تعهد, تاهل, غیرت

تو خود را به رعایت چیزی که ماهیت آن را نمی دانی مستلزم می دانی. رعایت اصول و مقررات چیزی را که هنوز تو در آن تضاد درونی داری! انسان متعهد فقط کسی می تواند باشد که خود را شناخته است. راستی متعهد واقعی کیست؟! کسی که نماز می خواند و به زن مردم با گوشه چشم نگاه می کند و هیچ وقت هم غیر شرعی با کسی دیگر ارتباط جنسی برقرار نمی کند! ؟

اما بر خلاف میل باطنی زنش- هر روز به او تجاوز جنسی و روحی و روانی می کند. و کسی اگر با گوشه چشمش به زنش نگاه کند غیرتی می شود! بی غیرت ترین و از لایه های پست انسانی- همین مردان هستند. این ها نمونه ای از وحشی زاده ها هستند. منحرف ترین و بی غیرت ترین و غیر متعهد ترین مردان و زنان کسانی هستند که برخلاف میل باطنی با همسرانشان می خوابند! و یا او را مجبور به این کار می کنند. بی غیرت ترین و غیر متعهدترین مردان کسانی هستند که دست روی مادران ما بلند می کنند.

بی غیرت ترین و غیر متعهد ترین مرد و زن کسی هست که در فقدان عشق و دوست داشتن زندگی کنند. در فقدان اعتماد و در عدم صمیمیت با هم زندگی کنند. بی غیرت کسی هست که همسرش از ترس سرزنش یا ملامت یا خشونت حرف دلش را به او نگوید و به غیر او بگوید. کسی هست که در خانه زور بگوید. فرزندان از او بترسند و فرهنگ مشورت با زن را نداشته باشد. 

خانواده یک کانون گرم و  فرهنگ سالمی می باشد. به شرطی که در دایره ی بسته خلاصه نشود که مبادا صدای ظلم و تجاوز به بیرون درز کند! در خانواده های بسته هر روز به حقوق و جسم و روح اعضای آن تجاوز می شود! چرا نباید یک زن با یک مرد دیگر نتواند صحبت کند!؟ اگر زن تو از مردان دیگر بد بگوید زن خوبی داری! اگر خوب بگوید زن بدی داری! آیا تو بیمار نیستی! تو دیوانه ی زنجیری هستی که خطری بزرگ برای اطرافیان و جامعه می باشی. در اولین موقعیت- زن و بچه های تو قربانی باورهای متعفن تو می شوند و در موقعیت های بعدی نوبت دوستان و آشنایان ضعیف و علیل خواهد بود.

تو از عشق بازی دو نفر احساس درد و رنج می کشی ولی از دعوای دو نفر در آنطرف خیابان لذت می بری. اگر پسری به خواهر تو سلام بدهد تو ناراحت می شوی ولی اگر بی تفاوت از کنارش رد شود. خوشحال می شوی. در یک میهمانی اگر دو نفر به هم ابراز علاقه کنند - تو از آن موضوع می سازی! ولی اگر باهم دعوا کنند- تو خوشحال می شوی. آیا تو بیمار نیستی!؟ تو یک دیوانه ی متعصب و بی غیرت و غیر متعهد هستی.

اگر تو از ابراز علاقه دو وجود دیگر احساس خطر می کنی و زجر می کشی. در اصل مشکل در درون تو می باشد و چاره ی آن در سیر در درون است. مگر نه آن دو نفر کاری با تو ندارند. فقط تو بلد نیستی از لذت دیگران لذت ببری. تو از فاصله ها و جدایی ها لذت می بری. از نفس لذت می بری. تو لذت را یاد نگرفته ای. دلم برای تو می سوزد!؟ نه دلم برای تو نمی سوزد! دلم برای اسیری می سوزد که دربند و زندان و اسارت چنین باورهایی قرار گرفته است!

اما روزی دولت عشق از راه خواهد رسید. صدای پاهایش را می شنوم.

قاسم سلطانی

                                                                                                                  

سال 2012 پایان یا آغاز!؟

پیش گفتار

در تمدن های قدیم یونان- برای نخستین بار فیلسوف پیر به نام پلاتو Plato که در سال های ۴۲۷ میلادی می زیسته است. از جزیره ی آتلانتیک سخن گفت. بر طبق محاسبات همین فیلسوف تاریخ این جزیره به ۹۰۰۰ سال قبل از زمان خودش برمی گردد.از اواسط قرن نوزدهم  تقریبا دو هزار کتاب در این خصوص به چاپ رسیده است.

