شناخت واقعی خیانت

خیانت واقعی بر خلاف و ضد طبیعت بودن است, حالا شما پیدا کنید طبیعت را... خورشید متعلق به همه است, ببین چگونه می تابد. اقیانوس, ستاره ها, پرنده گان آزاد و ... 

ماهیت طبیعت، بخشیدن و بخشش و تقسیم است، یعنی "هدف" بخشش است. اما هدف نفس رسیدن و شدن است. نفس به بودن راضی نیست و همیشه شدن را در سر می پروراند و هرگز به آن نمی رسد. 

اگر شما پرنده ای را در قفس زندانی کنید, به طبیعت خیانت کرده اید، زیرا طبیعت آن پرنده رودخانه می خواهد, جنگل, درخت و ...

طبیعت، با آزادی آن پرنده معنی دارد. طبیعت آن پرنده, او را بالای شاخه ای می کشاند و برای درختان و رودخانه ها و عشق آواز می خواند و دوباره آنجا را ترک می کند. آیا این پرنده پرنده بی بندو بار است؟ 

شاید آن رودخانه بی بندو بار است که هر لحظه با سنگ ها و ماهی های گوناگون و گیاهات زیر آبی در تماس است و یا آن درخت خیانت کار است که هر روز صدها پرنده روی شاخه هایش نشسته و آواز می خوانند!؟


راستی این درختان چقدر بی حجاب هستند!

طبیعت را دستکاری کردن خیانت است!

خیانت های نفسانی و ذهنی ساخت انسان است و خرافاتی بیشتر نیستند. ساخته شیطان است تا زندگی شما را با دلایل موهومی و نفسانی حرام کند. خیانت واقعی, در ساختن و تولید خیانت کاذب (خرافات) است.
روزي دروغ به حقيقت پیشنهاد رفتن به دریا کرد حقيقــت ساده لــوح پذيرفت. وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز تا امروز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در و با لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

دست زدن به عملی بر خلاف قول و قرار, تعهد, عهد و پیمان, سواستفاده از اعتماد و صداقت موجود، سوءاستفاده از وجود و زندگی به نفع و سود نفس, دغل کاری در اعتمادی که امانت گذار به شما کرده است, خیانت نامیده می شود.

امانت قرض نیست که به آن دست زد. امانت را دستکاری کردن خیانت است. حس را دست کاری کردن و آن را به احساس تبدیل کردن, به خرافه تبدیل کردن, خیانت است

اگر در روستایی صحبت کردن دختر با پسر یا زن با مرد خیانت محسوب می شود، در جای دیگر دنیا، ارتباط جنسی, حتی همسردار هم خیانت تلقی نمی شود.

انسانی که خودسازی و خودکاوی نکرده باشد, در اولین مرحله به حس و غریزه خیانت می کند و بزرگترین خیانت او هم همان خیانت به خود شمرده می شود، زیرا حس، غریزه و طبیعت را سرکوب می کند. جهت آن را منحرف و خود جوشی آن را در اختیار و کنترل نفس (شخصیت) قرار می دهد.  نفس، ضد طبیعت و سرشت و غریزه است و طبیعت را با دلایل موهومی و من درآوردی ویران می کند. او طبیعتش را فدای شخصیت می کند. یعنی به زبان ساده، خدا را به شخصیت ارزان قیمت می فروشد.

عشق مانند خوشهء انگوری است که خداوند با دستان خودش تا جلوی دهان می آورد، اما شخصیت آن را پس می زند!

شخصیت همیشه ساز مخالف با طبیعت زده و خواهد زد. میان شخصیت و فطرت فاصله از جهنم تا بهشت است. شخصیت جهنم تولید می کند و فطرت انسان را بهشتی می کند. تفاوت میان شخصیت و فردیت را همیشه به خاطر بسپار، شاید منظور مردم از شخصیت، همان فردیت باشد!

شخصیت طبیعت انسان را تحریف می کند. انسان را مغرور، متکبر، زیاده خواه، غیر واقعی و بیرحم می کند. شخصیت باعث می شود که تو برای حفظ آن، در ارتباطات، طرف شخصیت را بگیری و ماهیت طبیعت را خیانتکار باشی. تا حالا چند بار شده که با خود فکر کنی، ولش کن چرا من تلفن بزنم، پر رو می شود، چرا ازش تعریف کنم، چرا لایکش کنم، پر رو می شود، چرا سلام کنم پر رو می شود، چرا بهش بگم که خوشگله، پر رو می شود، چرا بهش بگم که می خوام لباشو ببوسم، پر رو می شود و یا فکر می کند بی جنبه هستم!؟ همه اینها یعنی خیانت به خود و طبیعت...

