«روز زن» برای من همیشه پرسش‌برانگیز بوده است. آیا زن فقط یک روز در سال وجود دارد و بقیه‌ی روزها از آنِ دیگری است؟ اما حالا که چنین روزی نام‌گذاری شده، بیایید لااقل همین یک روز را هم از زنان دریغ نکنیم. نه فقط با تبریک‌ها و هدایا، بلکه با لحظه‌ای تأمل در این پرسش که: زن واقعاً چیست؟

این پرسش، بیش از آنکه پاسخش در نزد مردان باشد، در نزد خود زنان است. آیا زنان، خود را آن‌چنان که باید، شناخته‌اند؟ آیا تعریفی از زن بودن دارند که از درون خودشان بجوشد؟ یا همچنان باید جهان و جامعه و مردان، زنان را تعریف کنند؟

در جهان خودشناسی، زن و مرد جدا نیستند؛ درک زن، درک نیمی از حقیقت هستی است. هر بی‌توجهی به زن، بی‌توجهی به خود، به زندگی، و به خداوند است.

اما این شناخت، تنها با ستایش‌های نمادین و نام‌گذاری یک روز در سال حاصل نمی‌شود. تا زمانی که زن را از مرد جدا ببینیم—گویی او صرفاً جنسِ «دیگری» است—هیچ روزی واقعاً روز زن نخواهد بود. پیوند واقعی با زن، چه به‌عنوان همسر، چه مادر، چه خواهر و چه دختر، تنها زمانی ممکن است که از زندان ذهنیِ «منِ جداافتاده» بیرون بیاییم. زیرا منِ ذهنی، چه در زن و چه در مرد، خودبین است و از پیوند و اتصال بیزار.

اینکه «تنها زن بودن» کافی نیست، را از زنانی می‌توان فهمید که خود، زنان را آزرده‌اند. زنانی که علیه زنان‌اند، همان‌قدر مسئله‌سازند که مردانی که علیه زنان‌اند. این نشان می‌دهد که مسئله، تنها جنسیت نیست؛ بلکه شناخت و آگاهی است.

سیستم‌عامل منِ ذهنی، نه‌تنها دشمن زن، که دشمن خود و دشمن زندگی است. اگر روز زن را فقط برای دل‌خوشی و رفع تکلیف برگزار کنیم، فردا دوباره همان آش و همان کاسه‌ی قدیمی خواهد بود.

پس بیایید، نه فقط در این روز، بلکه در هر روز، زن را ببینیم. اما نه فقط با چشم، بلکه با دل.

قاسم سلطانی