در بارهء تفاهم / بخش اول

درک و فهم "متقابل" از زبان و قلب یکدیگر و اعتماد به هم را تفاهم می گویند. نشانه، نماد و سنبل تفاهم، آرامش و صلح است. گفتگوی عاشقانه و مهرورزانه به جای بحث و جدل و ستیزه همان تفاهم است. داشتن تفاهم در زندگی زناشویی از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. چرا که این کانون و نهاد مهم، در عدم تفاهم قادر به عملکرد نرمال و طبیعی نمی تواند باشد. آرامشی که از طریق تفاهم(فهم ها) به دست می آید، پاداش فهم و تفاهم است!

یک ارتباط باکیفیت و توام با تفاهم از نصف بهشت بیشتر است.

برای داشتن تفاهم، ما بایستی نقاط قوی و ضعیف "خود" را شناسایی کنیم. داشت ها و نداشت های خود را بشناسیم، واقعیت وجود همسر، قابلیت ها و فردیت او را به رسمیت بشناسیم تا بتوانیم تقسیم و طبقه بندی امور روزمره زندگی را مهندسی کنیم. تفاهم، همیشه با شناخت میسر می شود.

افرادی که مغرور، متعصب، جزم اندیش و خودبین هستند، موانع بزرگی برای داشتن این فعل ارزشمند دارند. تفاهم با جاهلیت و خرافات منافات شدیدی دارد. تفاهم با روح و ذهن جزم اندیشی فاصله های بهشت تا جهنم دارد. برای داشتن تفاهم گوشی شنوا و مراقبه گون و ذهنی خالی برای "توجه" کردن بی طرف ضروری است. افرادی که به مواضع یکدیگر "توجه" نمی کنند و تمرکزشان تنها به مواضع خودشان است، امکان تفاهم را ناممکن می کنند.

از مبانی مهم تفاهم، شفاف گرایی، صداقت، تسلیم، واقعیت بینی و اعتماد را می توان نام برد. البته هرگز فراموش نکنیم که در عدم شفافیت گرایی، صداقت، تعهد و آگاهی ایجاد اعتماد غیرممکن است. اعتماد امری است که در دوران کودکی باید در درون ما کاشته شود. والدین نگران، ترسو و والدینی که اعتماد به نفس کافی در جامعه ندارند، فوبی و هراس های اجتماعی خود را به فرزندان خود انتقال داده و روح اعتماد را در فرزندان خود دچار آسیب و اختلال می کنند.

فردی که قوهء اعتمادش به قوهء تردید و شک تبدیل گشته، و شک و تردید را در ناخودآگاه خود ایمانی کرده، لاجرم نخواهد توانست شفاف گو و صادق باشد. او همیشه چیزی برای مخفی و تحریف و سانسور کردن خواهد داشت، زیرا او اول از همه به خودش اعتماد ندارد و از آنجایی که به خودش اعتماد ندارد، از دیالوگ و شفافیت به شدت می ترسد. بنابراین انزوا را پیشه گرفته و سعی می کند خود و خانواده خود را از ارتباط و رفت و آمدها دور نگاه دارد تا کسی متوجه رفتارها و نوع ارتباط آنها نشود.

در بعضی از موقعیت ها انزوا و خودسانسوری تا جایی پیش می رود که این خانواده ها از داشتن هرنوع ارتباط خانوادگی پرهیز کرده و به بهانه های مختلفی از ایجاد روابط دوستی و رفت و آمدها به شدت پرهیز می کنند و این آغاز خطرناکی برای یک خانواده منزوی و غیر سالم خواهد بود. البته شبکه های مجازی اینترنت نیز این روزها بیماری و اختلالات جدیدی را مثل هر تکنولوژی جدیدی ایجاد کرده است. شبکه های اجتماعی مجازی به افرادی که به خود واقعی شان شک و تردید دارند و از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیستند، این بهانه و امکان را می دهد تا اینان بتوانند پشت دریچه ای تاریک با حرف و سخنان قیچی شده این و آن، خود را مخفی کرده و ارتباطاتی دروغین ایجاد کنند و خود را آن سایه و دروغ پنداشته و از واقعیت ها فراری شوند. متاسفانه ارتباطات اینترنتی برای افرادی که واقعیت گریز بوده و عمل گرا نیستند، به شدت وهم و مشکل آفرین می شود.

تفاهم به معنی شبیه هم بودن و علاقه های مشترک داشتن نیست، زیرا اگر قوهء درک و بخشش در ما رشد نکرده باشد، همان افرادی را که علاقه های مشترک با آنان داریم، حتی امور مشترک را نیز به آنان روا نخواهیم داشت. مثلا اگر فردی مثل ما به خودشناسی علاقه داشته باشد، اگر تفاهمی نباشد، عمل او را به نحوی توجیه و منفی تعریف خواهیم کرد. اگر "فهم" نداشته باشیم، حتی نان و آب را نیز به غیر خود روا نخواهیم داشت که نیاز مشترک همه مردمان جهان است. خیلی اتفاق می افتد که گندم و نان را بیرون می ریزند اما به فقرا روا نمی دارند. 

تفاهم همیشه موازی با مهربانی و ابراز علاقه است. تفاهم یعنی اینکه شما از همسرتان بپرسید که چگونه می توانید او را شاد و خوشحال کنید. بدون توجه به علاقه های یکدیگر نمی توان ایجاد تفاهم کرد. کنار آمدن با نیازهای همسر و انعطاف داشتن در مقابل آنها بسیار لذت بخش است، زیرا یکی از نیازهای روحی بزرگ نسل بشر، بخشش و روا داشتن است.