نشانه های یافت شده در جزایر سانتورینی و مالتا و بر طبق پلاتو این جزیره ی متمدن و پیشرفته و ثروتمند ۹۵۰۰ سال قبل از مسیح وجود داشته است. این جزیره ی قدرتمند و پیشرفته با معماری و ساختمان های باعظمت و بلند و قصرها و طبیعت زیبا دلیل از بین رفتنش به راستی چیست!؟

داستان هایی که مادر بزرگم برایم تعریف می کرد - حکایت از وجود کامپیوترهای بسیار پیشرفته در این جزیره می کند. ثروت و پیشرفت علمی و زیاده خواهی مردمان این جزیره را نفسانی کرده و اینان راضی به داشت هایشان نمی شوند و در صدد تصاحب تمامی دنیا می شوند. 

در خیلی از مذاهب و تمدن های قدیم از واقعه ای در سال ۲۰۱۲ صحبت شده است. برای مثال پوبلو Puebloسرخ پوستان و زولوها Zulu و مایاها The Mayan که تقویم و پیش گویی این تمدن و قوم تا به امروز بسیار دقیق محاسبه شده است که اتفاقاً تقویم مایاها در سال ۲۰۱۲ به پایان می رسد! در اینجا و  آنجای اروپا صحبت تغییر تقویم از میلادی به تقویم طبیعی و بسیار دقیق مایاها می باشد. 

تقویم مایاها برای هر دوره ی ۲۶۰۰۰ ساله طراحی می شود و این دوره در تاریخ ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ میلادی به پایان خود می رسد. در این تاریخ منظومهء شمسی در یک نوار و خط  با مرکز راه شیری هوناب قرار خواهد گرفت. محلی که مایاها آن را زهدان می نامند. زمین و خورشید در یک خط و در مرکز راه شیری قرار می گیرند.

سازمان ناسا گزارشی ناقص در این خصوص بیرون  داده است.

بر اساس تمدن و تقویم مایاها این تاریخ آغاز یک دورهء طولانی به مدت ۲۶۰۰۰ سال و یک دورهء کوتاه به مدت ۵۲۰۰ سال خواهد بود. این به معنی مرگ و نیستی و نابودی زمین و خورشید و انسان نمی باشد. این سیر طبیعی رشد و تکامل است. عین کرمی که باید تبدیل به پروانه شود. یک دورهء تکاملی از عقلانی-هارمونی-صلح- عشق و آگاهی و برگشت نظم طبیعی.

اولین دوره انرژی زنانه می باشد که نشانهء آن عنصر آتش است. دومین دوره انرژی مردانه بود که نشانهء آن عنصر خاک است. سومین دوره انرژی زنانه می باشد که نشانهء آن عنصر خلا و هوا است. جهارمین دوره انرژی مردانه می باشد که نشانه آن عنصر آب است. و پنجمین دورهء تکامل- دوره ی وحدت انرژی مرد و زن می باشد. در این دوره هرکدام از انرژی و عنصر ها مکمل یکدیگر خواهند بود و از هم حمایت خواهند کرد. تعادل و عدالت طبیعی برقرار خواهد شد. دولت عشق و آگاهی برقرار خواهد شد. به همین دلیل این دوره را هارمونی نامیده اند.

شبی که باید روز بشود، اجتناب ناپذیر است. خواهد شد. خداوند هرچه بخواهد او خواهد شد. در این دوره محلی برای جاه طلبی - مقام- احساس مالکیت- غرور- قدرت- نخواهد بود. عشق و آگاهی اصیل و ناب و بکر برقرار خواهد شد. تولدی تازه . . .

قاسم سلطانی                                                                                                             

 

باکره کیست ؟!

امیر استاد دانشگاه است. زنش از او طلاق گرفت و حالا او دنبال دختری می گردد که قبل از او با هیچکس سکس نداشته باشد. بابک دوست امیر و مجرد است. او هم نمی تواند تحمل کند که با زنی ازدواج کند که قبل از او با کسی دیگر ارتباط جنسی داشته است. رضا دوستی دیگر عقیده بر این دارد که به شرطی می تواند بپذیرد, که آن رابطه شرعی بوده باشد!  رضا می گوید من خودم باکره هستم و دوست دارم با یک باکره ازدواج کنم!

امان از دست این نفس! می توان دختری با عمل جراحی یک ساعته دوباره باکره شد ! و دل آقا رضا به این خوش باشد. ولی . . .