زندگی و حس مال من است و متعلق به دیگری نیست. کسی حق به اسارت گرفتن آن را ندارد. تنها عشق و حقیقت, حس و زیبایی خود را تقسیم می کند و انسان نفسانی در بخشش خسیس است. برایت هزارو یک دلیل نفسانی و خود در آوردی می آورد و از نعمت طبیعت محرومت می کند. مبارزه با طبیعت انسان را بیمار، بی حوصله، خشمگین، انتقامجو و عقده ای می کند، نفس از جنس فقر است و عشق از جنس فراوانی.

قواعد بازی مشخص می کند چه کسی برنده و چه کسی بازنده است. چه کسی خیانت کار و چه کسی خیانت نمی کند. قواعد بازی را چه کسی طراحی می کند!؟


اسرار ازل را نه تو دانی ونه من = من و توی نفسانی, کسی که به شناخت نرسیده

هست در پس پرده گفتگوی من و تو =گفتگوی من و توی اصلی

گر پرده بیفتد نه تو مانی و نه من = اگر به شناخت برسیم, من و توی نفسانی, همزمان با باورهای جعلی محو شده و قواعد بازی هم عوض می شوند و قواعد دولت عشق, انسان را پاینده می سازد.


تسلیم چهار فصل شده و بدنمان را از اسارت نفس و تک فصلی رها سازیم.


قاسم سلطانی


آن يكي از خشم مادر را بكشت // هم به زخم خنجر و هم زخم مشت
آن يكي گفتش كه از بد گوهري // ياد ناوردي تو حق مادري

هي تو مادر را چرا كشتي بگو // او چه كرد آخر بگو اي زشت‌خو

گفت كاري كرد كان عار ويست // كشتمش كان خاك ستار ويست

گفت آن كس را بكش اي محتشم // گفت پس هر روز مردي را كشم

كشتم او را رستم از خونهاي خلق // ناي او برم بهست از ناي خلق

نفس تست آن مادر بد خاصيت // كه فساد اوست در هر ناحيت !!!!!!!!!

هين بكش او را كه بهر آن دني // هر دمي قصد عزيزي مي‌كني

از وي اين دنياي خوش بر تست تنگ // از پي او با حق و با خلق جنگ

نفس كشتي باز رستي ز اعترار // كس ترا دشمن نماند در ديار

دفتر دوم مثنوی
                                                                                                  

تعطیلات نوروز زیاد نیست!

ای کاش در ایران ساعات مفید کاری بالا برود, رفتن به سر کار و کار نکردن به ضرر مملکت تمام می شود... برق,آب,ترافیک,وقت گیری مشتری, و . . . آمار دقیقی نمی توان به دست آورد ولی بعید می دانم در ایران کار مفید در سال بالای سه ماه باشد. و هستند کسانی که در سال,  بیشتر از 24 ماه کار می کنند!! یکی زیادی بیکار است و دیگری جان می کند!

تعطیلات سیزده روز به نظر من زیاد نیست, که کم هم هست, مردم در تعطیلات باید به چیستی و کیستی خودشان بیندیشند و این فرصت حق انسان است که در تمامی دنیا از آن گرفته شده است. من خودم کسانی را می شناسم که در ده سال سابقه کار ده ساعت کار نکرده اند! من طرفدار سه تا 4 ساعت کار در روز و 4 روز در هفته هستم. فقط دلسوزی و احساس مسئولیت و انگیزه را باید بالا برد.

کار برای همه و فرصت زندگی برای همه...زندگی که تنها سرگرم شدن با کار نیست. به همین جهت انسان
زیادی کار می کند و به مراحل خوب تکنولوژی می رسد ولی از نظر اخلاقی عقب می ماند. انسان ها را می کشد و زن و فرزندانش را در خفگان نگاه می دارد. انسان هایی که هویتشان را با کار کردن و کار می سنجند, زمان بازنشستگی دچار افسردگی شدید می شوند.

