سکوت یعنی چه!؟ نفس یعنی چه!؟
![]()
فکر کردن یعنی مراجعه به حافظه و گشتن در آن محل. بدون حافظه امکان فکر کردن وجود ندارد. درون حافظه، خاطرات, عقده ها, تضادهای دل و ذهن, خوشی ها, لذت ها, باورها, و تجربه های شخصی شما انبار شده است. هنگام فکر کردن, شما به انبار حافظه مراجعه می کنید و حاصل فکر کردن (گشت در حافظه) در شما ذهنیت تولید می کند.
عقل جزوی( نیمکره سمت چپ مغز) تنها به درد محاسبه و حفظ کردن مشخصات و پژوهش های علمی می خورد و در شناخت حقیقت، معرفت و خویشتن خویش توهم، خیال، گمان و خرافه می آفریند. این بسیار مهم است که فرق بین کارکرد نیمکره سمت چپ و راست مغز را شناخت. با نیمکره سمت چپ مغز غیرممکن است که حقیقت را دریافت کرد. شناخت "خود" و نفس، در حیطه سمت چپ مغز نیست. به همین خاطر است که هر روز دانشگاه ها هزاران دکتر تولید می کنند که خودشان را نمی شناسند!
اندیشهء "من فکری" در بارهء حقیقت و عشق سکوت درون را می شکند. یعنی این که درستی و حقیقت انکارناپذیر تجربهء حقیقت، از مجرای اندیشه و عقل جزوی(نیکره سمت چپ مغز) به دست نمی آید. تشخیص امر خوب و بد, درست و نادرست, عشق و خداوند در حیطه فکر نیست. فکر کردن محدود است، همانطور که حافظه محدود است. عشق و حقیقت محدود نیست. شاید در حافظه و چهارچوب باورهای شما نشانی از حقیقت نباشد, که در آن صورت فکر کردن عبث و بیهوده خواهد بود و شما هیچگاه پاسخی برای پرسش هایتان نخواهید یافت، زیرا هر پاسخی که درخور قالب شما نباشد, منطق و ذهن و نفس شما را ارضا نخواهد کرد و مجبور به انکار آن خواهید شد.
برای شناخت کیستی و چیستی,خوب و بد, نفسانی و غیرنفسانی, تنها چاره مراجعه نکردن به حافظه و برخورد سکوت آمیز و مراقبه گون، با اتفاقات و فرم ها است . تنها از طریق سکوت و تهی و خالی بودن درون می توان لذت عشق بازی را چشید. کسانی که با قالب و چهارچوب عشق بازی می کنند, عشق بازیشان هم در حد و بزرگی همان قالب محدود و در سطح خلاصه می شود. عمق و ژرف ندارد. عشق بازی عرفانی، تجربهء همراه با سکوت درون است.
عشق و آزادی به هم پیوسته و گسست ناپذیرند، نمی توان آن ها را از هم جدا دید. عشق همان آزادی و آزادی همان عشق است. قالب و چهاچوب ها، سروصداهای اضافی هستند. با پرچم سرخ (من فکری) نمی توان اعلان صلح کرد، من فکری علاقه ای به صلح ندارد، او ستیزه و نزاع را می پسندد. مسبب جدایی و جنگ انسان با خویشتن خویش(حقیقت) همین سرو صداها بوده اند. درون یک نی اگر خالی نباشد کسی نمی تواند به آن بدمد و انسان پر از الگو و قالب، محروم از نَفَس خداوند و طبیعت می شود. انسان پر، جایی برای پذیرش حقیقت ندارد. حقیقت فضا می طلبد. برای پذیرش حقیقت و تجربه عشق، باید تمام فضای ذهن (درون) را خالی کرد .حقیقت, خود اصلی, خداوند, آزادی و عشق بسیار عزیز هستند و همهء این ها با سرو صداهای اضافی(من فکری) منافات دارند.
آزادی واقعی رهایی خود از سرو صداها و خرافات ذهن(شخصیت) است. تجربه آزادی واقعی در استقلال ذهن است. استقلال و آزادی هم از هم گسست ناپذیر هستند. آزادی بدون استقلال معنی ندارد. انسانی که وابسته به چهارچوب فکری است که نمی تواند آزادی را تجربه کند، به همین دلیل است که هرکس یک معنایی از آزادی دارد و هرکس با توجه به داشته ها و نداشت هایش یک تعریفی از آزادی می کند. انسانی که وابسته به غرور، تکبر و نفس است, نمی تواند لذت آزادی را تجربه کند. آزادی در حیطه فکر نیست، همچنان که عشق در حیطه فکر نیست.
هر چقدر در باره آزادی و عشق و حقیقت سخن بگوییم مراجعه به ذهن خواهد بود. آیا ذهن ما چقدر واقعی می باشد!؟ اگر شما اعتقاد به فلان فرقه داشته باشید, آن یکی را درک نخواهید کرد. ازدواج کردن و متعهد شدن به یک باور و عقیده، انسان را از زندگی و ناشناخته ها محروم ساخته و ملاقات با حقیقت و لذت عشق را دشوار و محال می کند. آشنایی دارم که از دین اسلام طلاق گرفته و با دین مسیحی ازدواج کرده، شاید هم فردا از مسیح طلاق بگیرد و با بودا ازدواج کند! این نوع طلاق و ازدواج ها در انسان، بیماری خودبیگانگی را تقویت می کند. او با من فکری کاذب، محاسبه و انتخاب می کند و "من فکری" هر انتخابی که انجام دهد، سوءانتخاب خواهد بود. حسن انتخاب، توسط من فکری غیرممکن است. من فکری، تمایل شدید به انتخاب و دستگیره دارد و به تنهایی محکوم به محو است، زیرا بن و ریشه ندارد.