ذهنی که هزاران سال است چنین باورهایی را یدک می کشد, تجاوز به او شده است و صد البته در چنین تجاوزی باکره گیش را از دست داده است. خود او نیز در این تجاوز دست داشته است. ذهنی که آلوده به باورهای قرون وسطایی و دست دوم می باشد بدون تردید ذهن و زندگی باکره ای ندارد! آیا این ذهن هم می تواند با یک عمل جراحی یک ساعته باکره گیش را به دست بیاورد!؟

انسان باکره, انسانی است که ذهنی خالی داشته باشد تا خداوند و طبیعت به او بدمد. ذهن پر و شلوغ, قطعاً باکره نیست. انسان لجباز, با عناد, متکبر, حسود, خودمحور, جبار, جاه طلب و متعصب  نمی تواند باکره باشد. او باکره گی اش را  توسط باورها و خرافات از دست داده است. بدجوری هم از دست داده است. اینجاست که مولانا گفت:

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند  

نفس مانع باکره ماندن می شود. به راستی باکره ی واقعی کیست!؟

کدام نوع باکره گی مقدس است؟ و آیا شما دوست دارید با کدام نوع باکره ازدواج کنید و یا دوست شوید؟ یک انسان بی شرم و حیا باکره است و یا یک انسان باشرم و حیا!؟ 

قاسم سلطانی                                                                                                                  

 

ریشه ی واقعی طلاق!

استبداد و ظالم با ابزاری از خون و گوشت مثل فرزندان- عشق و آزادی را به زنجیر بسته اند. فرزندان را قلاب کرده و عشق و آزادی را صید می کنند و در سیاه چال ها نگاه داری می کنند. تا فرزندان مانعی برای تجربه آزادی و عشق واقعی باشند. اگر به همین روال پیش برود- آزادی و عشق و خانواده سالم را چه کسی تجربه خواهد کرد!؟ همین فرزندان فردای آزادی را از پدر و مادر به ارث خواهند برد. غیر از این نیست. مبارزه با استبداد و برای رسیدن به آزادی امروزه می توان از خانواده هم شروع کرد. خانواده هایی که عشق و آزادی در آن مفقود است- باید از هم بپاشند تا فکری اساسی و سوالی جدی تر برای نسل های بعدی و فرزندانمان باشد که چرا؟! اگر یک نسل سوال نکند هیچ نسلی سوال نخواهد کرد و جریان رشد و آگاهی کند خواهد شد. یک نسل اذیت شود بهتر است یا همه نسل ها!؟ حالا اگر اسمش را هم اذیت بگذاریم که نیست. ظالم همه راه ها را می بندد و میل به آزادی در عاشق عصیان می کند. ریشه اصلی طلاق عدم آزادی و حضور نفس در خانواده است.

زمانی که ظلم و ستم و زیاده خواهی جباران در تمدن بزرگی به نام آتلانت ها ( آتلانتیک ) به اوج خود می رسد - زمین دهن باز می کند و تمامی قاره بسیار پیشرفته از نظر تکنولوژی را با موجودات آن به خود می بلعد. قانون طبیعت است - زمانی که ظلم و ستم به اوج خود می رسد - در واقع پایان او نیز هست.


 

قسمت اول: شرایط تا به حال

با بررسي پرونده‌هايي از دادگاه‌هاي خانواده در ایران مشخص شده است كه حدود 50 درصد از طلاق‌هايي كه در خانواده‌ها صورت مي‌گيرد ريشه در مسايل و مشكلات جنسي دارد. به گفته رئیس ثبت احوال کشور در هشت ماه اول جاری ۶۸ هزار و ۷۴۹ مورد طلاق به ثبت رسیده است. آمار طلاق در بین دخترانی که زودتر از ۲۲ سالگی ازدواج می کنند بالاتر از دخترانی هست که از ۲۲ و ۲۴ سال به بالا ازدواج می کنند.

اما به راستی آیا طلاق به این اندازه ای که در جوامع مختلف مخصوصاً در ایران یک فاجعه تلقی می شود. درست است!؟ من تمنای یک خانواده به اندازه یک دنیا را دارم. دوست دارم تمام دنیا یک خانواده شود. اما یک خانواده سالم! اصولا خانواده زمانی معنی واقعی خود را پیدا می کند که اعضای آن از یک خانواده و جنس باشند. دو جنس مختلف نمی توانند یک خانواده را تشکیل بدهند.

ممکن است در ظاهر با هم زندگی کنند- اما در حقیقت و در عمق آنان خانواده به حساب نمی آیند. ریشه سستی در هرچیزی در اساس آن است. آیا واقعاً نظام ها علاقه ای به خانواده و وحدت انسان ها دارند!؟ اگر تمام دنیا یک خانواده شود - تکلیف دولت ها و سرمایه ها چه خواهد شد!؟ مگر می توان فرزندی از یک خانواده را تحقیر کرد و به فرزندی دیگر مقام و امنیت اندیشید!؟ مگر تو می توانی فرزندی را که متفاوت از فرزند دیگرت می اندیشد در سیاه چال ها نگاه داری کنی!؟ همه این ها اتفاق می افتد! و تو از آن خبر داری!؟

هر روز فرزندانمان را به خاطر موضوع های موهوم سرزنش و اعدام جنسی - جسمی و روانی می کنیم. اما کارشناسان ما ساز دیگری می زنند! چشم کارشناسان ما کدر شده است و نمی توانند حقیقت را ببینند. آنها خود نیز اسیر نفس می باشند. کارشناسی می گوید پنجاه درصد دلایل طلاق در ناتوانی جنسی در مردان و بی میلی جنسی در زنان می باشد! کارشناس دیگری می گوید: دلایل دیگری نیز وجود دارند مانند دخالت خانواده ها و اعتیاد- بیماری- یکنواختی- معیارهای همسر گزینی- خودمحوری و . . .