"توجه" زیادی به دنیای مادیات "توجه و تمرکز" را از خود و همسر سلب می کند. و "توجه و تمرکز" یکی از ارکان مهم تفاهم است.

از طریق توجه و تمرکز است که می توانیم خودمان را گاهی هم جای دیگران بگذاریم.

تفاهم یعنی زیادی به این و آن چیز نچسبیدن، یعنی زیادی به این باور و آن زشت و آن زیبا نچسبیدن. اگر بچسبی در حقانیتت سماجت خواهی کرد و تفاهم را با احساس سماجت و جزم اندیشی، فاصله هاست.

عدم تفاهم یعنی جنگ و جدال، و تفاهم یعنی صلح و آرامش

آیا ما چقدر تفاهم با "خودمان" داریم!؟

قاسم سلطانی

ملاک و الگوی سلامت و بهداشت روان


هروقت احساس کامل بودن، اعتماد و توکل را از دست بدهیم و بخواهیم که روزگار بر طبق میل ما رفتار کند، دچار اختلال روان و شخصیت خواهیم شد و رفتارهایی از خود بروز خواهیم داد که موجب آزار و اذیت خود و دیگران خواهد شد.

ذهنی که تهی از بار باشد، ذهنی سالم است. مواردی مانند توکل، اعتماد به زندگی، خودباوری، رضایت خاطر درونی و ماندگار، شادی و استقلال فکری، نشانه های یک روح و روان سالم هستند. ذهن شرطی و ذهنی که باید و نبایدهای زیادی برای ناشناخته و تجارب تازه دارد، با تناقض و تضادهای زیادی روبرو می شود که در ذهن، "بار" ایجاد می کند. و این "بار" ، مانع دمیدن طبیعت و زندگی در ما می گردد. یک ذهن جزم اندیش باورمند، ذهنی مرده نیست، بلکه ذهنی سخت و غیرقابل دمیدن است. در یک ذهن انعطاف ناپذیر و پر، همیشه یک نوع نگرانی و استرس مزمن مضمر  است. جزم اندیشی بر خلاف نظام آزادی و تحول، همیشه زندانی باورهای خود است، زیرا غرور، تکبر و منیت(نفس) به او اجازهء اعتراف نمی دهد، اعتراف را برابر با باخت  می داند. این نگرش که اعتراف و تسلیم را "باخت" تلقی می کند، تنها از یک ذهن نفسانی برمی آید. نگرانی و تشویش و بالاخره بدن و مغز واکنش نشان می دهد!

خودجوش بودن محصول آزادی و جزم اندیشی محصول دربند بودن ذهن است و ذهنی که دربند نغس باشد، هرگز نمی تواند سالم باشد. اما شاید بتواند وانمود کند که سالم است!

دنیای غریبی است، انسان سالم را بیمار می پندارند و دیوانگان را برگ سلامتی صادر کرده و صاحب مقام و منزلت می کنند. فیلم دیوانه از قفس پرید به خوبی توانست به این موضوع بپردازد.

آنچه با ذهن محسوس و قابل درک باشد, می توان تعریفی ذهن پسند برای آن در نظر گرفت. مثلا سگ، گربه و انسان هر کدام مصداق خارجی داشته و قابل تصور و تجسم هستند. پس برای این که گربه را تصور کرد, می بایستی تصویری از گربه در حافظه موجود باشد.

آیا ما تصویری از انسان سالم در حافظهء خود داریم!؟ فعلا این را داشته باشیم.

انسانی که محصول جامعه و محیط است, چگونه می تواند از سلامتی کامل روانی برخوردار باشد؟! زیرا که در هیچ کجای کره زمین, جامعهء صد در صد سالم و پاکی وجود ندارد. پس با الگو و ملاکی با کمک حافظه و ذهن, نمی توان به سراغ تعریفی جامع و تمام و کمال و البته صحیح, از سلامتی روانی انسان رفت.

در خانواده ای که ارزش انسانها بر اساس و مبنای پول و مقام اندازه گرفته می شود، در خانواده ای که سخن دل سانسور می شود، در خانواده ای که شخصیت بر عشق حکومت می کند، چگونه می توان برگ سلامتی روانی به اعضای آن خانواده صادر کرد!؟ چگونه می توان انسان وابسته به نفس(ego)، گذشتهء منجمد و مقلد را سالم تعریف کرد!؟

نفس، هرگز خود را کامل احساس نکرده و نخواهد کرد. نفس همیشه بهانه ای (فکر مزاحم) برای از دست دادن زندگی و سلامتی خود باید داشته باشد. اگر ثروتمند باشد عقدهء دانش دارد، اگر دانش دارد عقدهء ثروت دارد، اگر هردو را دارد، عقده قد و قواره اش را دارد، عقدهء جوانی دارد، عقدهء صمیمیت با پسر و دختر یک کارگر ساده را دارد، عقدهء دست نیافتنی ها را دارد و ... !!

اگر بپذیریم که توقعات نفس و جامعه, بیماری در ما تولید می کنند, و برای سلامتی روان ما مضر می باشند, می توانیم الگویی خارج و جدا از الگوهای اجتماع بیابیم.