چگونه می توان خود را نشناخت ولی کار را شناخت!؟ کارگری که ده ساعت در روز کار می کند و هفت روز هفته را هم کار می کند و تعطیلات نمی شناسدمعلوم هست که نمی تواند دوام بیاورد و فرصت رسیدن به فرزند و همسر را نخواهد داشت. و این به ساختار روانی و سلامتی هیچ جامعه ای صلاح نیست. کارگر باید فرصت رفتن به سینما, ورزش, تفریح, از همه مهمتر فرصت خودشناسی و مراقبه که لازمه سلامت روانی همه انسان ها می باشد را داشته باشد.کار کردن در عدم خودشناسی انگیزه ای سطحی و مادی دارد و این انگیزه ای بسیار ضعیف و تقریبا به درد نخور است. انسانی که خود را نشناسد , خود را پیوسته بیگانه از دیگران خواهد دانست و دست به هر چیزی بزند نفسانی خواهد بود! مگر ما در کشورمان کم پزشک و مدیر و . . . داریم!؟ نه کم نیست

انگیزه آنان برای دکتر و مهندس و مدیر شدن نفسانی بوده و به همین دلیل دکتر می شوند, وکیل می شوند و ... می شوند! اما و اما دکتر و وکیل و مهندس و کارمند خوب شدن مهم است!!!

و برای خوب بودن تنها راه رسیدن به یگانگی است. تبلیغ آن است. تبلیغ عشق است, تبلیغ دوست داشتن و بخشیدن است. شناخت و تجربه آزادی است...اگر نسل بشر به این ها بتواند دست یابد
, خواهیم دید که انسان امروزه زیادی کار می کند و راندمان بسیار کمتری دارد. کار زیاد را مقدس نمی دانم و هر کاری را هم مقدس نمی دانم! کار کردن در کارخانجات تولید سلاح به چه کار می آید!؟

قاسم سلطانی                                                                                                      

سکوت یعنی چه!؟ نفس یعنی چه!؟

فکر کردن یعنی مراجعه به حافظه و گشتن در آن محل. بدون حافظه امکان فکر کردن وجود ندارد. درون حافظه، خاطرات, عقده ها, تضادهای دل و ذهن, خوشی ها, لذت ها, باورها, و تجربه های شخصی شما انبار شده است. هنگام فکر کردن, شما به انبار حافظه مراجعه می کنید و حاصل فکر کردن (گشت در حافظه) در شما ذهنیت تولید می کند.

عقل جزوی( نیمکره سمت چپ مغز) تنها به درد محاسبه و حفظ کردن مشخصات و پژوهش های علمی می خورد و در شناخت حقیقت، معرفت و خویشتن خویش توهم، خیال، گمان و خرافه می آفریند. این بسیار مهم است که فرق بین کارکرد نیمکره سمت چپ و راست مغز را شناخت. با نیمکره سمت چپ مغز غیرممکن است که حقیقت را دریافت کرد. شناخت "خود" و نفس، در حیطه سمت چپ مغز نیست. به همین خاطر است که هر روز دانشگاه ها هزاران دکتر تولید می کنند که خودشان را نمی شناسند!

اندیشهء "من فکری" در بارهء حقیقت و عشق سکوت درون را می شکند. یعنی این که درستی و حقیقت انکارناپذیر تجربهء حقیقت، از مجرای اندیشه و عقل جزوی(نیکره سمت چپ مغز) به دست نمی آید. تشخیص امر خوب و بد, درست و نادرست, عشق و خداوند در حیطه فکر نیست. فکر کردن محدود است، همانطور که حافظه محدود است. عشق و حقیقت محدود نیست. شاید در حافظه و چهارچوب باورهای شما نشانی از حقیقت نباشد, که در آن صورت فکر کردن عبث و بیهوده خواهد بود و شما هیچگاه پاسخی برای پرسش هایتان نخواهید یافت، زیرا هر پاسخی که درخور قالب شما نباشد, منطق و ذهن و نفس شما را ارضا نخواهد کرد و مجبور به انکار آن خواهید شد.

برای شناخت کیستی و چیستی,خوب و بد, نفسانی و غیرنفسانی, تنها چاره مراجعه نکردن به حافظه و برخورد سکوت آمیز و مراقبه گون، با اتفاقات و فرم ها است . تنها از طریق سکوت و تهی و خالی بودن درون می توان لذت عشق بازی را چشید. کسانی که با قالب و چهارچوب عشق بازی می کنند, عشق بازیشان هم در حد و بزرگی همان قالب محدود و در سطح خلاصه می شود. عمق و ژرف ندارد. عشق بازی عرفانی، تجربهء همراه با سکوت درون است.

