نودو هشت تا نودو نه درصد نسل بشر در خرافات زندگی می کنند. در خرافات زندگی کردن ربطی به باورمند و نبودن  به خدا ندارد. کسی که به وجود خداوند باور ندارد می تواند یکی از خرافه باورهای قهاری باشد. ریشه خرافه در عدم شناخت حقیقت و خود واقعی می باشد. خرافات یعنی باور به سایه حقیقت. خرافات, باور به جانشین و خود ساختگی و "من فکری" می باشد.

خرافه یعنی خود نفس!

خرافات در انسان اضطراب و افسردگی و توهم و دیگر بیماری های روانی تولید می کنند. انسان را بی قرار ساخته و آرامش را از او می گیرد. باورهای من در آوردی و خرافات امیدهای کاذب تولید می کند و انسان را از لحظه و اکنون و بودن در زندگی محروم می کند.

در گذشته و آینده زندگی کردن خرافات است.

خرافات در عطسه کردن و ناخن را در شب نگرفتن و از این قبیل چیزها خلاصه نمی شود. دامنهء خرافات بسیار بسیار وسیعتر از آن است که تصور می شود. هر چیزی که بعداً وارد انسان شده و با طبیعت انسان منافات دارد خرافه محسوب می شود. هر چیزی که طبیعت انسان را تحریف کند خرافه محسوب می شود.

علت تمامی خشونت نسل بشر و تمامی جنگ ها ریشه در خرافات دارد.  سیستم آموزش و پرورش و دانشگاه ها که دکتر-مهندس تولید می کنند, نیمه سمت راست مغز مردم را فلج می کنند، به آنها دانش و راه پول در آوردن را یاد می دهند، اما خرافه زدایی نمی کنند!

خرافات محصول توهمات و خیال و گمان انسان از اول تا به حال بوده است. خیال و گمان یعنی غفلت از خود. تحریف مذاهب و دین از اصل به گمان و خیال خرافات است. بلا و دردی که خرافات به جهانیان روا داشته است, قابل ذکر نیست.

چاره و درمان خرافه زدایی در آزادی و رهایی از "من فکری و شخصیت" است. در صداقت و زلال بودن است.

امروز را به فردا موکول کردن, پرسه زدن در آینده و گذشته در خرافات زندگی کردن است. خرافات حوصله آدم را سر می برد و حال انسان را خراب می کند. اگر حوصله شما زود سر می رود و زود از چیزی خسته می شوید نشانه خرافی بودن شماست. نشانه تعریف من فکری و کاذب شما از زندگی است. تعریفات من مدار، همیشه کسل و کاهل کننده و اظطراب آفرین است.

مذهب واقعی و خداوند حقیقی خرافه نیست. عواملی که موجب غیر واقعی شدن این ها شده است, خرافات و تحریفات من فکری من مدار است، آن ها را باید کنار گذاشت. سایه را باید کنار گذاشت، که خورشید هر وقت تمرکزش صد در صد به شیئی نباشد ایجاد سایه می کند. سایه ها خرافات هستند نه خود اصل. سایه به چه کار می آید؟ خود اصل مهم است. 

فعالیت برای تجلیل و تقدیس, بازی کردن و بازی دادن انسان ها نشانه خرافه گری و خرافه باوری است. تصویر ذهنی ساختن از حقیقت خرافات است. خرافات زندگی را محدود می کند. خرافات دوست داشتن و عشق را محدود می کند. اگر تو مولانا و سعدی را از بچه ای که هنوز به دنیا نیامده و یا آمده و ممکن است مانند مولانا به عالم نور برسد, بالاتر بدانی, در خرافات به سر می بری.

مرجع کسی که نَفَس مسیحایی دارد, چه کسی می تواند باشد!؟ مرجع او خودش می تواند باشد. چشم بصیرت لازم است تا انسان الهی را ملاقات کرد. خیلی ها نزدیک مسیح بودند, ولی او را هرگز نیافتند. انسان خرافی هیچ چیزی را آن طور که هست نمی تواند ببیند. محال است. معنی و تحلیل های "من فکری" در دام خرافات افتادن است. معنی و تعریف و تعبیر سماجت گونهء هرچیزی خرافات است. مگر در مورد مسیح و محمد (ص) کم معنی و تعریف و تعبیر کرده اند!