خوشبختانه نسل بشر تنها محصول جامعه و محیط نیست. نسل بشر، بیشتر و بزرگ تر از آن چه ذهن، من فکری و جامعه تلقی می کند هست. جامعه بر حسب نیازهای بازاری خود از مردم توقعاتی دارد که هرکس نمی تواند این توقعات جامعه را برآورده کند و در نتیجه اگر فردی از استقلال فکری برخوردار نبوده و وابسته به شخصیت و جامعه باشد، سلامتی او در خطر خواهد افتاد. زیرا اگر نتواند توجه اطرافیان و جامعه را به خود جلب کند احساس منزوی و تنهایی خواهد کرد، احساس بی توجهی و تحقیر شدن خواهد کرد و در نتیجه خود را ناکامل احساس کرده و به دنبال آن، خشم، نفرت و دیگر بیماری های روانی و بدخلقی ها به سراغش خواهند آمد. پس نقش جامعه و حرف مردم در سلامتی افرادی که شخصیت شکننده دارند بسیار زیاد است.

جامعه از مردم انتظار معقول و آنچه که از انسان اصیل انتظار می رود را ندارد، بلکه "توقع" دارد. توقع همیشه زیاده خواهی است. خود واحد اندازه گیری ارزش های جامعه از مردم "اشتباهی" است. از همان آغاز دوران آموزش در مدارس، بچه ها یاد می گیرند که برای شاد بودن، خوشبخت بودن و مهم بودن باید دانشمند و یا ثروتمند شد. اما غافل از اینکه "فقط" دانشمند و ثروتمند بودن همه زندگی نیست و به ویژه همهء سلامتی نیست!

و آنهایی که نتوانستد دانشمند شوند و فقط خشم و عقده دانشمند نبودن را به زندگی اصیل خود و دیگران تعمیم دادند!؟

در جامعهء غیرمدنی سلامتی روان انسانها بیشتر در خطر است تا از یک جامعهء تقریبا مدنی. زیرا در جامعه غیرمدنی، نگرانی، استرس، عدم امنیت اقتصادی، امنیت سلامت و ترس از حوادث، آشفتگی و نگرانی در روان مردم ایجاد می کند و همهء این نگرانی ها عامل بزرگ سلامتی روان ما هستند. (آیا من در بازنشستگی درآمد کافی برای زندگی خواهم داشت، اگر من پیر شوم پول آسایشگاه را خواهم داشت، آیا فرزندان من از من مراقبت خواهند کرد، اگر مریض شوم و هزینه درمان را نداشته باشم چه، اگر فرزند من دکتر نشد چه، اگر کارم را از دست بدهم چه می شود، اگر ثروتم را از دست بدهم چه خواهد شد، اگر همسرم مرا ترک کند و ...) و با این اوصاف مگر به خود و خداوند متکی باشیم که سلامتی را از او و خودمان تامین کنیم.

سلامتی و بهداشت روحی و روان انسان, وابسته به طبیعت و رعایت قاعده و اصول غریزی نیز می باشد. نمی توان انسان را در آغوشِ بی رحم اجتماع انداخت و تعریفی کاذب و موهوم از آن نوشت. اجتماع, شناختی از انسان ندارد که تعریفی از آن نیز داشته باشد. اجتماع تنها از چیزی که محسوس و قابل تصور هست را می تواند تعریف و تصور کند. الگوی انسان سالم در نزد دیوانگان زنجیری، سیاستکاران و شکم پرستان, الگوی دیوانه و شیطان پرستی بیش نیست. الگوی انسان سالم از دیدگاه یک مذهبی افراطی, خانمان سوز است. الگوی انسان سالم از دیدگاه طالبان، یک متعصب ناموسی و یک ناسیونالیست, خانمان سوز است. فردی که درکی از روح و نیازهای روحی ندارد، نمی تواند تعریفی هولیستیک از سلامتی داشته باشد.

انسان سالم کسی هست که چیستی و کیستی خود را زیر سوال ببرد، هویت خود را نه از کارش، نه از هیچ چیز دیگری، بلکه هویت خود را از اصل خود (عشق و آگاهی) بگیرد. انسان سالم کسی هست که به صورت مراقبه گون "متوجه" رفتارهایش با خود و دیگران باشد. انسان سالم رفتارهای مزمن از خود بروز نمی دهد که موجب آزار و رنجش دیگران شود. انسان سالم نمی تواند حسود باشد. نمی تواند وابسته به تکبر و شخصیت باشد. انسان سالم از "من" گفتن پرهیز می کند. انسان سالم خودش را منزوی و بیگانه و در "انزوا" تعریف نمی کند. انسان سالم باید و نبایدهای نسل های منجمد شده را بر دوش نمی کشد. انسان سالم کسی هست که بتواند خودش باشد. حداقل اگر هم نتوانست خودش باشد, بداند که آن "خود اصلی" کیست. حساب "خود" را با شکمش خلط نکرده و جدا بکند. اگر ما نتوانیم حساب خودمان را با خودمان صاف کنیم, تضادهای درونی, خشم و رفتارهای متفاوت از هم ذهن ما را سردرگم خواهند کرد و یک ذهن شلوغ و پر سر و صدا با سلامتی و بهداشت روان منافات دارد. 

ذهن و من فکری تصویری از انسان سالم در حافظه خود ندارد. اما آگاهی نه تنها قادر به مشاهده انسان سالم بوده، بلکه آن را تجربه و لمس هم می کند.