عشق و آزادی به هم پیوسته و گسست ناپذیرند، نمی توان آن ها را از هم جدا دید. عشق همان آزادی و آزادی همان عشق است. قالب و چهاچوب ها، سروصداهای اضافی هستند. با پرچم سرخ (من فکری) نمی توان اعلان صلح کرد، من فکری علاقه ای به صلح ندارد، او ستیزه و نزاع را می پسندد.  مسبب جدایی و جنگ انسان با خویشتن خویش(حقیقت) همین سرو صداها بوده اند. درون یک نی اگر خالی نباشد کسی نمی تواند به آن بدمد و انسان پر از الگو و قالب، محروم از نَفَس خداوند و طبیعت می شود. انسان پر، جایی برای پذیرش حقیقت ندارد. حقیقت فضا می طلبد. برای پذیرش حقیقت و تجربه عشق، باید تمام فضای ذهن (درون) را خالی کرد .حقیقت, خود اصلی, خداوند, آزادی و عشق بسیار عزیز هستند و همهء این ها با سرو صداهای اضافی(من فکری) منافات دارند.

آزادی واقعی رهایی خود از سرو صداها و خرافات ذهن(شخصیت) است. تجربه آزادی واقعی در استقلال ذهن است. استقلال و آزادی هم از هم گسست ناپذیر هستند. آزادی بدون استقلال معنی ندارد. انسانی که وابسته به چهارچوب فکری است که نمی تواند آزادی را تجربه کند، به همین دلیل است که هرکس یک معنایی از آزادی دارد و هرکس با توجه به داشته ها و نداشت هایش یک تعریفی از آزادی می کند. انسانی که وابسته به غرور، تکبر و نفس است, نمی تواند لذت آزادی را تجربه کند. آزادی در حیطه فکر نیست، همچنان که عشق در حیطه فکر نیست.

هر چقدر در باره آزادی و عشق و حقیقت سخن بگوییم مراجعه به ذهن خواهد بود. آیا ذهن ما چقدر واقعی می باشد!؟ اگر شما اعتقاد به فلان فرقه داشته باشید, آن یکی را درک نخواهید کرد. ازدواج کردن و متعهد شدن به یک باور و عقیده، انسان را از زندگی و ناشناخته ها محروم ساخته و ملاقات با حقیقت و لذت عشق را دشوار و محال می کند. آشنایی دارم که از دین اسلام طلاق گرفته و با دین مسیحی ازدواج کرده، شاید هم فردا از مسیح طلاق بگیرد و با بودا ازدواج کند! این نوع طلاق و ازدواج ها در انسان، بیماری خودبیگانگی را تقویت می کند. او با من فکری کاذب، محاسبه و انتخاب می کند و "من فکری" هر انتخابی که انجام دهد، سوءانتخاب خواهد بود. حسن انتخاب، توسط من فکری غیرممکن است. من فکری، تمایل شدید به انتخاب و دستگیره دارد و به تنهایی محکوم به محو است، زیرا بن و ریشه ندارد.

به همین خاطر است که من فکری و ذهنیت او از شناخت حقیقت، توهم و خرافه ای بیش نیست. تجربهء سکوت و حقیقت در بیرون میدان من فکری و باورها رخ می دهد. در گذشته و باورها زندگی کردن سکوت را می شکند. در آینده زندگی کردن و برای آینده رویا ساختن و توهم کردن سکوت را می شکند. گذشته و آینده خود خرافات هستند. در حال و اکنون بودن سکوت است. در اکنون بودن به معنی این است که مراقب نفوذ خاطرات روانی گذشته در تجربه حال و اکنون باشیم و اجازه ندهیم که باورهای موهومی در تجربه وجودی ما در این لحظه دخالت داشته باشند.

تجربه واقعی و تحریف نشدهء اکنون و رخدادها, در عدم دخالت من فکری رخ می دهد. خاطره روانی گذشته و باورها, حقیقت اتفاقات، رخدادها، اکنون و حال ما را فیلتر می کند و ما با اصل موضوع و اتفاقات و هرچه هست را نمی توانیم درک و ملاقات کنیم. اورجینال و ذات هرچیزی را نمی توانیم ببینیم. دیدن اصل و اورجینال توسط "من فکری" محال است. من فکری و شخصیت، چشم ها را در برابر بزرگترین نعمت ها و زیبایی ها کور می کند و برای همیشه از عشق و زندگی محروم می مانیم.