به همین خاطر است که من فکری و ذهنیت او از شناخت حقیقت، توهم و خرافه ای بیش نیست. تجربهء سکوت و حقیقت در بیرون میدان من فکری و باورها رخ می دهد. در گذشته و باورها زندگی کردن سکوت را می شکند. در آینده زندگی کردن و برای آینده رویا ساختن و توهم کردن سکوت را می شکند. گذشته و آینده خود خرافات هستند. در حال و اکنون بودن سکوت است. در اکنون بودن به معنی این است که مراقب نفوذ خاطرات روانی گذشته در تجربه حال و اکنون باشیم و اجازه ندهیم که باورهای موهومی در تجربه وجودی ما در این لحظه دخالت داشته باشند.
تجربه واقعی و تحریف نشدهء اکنون و رخدادها, در عدم دخالت من فکری رخ می دهد. خاطره روانی گذشته و باورها, حقیقت اتفاقات، رخدادها، اکنون و حال ما را فیلتر می کند و ما با اصل موضوع و اتفاقات و هرچه هست را نمی توانیم درک و ملاقات کنیم. اورجینال و ذات هرچیزی را نمی توانیم ببینیم. دیدن اصل و اورجینال توسط "من فکری" محال است. من فکری و شخصیت، چشم ها را در برابر بزرگترین نعمت ها و زیبایی ها کور می کند و برای همیشه از عشق و زندگی محروم می مانیم.
فیلتر، همان نفس است. نفس مخالف شادی و زندگی است. هر وقت ذره ای روی خوش شادمانی و لذت را چشیدید, بلافاصله نفس (من تقلبی)پیدایش می شود تا همه چیز را برای شما حرام کند. با احساس گناه و به چالش کشیدن خوبی و بدی عمل شما, حال شما را خراب می کند. همین نفس موانع زیادی برای تجربه شادی و لذت ترتیب دیده است. لذت کاذب (مادیات, جاه طلبی) را جایگزین لذت واقعی( شناخت خود) کرده است.
نفس، بدون دلیل، منطق و هدف ( فیلتر ) شادی و لذت و زیبایی را دریافت نکرده و آن را انکار می کند و دلیل و منطق نفسانی یک ارتشی با یک معلم و منطق یک خیاط با یک کفاش هم متفاوت است. انسان نفسانی هیچگاه روی خوش نمی بیند و پیوسته بی قرار است. هرچقدر هم در حقانیت خودشان سماجت میکنند, به آن میزان نیز نفسشان فربه می شود. بیماری خودبزرگ بینی و اسکیزوفرنی، خودشیفتگی, حاصل باورهای غلط و داشتن منیت و شخصیت می باشد.
کار اصلی نفس، انکار حقیقت است.
نفس و شیطان، همان وهم، خرافه و جاهلیت است. کوچکترین و نامرئی ترین ویروس عالم، نفس و جاهلیت است و از هر در و سوراخی وارد زندگی می شود، از شکلی به شکلی دیگر در می آید و با ایجاد مزاحمت, مانع ملاقات ما با خویشتن خویش (حقیقت) می شود. تنها کار او ایجاد سرو صدا در درون ماست. یکی از کارهای بزرگ نفس آن است که سکوت و آرامش ما را به هم می زند. او می داند که اگر ما به سکوت و آرامش برسیم, کار او هم به اتمام رسیده و بیکار خواهد شد.
او فقط با سرو صدا زنده است. او خود سرو صداست. او حتی با سرو صدایش, صدای طبیعی و الهی شما را در عشق بازی سرکوب می کند. کار نفس سرکوب کردن است. برای شناخت ماهیت نفس باید سکوت کرد. کار نفس، سرگرم کردن نسل بشر با رخدادهاست. ذهن شما را با باورها و رخدادهای موهومی پر می کند و همین باورها حوصله شما را به سر می برند و خوردن را شروع می کنید. بعضی ها از صبح تا شب می خورند و بعضی ها با زور این عادت زشت را به فرزندانشان هم انتقال می دهند.
پرخوری فیزیک انسان را بیمار و باورهای موهومی روان انسان را بیمار می کند. هر چقدر درون شما خالی و در سکوت باشد, حس های پنج گانه شما میلیون ها برابر بهتر کار خواهند کرد. هویت من فکری، ضربه های خانمان سوزی برای سکوت، آرامش و سلامتی شما می زنند.
نسل بشر در سکوت است که می تواند فریاد عشق و دوست داشتن را تجربه کند. فریادهای عشق را سرکوب و انکار نکنیم. سرکوب و انکار حقیقت، کار نفس و شیطان است. نفس در ذهن انسان، مکانیزم دفاعی برای دریافت حقیقت تولید می کند و برای همین است که انسان نفسانی همیشه، حقیقت و یا ضرورت آن را انکار و در خوش بین ترین حالت، مسئولیت خود را در برابر حقیقت انکار می کند.
قاسم سلطانی 
relatie tussen zelfkennis en gezondheid