الگو و تعریف بهداشت روانی در شکوفایی آگاهی و هشیاری و البته آزادی میسر می باشد.

قاسم سلطانی                                                                                                       


جایگاه منطق و استدلال در سلامتی روان نسل بشر


دلیل بسیاری از اختلالات روانی و شخصیتی به خاطر فقدان سکوت عرفانی، منطق، تعریف و استدلال (عقل) در ذهن ماست. منطق و استدلال همان ابزار صداقت ماست. در ویکی پدیا آمده است که،،، در تعریف، روش درست درک و شناسایی "مفاهیم" و در استدلال روش درست درک و شناسایی "قضایا" بدست می‌آید.

حالا اگر ما درک درستی از قضایا نداشته باشیم، اختلالات روانی شخصیتی، اختلافات و جنگ و جدال ها پایان ناپذیر خواهد بود، حتی اگر تنهای تنها با خود در جنگل باشیم، باز آرامش و روی زندگی را نخواهیم دید. ذهنی که عادت به شنیدن و توضیح دادن مراقبه گون ندارد، ذهنی آشفته و صدالبته زورگو تحویل خود و جامعه خواهد داد. بعضی ها زود از کوره در می روند و حوصله استدلال و دیالوگ منطقی را ندارند که متاسفانه این رفتار عواقب خطرناکی دارد.

قضاوت، پیش داوری، خشم، انتقام، قطع ارتباطات، قطع ارتباط خانوادگی حتی بین فرزندان و همسر خود، طلاق عاطفی و طلاق رسمی، سرخوردگی های روانی، دم دمی مزاجی، حالات مختلف و متناقض از خود بروز دادن، عدم اعتماد، زورگویی و احساس گناه، دروغ، پیوستن و دوستی با هم کیشان خود که آنها هم مثل خود ما هستند (و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند /// گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند!)، و ...

منطق علمی است که از مغالطه، گول و فریب زدن، رفتارهای تکانشی و هیجانی جلوگیری می کند. به طوری که گفته شد، منطق نه تنها از مغالطه جلوگیری می کند، از ایجاد سوءتفاهم ها و اختلالات شخصیتی و موارد ذکر شده در بالا نیز پیش گیری می کند.

حداقل منطق، صداقت و دیالوگ است. حداقل منطق این است که به مواضع و تعاریف دیگری نیز "توجه" کنیم. کر و لال و کور نباشیم.

پدر و مادرها نقش اصلی را در شکل گیری استدلال و توجه به سخن دیگران و به دنبال آن تمرین احترام را در فرزندان خود دارند. سعی کنیم با همسر خود صبورانه و در آرامش و البته با استدلال و ژرف گویی و ژرف شنوی رفتار کنیم تا نمونه ای سالم برای فرزندان خود باشیم و از این طریف فرزندان ما نیز فرهنگ دیالوگ و استدلال را فرا می گیرند و با قضایا با احساسات یخ زده برخورد نمی کنند. استدلال و منطق کمک می کند که بچه های ما خلاق باشند، حوصله شان زود سر نرود و توجه شان را از خودبینی به خدابینی معطوف کنند.

زبان استدلال و منطق در دوران کودکی به ما کمک می کند که بدانیم همیشه فرصت توضیح و استدلال در زندگی را نخواهیم داشت و آنگاه اگر اعتماد را در ضمیر ناخودآگاه خود ایمانی نکرده باشیم، فرصت ها و زندگی را از دست خواهیم داد. اعتماد دقیقاً محصول استدلال در دوران کودکی و نوجوانی است. محصول پختگی و عقل است، و زندگی در عدم اعتماد و توکل همان جهنم است!

منطق همان وجدان است. وجدان همان اخلاق است. اخلاق همان عقل است. عقل همان بهشت است.

من فکری زورگوست، او با استدلال، منطق، صبر، حقوق و احترام بیگانه است. تنها چاره، دوستی با خداوند و ترک شیطان است.

نماد شیطان = مغالطه

نماد خدا= عقل و صداقت

قاسم سلطانی

خصوصیات و ویژگی های بیماری بوردرلاین


در این مقاله به خصوصیات و ویژگی های بیماری بوردرلاین که در لیست بیماری های  دی اس ام قرار دارد با مقدمه ای از خانم شیوا سلطانی متخصص مربوطه خواهم پرداخت. از واقعیات نمی شود فرار کرد و اعتراف به واقعیت بخش بزرگی از درمان در تمام بیماری هاست. فرض کنید من دردی در قفسه سینه داشته باشم، وقتی به دکتر می روم او بعد از تحقیقات و آزمایش ها متوجه می شود که من بیماری قلبی دارم، آیا من باید از کار این دکتر عصبانی و ناراحت شوم یا قدردان و سپاسگذار!؟


BPS= Borderliner Personality Syndrom

بطور طبیعی همهء افراد حداقل چند مورد از موارد ذکر شده در اختلال مرزی را دارا هستند ولی تفاوت افراد دارای اختلال با افراد عادی در شدت، مدت و فراوانی این خصوصیات است، افراد دارای اختلال شخصیت مرزی، در روابط بین فردی دچار مشکلات فراوانی میشوند تا حدی که خودشان و اطرافیان شان را دچار مشکل میکنند، هر خصوصیتی هر چند منفی، تا حدی که عملکرد را مختل نکند، اختلال محسوب نمی شود.


