی افکار و نظرات چیست؟
پاسخ این سؤال باید به گونه ای باشد که نتوان خود این سؤال را در مورد آن تکرار کرد یعنی میزان نهایی باشد

اگر ما نتوانیم شاخص و میزان شناخت حق از باطل و درست از نادرست را پیدا کنیم هرگز نخواهیم توانست به عقیده ی واقعی برسیم و تمام عقاید ما خیالی ی محض خواهد بود
زیرا اعتقاد واقعی ی هرکس اعتقادی است که مطابق با عقیده ی واقعی ی او باشد
و عقیده ی واقعی هرگز تغییر و تبدیل پیدا نمی کند
اگر کسی ابتدا به عقیده ای اعتقاد داشته باشد ولی بعدا متوجه شود که اشتباه بوده و به عقیده ی دیگری معتقد شود از معتقد شدن به عقیده ی دوم معلوم می شود که در گذشته خیال می کرده که به عقیده ی قبلی اعتقاد داشته در واقع بعدا فهمیده که از اول اشتباه بوده و چنین اعتقادی را نداشته فقط چون حقیقت را نمی دانسته تخیل اعتقاد داشته است
اصطلاحأ به این نوع از عقاید جهل مرکب می گویند یعنی واقعیت را نمی داند ولی نمی داند که نمی داند بلکه معتقد است که می داند
پرواضح است که چنین اعتقادی که مشتمل بر دو جهل است خیالی بیش نیست
غالب عقایدی که غالب مردم دارند عقاید واقعی ی آنان نیست و آنها خیال می کنند که عقاید واقعی ی آنان است
کسانی که دسترسی به خود حقیقت ندارند هرگز عقیده ی واقعی نخواهند داشت و تمامی ی عقاید آنها پوشالی و زائل شدنی است
حال باید ببینیم راه رسیدن به خود حقیقت چیست؟ و ما چگونه می توانیم بگونه ای حقیقت را بشناسیم که احتمال خطا و اشتباه نداشته باشد تا بتوانیم خود را صاحب عقیده بنامیم

وقتی مطلبی را می فهمیم و آنرا تصدیق یا رد می کنیم
دقیقاً چه اتفاقی می افتد؟
چه می شود که گاهی می گوییم فلان سخن را فهمیدم و صحیح است یا فهمیدم و صحیح نیست؟
مکانیزم فهمیدن و تشخیص حق از باطل و درست از نادرست و واقعیت از دروغ و خیال و وهم چیست؟
قاعدتاً در پاسخ باید بگوئیم اقوال وآراء را با حق می سنجیم اگر مطابقت داشت می گوییم درست است و اگر مطابقت نداشت می گوییم درست نیست به همین راحتی
اینجاست که سؤال نهایی مطرح می شود که:
جایگاه حق کجاست؟
شما به کجا مراجعه کردی و حق را در آنجا دیدی و گفتی فهمیدم درست است یا فهمیدم درست نیست؟
حق در کجا بود که ماتوانستیم به آنجا مراجعه کرده و آراء و نظرات را با آن بسنجیم؟
تنها پاسخی که برای این سؤال خواهیم داشت اینست که:
به خودم مراجعه کردم و حق را در آنجا یافتم و هر وقت که چیزی را می فهمم درحقیقت به خودم مراجعه می کنم و آنرا با حقیقت موجود در جانم می سنجم اگر مطابقت داشت می گویم درست است و اگر مطابقت نداشت می گویم درست نیست
فهم همه ی انسانها در خود آنها است و امکان ندارد که فهم کسی نزد دیگری باشد آنچه نزد دیگری است فهم خود اوست نه فهم شما
کسی که چیزی را می فهمد و قدرت تشخیص حق از باطل و درست از نادرست و واقعیت از دروغ و خیال و وهم را دارد یقیناً در نهاد جان خود، حقایق را دارد
از اینجا به تفاوت میان علم و فهم می رسیم
علم می تواند از بیرون و از دیگران به ما منتقل و اکتساب شود ولی فهم همیشه درونی و داشتنی است و نیازی به کسب کردن ندارد فقط کافی است به داشته های خود توجه کرده و نحوه ی مراجعه به خود و حقایق موجود در جان خود را با تمرین و تکرار بیاموزیم

اختلاف آراء و نظرات از کجاست؟
چرا با وجود اینکه همه ی انسانها در انسان بودن مشترک و دارای فهم خدادادی و غیراکتسابی هستند این همه با یکدیگر اختلاف نظر دارند؟
عامل اول: وجود اختلاف در اطلاعات و داده های بیرونی است
عامل دوم: اختلاف در استفاده از فهم درونی است که این اختلاف خود علل متعددی دارد
عامل سوم: تفاوت کمّی در مقدار فهم درونی است یعنی کم و زیادی ی ظرف و استعداد انسانها

وقتی می گوییم هنگام فهمیدن درستی یا نادرستی مطلبی باید به خود مراجعه کنیم دقیقا منظور ما از مراجعه به خود رجوع به چیست؟
مراد از رجوع به خود رجوع به یافتنی هاست

ادامه دارد