فیلتر، همان نفس است. نفس مخالف شادی و زندگی است. هر وقت ذره ای روی خوش شادمانی و لذت را چشیدید, بلافاصله نفس (من تقلبی)پیدایش می شود تا همه چیز را برای شما حرام کند. با احساس گناه و به چالش کشیدن خوبی و بدی عمل شما, حال شما را خراب می کند. همین نفس موانع زیادی برای تجربه شادی و لذت ترتیب دیده است. لذت کاذب (مادیات, جاه طلبی) را جایگزین لذت واقعی( شناخت خود) کرده است.

نفس، بدون دلیل، منطق و هدف ( فیلتر ) شادی و لذت و زیبایی را دریافت نکرده و آن را انکار می کند و دلیل و منطق نفسانی یک ارتشی با یک معلم و منطق یک خیاط با یک کفاش هم متفاوت است. انسان نفسانی هیچگاه روی خوش نمی بیند و پیوسته بی قرار است. هرچقدر هم در حقانیت خودشان سماجت میکنند, به آن میزان نیز نفسشان فربه می شود. بیماری خودبزرگ بینی و اسکیزوفرنی، خودشیفتگی, حاصل باورهای غلط و داشتن منیت و شخصیت می باشد.

کار اصلی نفس، انکار حقیقت است.

نفس و شیطان، همان وهم، خرافه و جاهلیت است. کوچکترین و نامرئی ترین ویروس عالم، نفس و جاهلیت است و از هر در و سوراخی وارد زندگی می شود، از شکلی به شکلی دیگر در می آید و با ایجاد مزاحمت, مانع ملاقات ما با خویشتن خویش (حقیقت) می شود. تنها کار او ایجاد سرو صدا در درون ماست. یکی از کارهای بزرگ نفس آن است که سکوت و آرامش ما را به هم می زند. او می داند که اگر ما به سکوت و آرامش برسیم, کار او هم به اتمام رسیده و بیکار خواهد شد. 

او فقط با سرو صدا زنده است. او خود سرو صداست. او حتی با سرو صدایش, صدای طبیعی و الهی شما را در عشق بازی سرکوب می کند. کار نفس سرکوب کردن است. برای شناخت ماهیت نفس باید سکوت کرد. کار نفس، سرگرم کردن نسل بشر با رخدادهاست. ذهن شما را با باورها و رخدادهای موهومی پر می کند و همین باورها حوصله شما را به سر می برند و  خوردن را شروع می کنید. بعضی ها از صبح تا شب می خورند و بعضی ها با زور این عادت زشت را به فرزندانشان هم انتقال می دهند.

پرخوری فیزیک انسان را بیمار و باورهای موهومی روان انسان را بیمار می کند. هر چقدر درون شما خالی و در سکوت باشد, حس های پنج گانه شما میلیون ها برابر بهتر کار خواهند کرد. هویت من فکری، ضربه های خانمان سوزی برای سکوت، آرامش و سلامتی شما می زنند.

نسل بشر در سکوت است که می تواند فریاد عشق و دوست داشتن را تجربه کند. فریادهای عشق را سرکوب و انکار نکنیم. سرکوب و انکار حقیقت، کار نفس و شیطان است. نفس در ذهن انسان، مکانیزم دفاعی برای دریافت حقیقت تولید می کند و برای همین است که انسان نفسانی همیشه، حقیقت و یا ضرورت آن را انکار و در خوش بین ترین حالت، مسئولیت خود را در برابر حقیقت انکار می کند.

قاسم سلطانی                                                                                                      

شناخت و درمان خرافات

نودو هشت تا نودو نه درصد نسل بشر در خرافات زندگی می کنند. در خرافات زندگی کردن ربطی به باورمند و نبودن  به خدا ندارد. کسی که به وجود خداوند باور ندارد می تواند یکی از خرافه باورهای قهاری باشد. ریشه خرافه در عدم شناخت حقیقت و خود واقعی می باشد. خرافات یعنی باور به سایه حقیقت. خرافات, باور به جانشین و خود ساختگی و "من فکری" می باشد.

خرافه یعنی خود نفس!