۱- پرخوری، پرحرفی، ...

۲- تمام روز خنده ولی در ته قلب غم و غصه ... در خاموشی و خانواده خود نیاز زیادی به شادی و خنده نمی بینند. به همین خاطر این افراد در بیرون و محل کار بسیار بشاش و شاد هستند اما در خانه و خانواده خود غمگین و عصبی هستند.

۳- اغلب این افراد مشکل جدی با ناشناخته و تازگی ها در "عمل" دارند و به دشواری با رویدادها و موقعیت های تازه در عمل کنار می آیند. دلیل آن شاید به خاطر ذهنیت منفی از خود و عزیزان و یا عدم اعتماد به نفس باشد.

۴- پرخاشگری ناگهانی به دیگران و مخصوصا افراد خانواده.

۵- لحظه ای نیاز به زندگی و لحظه ای دیگر نیاز به مرگ= حالت های مختلف و بسیار متناقض از هم به طور همزمان، در عرض چند دقیقه از شما حمایت می کنند و سپس شما دشمن می شوید. پس اگر شخصی حالت های مختلف، متناقض، بی ثبات و ناپایداری دارد، باید جدی گرفت.

6- انکار واقعیت و حقیقت انکارناپذیر بدون استدلال و پیوستن به دوستان همجنس و همفکر و ارتباط نزدیک با آنان(و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند)...

۷- ترس بسیار شدید و گوشه گیری و انزوا و یا بر خلاف آن شرکت در جمع های خودمانی از ترس حادثه و عمل های غیر مترقبه به هدف یارگیری و سپس احساس منزوی نکردن و ترد نشدن و احساس تعلق داشتن به چیزی .

۸- کسانی که به این بیماری و اختلال دچار هستند، احساس تنهایی و بیگانگی پیوسته دارند.

۹- افرادی که دچار این بیماری خطرناک هستند، پیوسته احساس عدم درک از دیگران و بیرون خود می کنند.

۱۰- دنبال بحران و مشکل هستند که احساس "وجود" کنند.

۱۱- از همه انتظار احترام دارند، اما خودشان کوچکترین احترامی به دیگران قائل نیستند.

۱۲- یکی از مهمترین شاخصه این بیماری، پیش داوری ها، گمان زنی ها و مقایسه خود و غیر خود در ذهن و تصورشان است. یعنی اغلب در تصورات و تصویرها سیر می کنند. اهل عمل نیستند. اگر زن باشند دوست دارند توجه مردها را جلب کنند اما اگر پای عمل به وسط کشیده شده و ارتباط جدی شود، عقب می کشند.

۱۳- ترسی که با خشم آن را مخفی می کنند. به عبارتی دیگر از انتقاد نفرت دارند و در مقابل یک انتقاد کوچک رفتار تکانشی و پرخاشگرانه از خود بروز می دهند.

۱۴- احساس پوچی( نمی دانند که چه می خواهند و چه احساس می کنند).

۱۵- یک فاصله بسیار عمیق و ژرف بین عقل و احساسات دارند.

۱۶- لبریز از احساساتی که هیچ کاری از دستشان بر نمی آید و آن احساسات را بالاخره منفی کانالیزه می کنند.

۱۷- دوره ای با افسردگی همراه با هیجانات شدید و احساس خودکم بینی.

۱۸- اعتماد و عدم اعتماد ناگهانی به اطرافیان. تا دیروز دوستی که همه چیز برایت بود ولی امروز هیچ معنی برایت نمی دهد. (دم دمی مزاج بودن)

۱۹- حال و احوال بیماران بوردرلاینی به طور مرتب تغییر می یابد. در عرض چند ساعت اینان خود را خوشبخت و ساعتی بعد، بدبخت و احساس عدم امنیت و خشم و ساعتی بعد مهربان و ساعتی دیگر شکاک و دیگر بار احساس تهدید شدن می کنند.

۲۰- بیماران مورد مذکور اصولا مشکل هویت و کیستی دارند و به همین جهت امنیت را در دیگران جستجو می کنند و چیزی را که خودشان ندارند, را دیگران باید برای اینان مهیا بکنند. یعنی آرامش و امنیت روانی که کاملا امری درونی است را در بیرون جستجو می کنند.

۲۱- یکی از ویژگی های خاص بیماران بوردرلاین, شیدایی و نفرت هست. یعنی چیزی و یا کسی یا بد است و یا خوب. میانه ای برای اینان وجود ندارد. رنگ ها برای اینان سیاه و یا سفید است.

۲۲- ارتباطات زناشویی بیماران مذکور, به واسطه ایده آل و غیر ایده آل سازی, زیر فشار بسیار زیادی قرار می گیرد.

۲۳- این بیماران نمی توانند خودشان را با واقعیات و روتین تطبیق بدهند. یعنی اگر دزدی به شهر آمده باشد, حتما به سراغ اینان آمده است!  و اگر یک بار همسرشان به هردلیلی جارو نکشیده و یک تابستانی را به مسافرت نرفته اند, یعنی این که همسرشان اینان را هیچ وقت به مسافرت نمی برد و هیچ وقت جارو هم نمی کشد.

۲۴- همسران بیماران بوردرلاین هیچ کاری نمی توانند برای جلب اعتماد اینان انجام بدهند. هرکاری توسط همسران, منفی و بد تعبیر و تلقی می شود. استدلال و دیالوگ منطقی در این افراد بسیار ضعیف است.