هرکسی از راه رسید با توجه به ذلیل و علیل و قوی بودنش زنگوله به گردن این پیامبر و آن پیامبر انداخت، تا جایی که خود آن ها قابل مشاهده نشدند. تنها، هزینهء روغن سر موی محمد (ص) بیشتر از هزینه خوردو خوراکش بود، در حالی که حالا بعضی از پیروان کاذب او با دهان گندیده و بدن عرق کرده برایش نماز می خوانند و حاجی می شوند!؟ این باور به محال و غیر ممکن و غیر طبیعی و غیر واقعی خرافات است. کسانی که شخصیت و دهن مردم برایشان مهم باشد زمینه مناسبی برای پذیرش خرافه را دارند. برای این که به سطح و گفته ها باور دارند تا به تجربه وجودی حقیقت.

تجربه وجودی حقیقت با تجربهء "من فکری" تفاوت از بهشت تا جهنم است. تجربهء "من فکری" همیشه غیر واقعی بوده و هست. دخالت عقل جزوی(نیمه سمت چپ مغز) در تجربهء معرفت و علوم باطنی و حقیقت خرافه می آفریند. 

حکایت:

شخصی خرافه گستر وارد شهری می شود. او بلافاصله قصر حاکم شهر را دنبال می کند. وقتی به حاکم می رسد به او می گوید: قربان من خیاط ماهری هستم و خیاطی برایم وحی شده است. لباسی برایتان بدوزم که خوشبختی و سعادت برای شما به ارمغان آورد. این لباس خوشبختی یک خاصیت ویژه ای دارد که تنها انسان هایی که خلوص نیت دارند و با خلوص نیت نگاه می کنند, قادر به دیدن آن هستند, و اگر خلوص نیت نداشته باشند, قادر به دیدن لباس نخواهند بود!

حاکم قبول می کند و کارگاه و نخ و ابزار و غذا و غلام در اختیار او می گذارد و تمامی اهالی شهر را از آماده شدن چنین لباسی باخبر می سازد. بعد از چند ماه حاکم سراغ لباس خوشبختی را از خیاط می گیرد و خیاط در جواب می گوید که قربان لباس خوشبختی، لباس معمولی نیست. لذا مدتی طول خواهد کشید. در حالی که لباسی در کار نبود خیاط حیله گر می خورد و می خوابید و از امکانات قصر استفاده می کرد.

بعد از سه سال صدای اعتراض وزیران حاکم در می آید که قربان ایشان بودجه کشور را هدر می دهند و خبری هم از لباس نیست. حاکم نزد خیاط رفته و از او برای آخرین بار وضعیت لباس خوشبختی را می پرسد. خیاط می گوید چند روز بعد آماده است قربان. بعد از چند روز نزد حاکم می رود و آماده بودن لباس را به حاکم خبر می دهد. در حالی که لباسی در کار نبود. وجود خارجی نداشت. حاکم شهر بسیار بی قرار شده و دستور می دهد که زود باش لباس را نشانم بده تا تنم کنم. خیاط از او می خواهد که عریان شود تا تاثیر و تمرکز لباس به اندازه باشد. حاکم عریان می شود و او صندوق را باز می کند و لباسی که وجود خارجی نداشت را تن حاکم می کند! حالا حاکم شهر اگر بگوید من لباس را نمی بینم که خودش, خودش را متهم به نداشتن خلوص نیت خواهد کرد! حاکم شروع به تعریف و تمجید از خیاط و لباس می کند...

خیاط خرافه گستر که متوجه حماقت و باور به محال حاکم شده بود. پیشنهاد می کند: ای حاکم حالا شما با داشتن این لباسی که حاصل زحمت سال ها بوده است, می توانید بدانید که چه کسی به شما با خلوص نیت نگاه می کند! شما دوست و دشمنان خود را خواهید شناخت! حاکم قبلا از این که لباسی برایش در دست تهیه است که تنها افراد با خلوص نیت قادر به دیدن آن در تن هستند را در شهر پخش کرده بود.

خیاط به حاکم می گوید: حالا شما می توانید اول وزیران و کارکنان قصر را برای دیدن لباس دعوت کنید و به این وسیله خلوص نیت آنان را سنجش کنید. حاکم در را باز می کند و تمامی وزیران و کارکنان قصر را به اتاق دعوت می کند. همه با دیدن بدن عریان حاکم متعجب می شوند و همه بر خلوص نیت بودن خود تردید می کنند و چه کسی حالا می تواند به حاکم بگوید که شما برهنه هستید؟

حالا حاکم در صدد امتحان تمامی اهالی شهر می شود. خیاط خرافه گستر بدین طریق یک دروغ را به باور رایج و معمول تبدیل می کند. حالا مگر مردم و امت بر خلاف  آن حاکم چیزی می توانند بگویند!؟ وقتی حاکمی امری دروغ را پذیرفت, آن امر تبدیل به اخلاق و ارزش و نرم در اجتماع می شود و اگر کسی بر خلاف اخلاق اجتماعی و خرافات حرفی بزند !؟ . . .

 قاسم سلطانی