خرافات در انسان اضطراب و افسردگی و توهم و دیگر بیماری های روانی تولید می کنند. انسان را بی قرار ساخته و آرامش را از او می گیرد. باورهای من در آوردی و خرافات امیدهای کاذب تولید می کند و انسان را از لحظه و اکنون و بودن در زندگی محروم می کند.

در گذشته و آینده زندگی کردن خرافات است.

خرافات در عطسه کردن و ناخن را در شب نگرفتن و از این قبیل چیزها خلاصه نمی شود. دامنهء خرافات بسیار بسیار وسیعتر از آن است که تصور می شود. هر چیزی که بعداً وارد انسان شده و با طبیعت انسان منافات دارد خرافه محسوب می شود. هر چیزی که طبیعت انسان را تحریف کند خرافه محسوب می شود.

علت تمامی خشونت نسل بشر و تمامی جنگ ها ریشه در خرافات دارد.  سیستم آموزش و پرورش و دانشگاه ها که دکتر-مهندس تولید می کنند, نیمه سمت راست مغز مردم را فلج می کنند، به آنها دانش و راه پول در آوردن را یاد می دهند، اما خرافه زدایی نمی کنند!

خرافات محصول توهمات و خیال و گمان انسان از اول تا به حال بوده است. خیال و گمان یعنی غفلت از خود. تحریف مذاهب و دین از اصل به گمان و خیال خرافات است. بلا و دردی که خرافات به جهانیان روا داشته است, قابل ذکر نیست.

چاره و درمان خرافه زدایی در آزادی و رهایی از "من فکری و شخصیت" است. در صداقت و زلال بودن است.

امروز را به فردا موکول کردن, پرسه زدن در آینده و گذشته در خرافات زندگی کردن است. خرافات حوصله آدم را سر می برد و حال انسان را خراب می کند. اگر حوصله شما زود سر می رود و زود از چیزی خسته می شوید نشانه خرافی بودن شماست. نشانه تعریف من فکری و کاذب شما از زندگی است. تعریفات من مدار، همیشه کسل و کاهل کننده و اظطراب آفرین است.

مذهب واقعی و خداوند حقیقی خرافه نیست. عواملی که موجب غیر واقعی شدن این ها شده است, خرافات و تحریفات من فکری من مدار است، آن ها را باید کنار گذاشت. سایه را باید کنار گذاشت، که خورشید هر وقت تمرکزش صد در صد به شیئی نباشد ایجاد سایه می کند. سایه ها خرافات هستند نه خود اصل. سایه به چه کار می آید؟ خود اصل مهم است. 

فعالیت برای تجلیل و تقدیس, بازی کردن و بازی دادن انسان ها نشانه خرافه گری و خرافه باوری است. تصویر ذهنی ساختن از حقیقت خرافات است. خرافات زندگی را محدود می کند. خرافات دوست داشتن و عشق را محدود می کند. اگر تو مولانا و سعدی را از بچه ای که هنوز به دنیا نیامده و یا آمده و ممکن است مانند مولانا به عالم نور برسد, بالاتر بدانی, در خرافات به سر می بری.

مرجع کسی که نَفَس مسیحایی دارد, چه کسی می تواند باشد!؟ مرجع او خودش می تواند باشد. چشم بصیرت لازم است تا انسان الهی را ملاقات کرد. خیلی ها نزدیک مسیح بودند, ولی او را هرگز نیافتند. انسان خرافی هیچ چیزی را آن طور که هست نمی تواند ببیند. محال است. معنی و تحلیل های "من فکری" در دام خرافات افتادن است. معنی و تعریف و تعبیر سماجت گونهء هرچیزی خرافات است. مگر در مورد مسیح و محمد (ص) کم معنی و تعریف و تعبیر کرده اند!

هرکسی از راه رسید با توجه به ذلیل و علیل و قوی بودنش زنگوله به گردن این پیامبر و آن پیامبر انداخت، تا جایی که خود آن ها قابل مشاهده نشدند. تنها، هزینهء روغن سر موی محمد (ص) بیشتر از هزینه خوردو خوراکش بود، در حالی که حالا بعضی از پیروان کاذب او با دهان گندیده و بدن عرق کرده برایش نماز می خوانند و حاجی می شوند!؟ این باور به محال و غیر ممکن و غیر طبیعی و غیر واقعی خرافات است. کسانی که شخصیت و دهن مردم برایشان مهم باشد زمینه مناسبی برای پذیرش خرافه را دارند. برای این که به سطح و گفته ها باور دارند تا به تجربه وجودی حقیقت.