۲۵- خصوصیت دیگری که در اینان هست, احساس مالکیت و نیازمندی اینان به همسرشان است و به همین خاطر توجه کامل همسرانشان را به خود می خواهند. البته خیلی هم ارزشی به این توجه نمی کنند و بعد از مدتی آن توجه را امری بدیهی و حق خود و ضعف همسر تلقی می کنند!

۲۶- و اما نمونه خطرناک و جالب توجه این بیماری, مسری بودن آن است. یعنی این که افرادی که به این بیماری دچار هستند, تا اطرافیان و مخصوصا خانواده درجه یک خود را مثل خود نکنند, دست بردار نیستند و ممکن است موفق به این کار هم بشوند!! یعنی چنان می کنند, که شما هم مثل و همانند آنان باشید, تا اینان احساس تنهایی نکنند! در این مورد بسیار قوی و کارکشته و ماهر هستند. زیرا تنها مکانیزم دفاعی و توجیه رفتارهای آلوده خود می بینند که بگویند: ببینید ما تنها نیستیم!!

۲۷- احساس تنهایی و بیگانگی کردن هر انسانی را از پای در می آورد. احساس تنهایی و بیگانگی کردن, در ما ترس و احساس غریبگی تولید می کند و یک غریبه خود را پیوسته در حال تهدید و شکننده تجربه می کند و به حق. کسی که تنهاست و یک تصویر ذهنی از خود و دیگران دارد، خود را پوچ و به دردنخور تجربه می کند و چه دردی بالاتر از این می تواند باشد!؟ درد و غم و بی قراری های مزمن و دیرینه از این بیماری گسست ناپذیر هستند.

۲۸- تمام خاطره ها و کردارهای نیک و خوب دیگران را فراموش می کنند. اما برای فرار از واقعیت ها، گاهی هم انکار رفتارهای زشت افرادی را که مثل خود هستند را فراموش کرده و توجیه می کنند!!!

۲۹- بوردلاینی ها یک تیپ مشخص نیستند. بوردرلاینی های منزوی و افرادی که به هیچ قیمتی آماده شنیدن و پذیرش و بیماری خود نمی باشند و دسته دیگری که فعال هستند و زمین و زمان را دوست دارند از بیماری خود مطلع سازند و این مطلع سازی را تنها در بروز خشم و آزار و جستجو در ستیزه و دعوا برای جایگزینی احساس پوچی و بیگانگی خود تجربه و توجیه می کنند. شکایت درونی اینان از عدم یکپارچگی و نظم درونشان است. اینان گمان می کنند که رها شده اند و طبیعت و همه کس و همه چیز، اینان را به تنهایی به بخت و اقبال خود رها کرده است. اینان خود را تنها و به جا مانده تجربه می کنند.

۳۰- احساس پوچی و بیگانگی ریشه و علت اصلی این بیماری خطرناک می باشد.

دسته افسردهء بوردرلاین ها از ارتباطات سرخورده هستند و نه می توانند کسی را دوست داشته باشند و نه دوست دارند که کسی اینان را دوست داشته باشد. این گروه و تیپ از بیماران، از جامعه و انسان ها تا اندازه ممکن اجتناب می کنند. این دسته خود را بسیار پوچ و بی فایده می دانند و در این باور خود سماجت می کنند و در ته قلب و ناخودآگاهشان خود را مقصر و لایق دریافت محبت کردن نمی دانند.

نوع دیگر، بوردرلاین نارسیست(خودشیفته) می باشد. اینان به هیچ قیمتی و هیچ ارزشی به دیگران قایل نیستند. و بی قراری مزمن و بی حوصله گی, مشخصه این دسته از قربانیان می باشد. اینان قادر به درک و فهم هیچ کس و چیزی نیستند. و به همین خاطر خشم ناگهانی و اغلب وقت ها پیش بینی نشده شامل این بیماری می شود. خشم در کوتاه مدت برای اینان ارضا کننده هست. زیرا که با ابتکار و اختیار عمل خود توانسته اند, توجه دیگران را جلب و شوکه بکنند. اطرافیان برای پیش گیری از خشم اینان حتی اگر پاورچین پاورچین راه بروند, باز هم کمکی نخواهد کرد. اینان هر کاری را که اطرافیان و نزدیکان انجام می دهند, منفی تلقی می کنند و چرخه زدن خشم و شکاکی و به خودگرفتن ها، پایان ناپذیر است.

نقاط ضعف این نوع بیماران:.. ۱- ترس از درمان

۲- دیگر نمی خواهم قربانی باشم, به همین دلیل با خشمم دیگران را شوکه می کنم تا از تکرار قربانی شدن پیش گیری کنم...۳-ترس از تنها ماندن و تنها رها شدن...

تا زمانی که خود این بیماران حاضر به تشریح احوال و تجارب خود نباشند, زندگی را برای خانواده و اطرافیان و هرکسی که چشمشان به آنان می افتد, شوکه و ترسناک خواهند کرد. درمان این بیماری در کوتاه مدت امکان پذیر نیست و این بیماران هیچ علاقه ای به صبر و شکیبایی و زمان بلند مدت ندارند. اینان عاشق نتایج آنی هستند و حوصله شان از دراز مدت سر می رود و هر چیزی که مربوط به داراز مدت باشد را انکار می کنند. قانون مزرعه را رعایت نمی کنند.

بعضی ازاین بیماران خودزنی در شکل و مدل های مختلف می کنند, مثلا  قمه زنی، خوردن فلفل تند، تمیز کردن ناگهانی منزل و ... تا با احساس درد فیزیکی, به دردهای درونی غلبه کنند و آن را فراموش کنند و یا این که خود را مجازات کرده باشند. برای کنترل احساسات هم دست به خودزنی می کنند که تمرین کنترل کرده باشند و یا این که تمام بدن خود را تاتو می کنند.

توضیحی کوتاه برای اطرافیان:

سعی کنید, قرارهای شفاف با بیمار بگذارید.

برای بیمار شفاف سازی باید کرد که چه مواقعی در خدمت او هستید و در چه مواقعی نمی توانید در خدمت او باشید.

صبور و شکیبا باشید.

اغلب مواقع فقط یک گوش شنوا بیشتر لازم ندارید.

بیماری را به رسمیت بشناسید.

سعی کنید با بیماران مذکور فاصله ای میان گونه را حفظ کنید!!

اختلالات و بیماری های روانی از سگان و عمار به ما سرایت نمی کنند. مواظب سلامتی خودمان در دراز مدت نیز باشیم.

قاسم سلطانی                                                                                                       

+++++++++ در مقاله ای دیگر در روزنامه اعتماد برای تشخیص این بیماری، علائمی را مشخص کرده است که توجه شما را در بخش پایانی به این مهم جلب می کنم:


دست کم ۵ مورد از ۹ مورد زیر برای تشخیص اختلال شخصیت مرزی لازم است؛
۱) انجام کوشش های مضطربانه همراه با سرآسیمگی در راستای ترک و طرد نشدن واقعی یا خیالی
۲) بی ثبات و شدید بودن روابط فردی با دیگران به گونه یی که ویژگی آن تناوب بین دو قطب افراطی آرمان نمایی و بی ارزش نمایی است.
۳) اختلال و اشکال در هویت، بی ثبات بودن واضح و دائم خودانگاره یا احساس فرد درباره خودش
۴) تکانشی بودن دست کم در دو تا از حوزه های بالقوه آسیب رسان (مانند بی ملاحظه رانندگی کردن، روابط جنسی زیاد و گوناگون یا لاابالی گری جنسی، ولخرجی پولی، سوءمصرف متعدد و متفاوت مواد مخدر و محرک و الکل، شکم بارگی بدون ملاحظه و...)
۵) رفتار و گشتار (ژست) خودکشی،خودزنی و تهدید مکرر به انجام آن
۶) بی ثباتی در حالات عاطفی به صورت واکنش پذیری آشکار خلق مانند ملال، تحریک پذیری، اضطراب شدید حمله یی.
۷) احساس پوچی مزمن
۸) نامتناسب و شدید بودن خشم یا دشواری در چیره شدن بر آن به صورت تندخویی های پیاپی، خشمگین بودن دائمی، ستیز و نزاع مکرر
۹) بروز افکار گذرای بدگمانانه یا علائم شدید اما گذرای تجزیه یی (هنگام استرس و تنش و فشار روانی). 

در لحظه بودن یعنی چه؟

وقتی می گوییم زندگی در لحظهء "حال" است و یا خداوند در لحظه "حال" است یعنی چه؟ و یا به قول سهراب سپهری که می گوید: زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است یعنی چه؟

یعنی اینکه حال و اکنون را به رخدادهای گذشته آلوده نکنیم. حال بی تقصیر است. گذشتهء ما حال ما را خراب می کند و اجازه نمی دهد "حال" را ملاقات کنیم. وقتی حال را با همان کیفیت هایی که دارد ملاقات نکردیم، با آن ستیزه خواهیم کرد.

وقتی مثلا از شما می پرسند که می توانم تو را در آغوش بگیرم؟ جوابش را از کجا تامین می کنید؟ آیا به "خودتان" مراجعه می کنید یا به گذشته های تلخ تان؟ آیا فرهنگتان باید پاسخ این نیاز شما را بدهد یا شخصیتتان؟ آیا ما چقدر به خودمان مراجعه می کنیم؟ آیا این زندگی متعلق به "خود" ماست یا متعلق به فرهنگ، ادوار، اجداد، شخصیت و خاطره های روانشناختی ماست؟

چقدر ما اصیل هستیم؟

اصالت یعنی ذات هرچیز.

اصالت با شخصیت منافات دارد. اصالت با تعبد و تعمیم دادن منافات دارد.

اصالت بهشت است و غیر اصالت جهنم. بهشت خود اصلی ماست، و جهنم خود کاذب ماست.

کسی که اصالت را به شخصیت می فروشد، خودفروش است!

قاسم سلطانی

لیاقت چیست و لایق کیست؟

لیاقت همان تشنگی و میل به زندگی بدون شرط و نیاز روانی است. قابلیت درک و اجرای زندگی بدون دخالت ذهن شرطی و شخصیت محور، همان لیاقت واقعی است. ذهنی که ادا و اطفار در می آورد و به سختی می تواند با درون خویش و خود اصلی اش کنار بیاید، نمی تواند لایق زندگی باشد. زیرا بهانه هایش برای رضایت خاطر داشتن تمام نشدنی است. این بهانه را گذر کند، بهانه ای دیگر برای انکار لحظه و زندگی در ذهن خود می سازد تا از زندگی عقیم بماند.