تجربه وجودی حقیقت با تجربهء "من فکری" تفاوت از بهشت تا جهنم است. تجربهء "من فکری" همیشه غیر واقعی بوده و هست. دخالت عقل جزوی(نیمه سمت چپ مغز) در تجربهء معرفت و علوم باطنی و حقیقت خرافه می آفریند. 

حکایت:

شخصی خرافه گستر وارد شهری می شود. او بلافاصله قصر حاکم شهر را دنبال می کند. وقتی به حاکم می رسد به او می گوید: قربان من خیاط ماهری هستم و خیاطی برایم وحی شده است. لباسی برایتان بدوزم که خوشبختی و سعادت برای شما به ارمغان آورد. این لباس خوشبختی یک خاصیت ویژه ای دارد که تنها انسان هایی که خلوص نیت دارند و با خلوص نیت نگاه می کنند, قادر به دیدن آن هستند, و اگر خلوص نیت نداشته باشند, قادر به دیدن لباس نخواهند بود!

حاکم قبول می کند و کارگاه و نخ و ابزار و غذا و غلام در اختیار او می گذارد و تمامی اهالی شهر را از آماده شدن چنین لباسی باخبر می سازد. بعد از چند ماه حاکم سراغ لباس خوشبختی را از خیاط می گیرد و خیاط در جواب می گوید که قربان لباس خوشبختی، لباس معمولی نیست. لذا مدتی طول خواهد کشید. در حالی که لباسی در کار نبود خیاط حیله گر می خورد و می خوابید و از امکانات قصر استفاده می کرد.

بعد از سه سال صدای اعتراض وزیران حاکم در می آید که قربان ایشان بودجه کشور را هدر می دهند و خبری هم از لباس نیست. حاکم نزد خیاط رفته و از او برای آخرین بار وضعیت لباس خوشبختی را می پرسد. خیاط می گوید چند روز بعد آماده است قربان. بعد از چند روز نزد حاکم می رود و آماده بودن لباس را به حاکم خبر می دهد. در حالی که لباسی در کار نبود. وجود خارجی نداشت. حاکم شهر بسیار بی قرار شده و دستور می دهد که زود باش لباس را نشانم بده تا تنم کنم. خیاط از او می خواهد که عریان شود تا تاثیر و تمرکز لباس به اندازه باشد. حاکم عریان می شود و او صندوق را باز می کند و لباسی که وجود خارجی نداشت را تن حاکم می کند! حالا حاکم شهر اگر بگوید من لباس را نمی بینم که خودش, خودش را متهم به نداشتن خلوص نیت خواهد کرد! حاکم شروع به تعریف و تمجید از خیاط و لباس می کند...

خیاط خرافه گستر که متوجه حماقت و باور به محال حاکم شده بود. پیشنهاد می کند: ای حاکم حالا شما با داشتن این لباسی که حاصل زحمت سال ها بوده است, می توانید بدانید که چه کسی به شما با خلوص نیت نگاه می کند! شما دوست و دشمنان خود را خواهید شناخت! حاکم قبلا از این که لباسی برایش در دست تهیه است که تنها افراد با خلوص نیت قادر به دیدن آن در تن هستند را در شهر پخش کرده بود.

خیاط به حاکم می گوید: حالا شما می توانید اول وزیران و کارکنان قصر را برای دیدن لباس دعوت کنید و به این وسیله خلوص نیت آنان را سنجش کنید. حاکم در را باز می کند و تمامی وزیران و کارکنان قصر را به اتاق دعوت می کند. همه با دیدن بدن عریان حاکم متعجب می شوند و همه بر خلوص نیت بودن خود تردید می کنند و چه کسی حالا می تواند به حاکم بگوید که شما برهنه هستید؟

حالا حاکم در صدد امتحان تمامی اهالی شهر می شود. خیاط خرافه گستر بدین طریق یک دروغ را به باور رایج و معمول تبدیل می کند. حالا مگر مردم و امت بر خلاف  آن حاکم چیزی می توانند بگویند!؟ وقتی حاکمی امری دروغ را پذیرفت, آن امر تبدیل به اخلاق و ارزش و نرم در اجتماع می شود و اگر کسی بر خلاف اخلاق اجتماعی و خرافات حرفی بزند !؟ . . .

 قاسم سلطانی