فرد نالایق پیوسته در پی بهانه جویی برای انکار است. (دم دمی مزاج)...

فردی که پیوسته بهانه تراشی می کند تا واقعیت و خویشتن خویش را نبیند، نمی تواند فرد لایقی برای زندگی باشد. او شاید بتواند به درجات مختلف شخصیتی در جامعه دست یابد، اما سکوت عرفانی و تسیلم به زندگی، رکن اصلی لیاقت است. پذیرش این لحظه بدون شرط و شروط عین لیاقت است.

مشکل پسندی و نه گفتن به این چیز و آن چیز، نشان کمال که نیست، نشان نقص و محدودیت است. مشکل پسندی و خود را تافته جدا بافته دیدن، اضطراب، افسردگی، محدودیت و معلولیت ایجاد می کند. چنین شخصی از کنار تمامی لایق ها رد می شود، اما آنها را نمی بیند، و کسی که نمی بیند در واقع قابلیت دیدن را ندارد.

قابلیت دیدن چیست؟

قابلیت دیدن و شاهد بودن، معصومیت و نداشتن شخصیت بدلی است. زیرا "شخصیت"، مانع چشم بصیرت و تجربه زندگی در لحظه اکنون است. شخصیت گرفته شده هرگز نمی تواند تازگی را ملاقات کند، زیرا تا بیاید و امری را با خط کش شخصیتی اش بسنجد و تایید کند، اکنون و حال به گذشته تبدیل شده است.

ذهن لایق جستجو می کند تا خودش(معشوق) را دریابد، ذهن نالایق جستجو می کند تا "دیگران" را در یابد که به وسله آن، قدرت شناخت کاذب در خود را به نمایش بگذارد و یا پنهانی از آن دانش برای فربه کردن "نفس"(من بدلی و شخصیت محور) خود بهره جوید. (جاسوس منیت)!

برداشت  "دزدانه" از هرچیزی به نفع شخصیت و منزلت برای نفس، به نفع روان و روح نیست.

ذهنی که خاطرات بدبختی،ناکامی، شادی و موفقیت را با معانی و تفاسیر من فکری خود (عقل جزوی) مخلوط کرده و با آن چشم به اطراف و دنیا می نگرد، ذهنی لایق ندارد، اما ذهنی آشفته، خشمگین و پر از شهوت به قضاوت کردن و پیش داوری چرا ...

ذهن لایق، ذهنی بی نیاز از شخصیت و دروغ است. ذهنی که تکیه بر شخصیت داشته باشد، همه چیز را مادی می بیند و هیچ چیزی را نمی تواند در جایگاه و منزلت خود تجربه و ملاقات کند. وقتی ذات هرچیزی را نتوانستیم ببینیم چگونه می توانیم حرمت آن چیز را نگاه داریم!؟

ذهن نالایق هرگز در پی ذات و اصالت نیست. او شهوت مقام، درجه، عنوان و توجه دارد. ذهنی که این همه نیازمند است، لیاقت داشتن چیزهای لایق را ندارد. (علم و مال و منصب و جاه و قران / فتنه آمد در کف بدگوهران)...

ذهنی که پیوسته در پی کسب افتخارات باشد، معشوق محور نیست، اما خودبین چرا... فرد خودبین چگونه می تواند نعمت هایی که خداوند در اختیار او گذاشته است را ببیند؟ او فقط خودش را می بیند و فرد خودبین فردی بی لیاقت است، چرا که لیاقت دیدن خدا و چیزهای دیگر به جز خود را ندارد. فرد خودبین و نالایق همیشه یک نارضایتی مزمن دارد و فرد خدابین همیشه شاکر، قدردان و سپاسگزار است.

خودبینی عامل بی لیاقتی است. زیرا دغدغه های شخصیتی مانع ملاقات او با نعمات و خوبان می گردد.

داشتن لیاقت با اسارت ذهن شخصیت باور منافات دارد، زیرا ذهن شخصیت باور، ذهنی شرطی دارد و ذهن شرطی اسیر پیش داوری هاست و پیش داوری دشمن اصلی عشق و لیاقت است.

ذهنی که نگران حفظ و گسترش شخصیت خود است، انرژی روانی خود را تحلیل می برد و لیاقت، چیزی جز انرژی تقوا نیست. ذهنی که پیوسته حول محور منافع شخصیت می چرخد، ذهنی تقوا گریز دارد و با لیاقت و شایستگی بیگانه است.

ذهنی که اسیر "من اش" است، از منبعی تغذیه می شود که شایستگی و لیاقت را از بین می برد. زیرا این "من" مانع ورود جریان آگاهی در اوست و لیاقت چیزی جدا و بیرون از آگاهی و داشتن چشم بصیرت نیست.

لیاقت و شایستگی از آن کسی است که اختیارش دست "خودش" باشد نه دست نفسش.

لیاقت و شایستگی از آن کسی است که تکیه بر خود و خداوند دارد نه تکیه بر شخصیت و عناوین شخصیتی تا تایید دیگران...

با همه این تفاصیل بالاخره لایق کیست!؟

لیاقت در همبستگی و اتصال هیجانی است و بی لیاقتی در انقطاع و استنکاف هیجانی است. 

مولانا می فرماید: هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله / کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان

جامعه مریتوکراسی ضد لیاقت و شایستگی و ضد سلامتی بوده و شایستگی واقعی را کور است و تخریب می کند. 

قاسم سلطانی