آری تجاوز- آزار- خشونت در خانواده- آزار کودکان- عدم امنیت روانی- بی اعتمادی- یک عمر تحمل- و یک عمر زندگی را از کف دادن. و این کارشناسان هنوز هم ساز دیگری می زنند! و خود نیز شبیه آنان زندگی می کنند. به راستی چرا!!؟ زیرا ریشه در عمق است و با مسکّن و شگرد و شو در آوردن نمی توان درد را درمان کرد. او باز برمی گردد.

در دنیای غریبی زندگی می کنیم. برای منشی گری و برای حفاظت و نگاه داری از گربه و سگ ها باید فلان مدرک و دیپلم را داشته باشی ولی برای یک عمر زندگی با یک دیوانه زنجیری و تکثیر ژن های همان دیوانه هیچ دوره و آموزشی لازم نیست! برای یک عمر زندگی با یک انسان آگاه و لطیف و حساس و فرزندان بی گناه لازم نیست هیچ آموزش و تربیتی داشته باشی. بی معرفت ترین هم باشی اجازه غصب زندگی و حکومت و آزار همسر و فرزند را داری!

وقتی جانت نمی تواند تحمل کند- تو باید به زور تعصب و فرهنگ و باورهای من درآوردی تحمل کنی و طلاق یعنی تابو و شکست. سراب و بیهوده و عبث بودن را می بینی!؟ مگر خداوند من را آفریده است که دیوانگان را تحمل کنم؟ این دیگر چه نوع عشقی است. پس تکلیف آزادی که تاج عشق می باشد چه می شود. تکلیف رشد و تکامل که در اعتماد است چه می شود!؟

حالا به فرض که دولتی خلاق و دلسوزی پیدا شد و دستور فوری و اجباری دوره های آموزشی قبل از ازدواج را اجباری کرد. استادی که می خواهد آموزش بدهد آیا خود تربیت شده هست!؟ جای سوال دارد. اما بالاخره برای بالا بردن کیفیت و سلامت جامعه و تربیت صحیح فرزندان خودمان به هر دری باید سر زد. هر چیزی را باید آزمایش کرد. انرژی هسته ای مهم است- قبول. اما مهمتر از آن انرژی و نیروی جاذبه ی گم شده و اصیل در خود انسا ها می باشد که به باد فراموشی سپرده شده است. 

قسمت دوم: چاره اصلی و واقعی

دو نوع انسان موجود است: خودآگاه و آگاه. بخشنده و گیرنده. اهلی و وحشی. آزادیخواه و اقتدارگر.

پذیراگر و عنادگر. متکبر و معصوم. مادی و معنوی.  انسان نفسانی و انسان غیرنفسانی.

ناتوانی جنسی در مردان و بی میلی جنسی در زنان. دخالت خانواده ها و اعتیاد- بیماری- یکنواختی- معیارهای همسر گزینی- خودمحوری و تمامی ریشه در نفس دارد. نفس می گوید تو مال من هستی و وقتی مالک چیزی شدی - جذابیتش از بین می رود. اگر خورشید فقط مال تو بود تو را می سوزاند! نفس به تو دستور می دهد که تو باید شخصیت داشته باشی و تو پی در پی به بیماری قیاس دچار می شوی و خودت را حقیر می یابی و البته که اظطراب سراغ تو خواهد آمد و عوارض آن هم بی میلی و ناتوانی جنسی و اختلال در لیبیدو ( libido) خواهد بود.

نفس مردم آزار هست- به تو دستور می دهد که سرکشی کنی و بروی سراغ تازه عشاقان و زندگی و امنیت و آرامش آنان را به هم بزنی. و تو می خواهی وانمود کنی که ازدواج تو موفق تر بوده و اینان اشتباه می کنند! تو می خواهی در عشق آنان سهیم باشی! ولی نفس تو اجازه نمی دهد که بدانی چگونه می توان مزه ی عشق را چشید. تو میل داری که عشق فقط برای تو باشد و همه باید از عشق محروم باشند. به همین دلیل نفس و ذهن شیاد تو دست به اعمالی می زند که عوارض آن در خود و  دیگران موجب بیماری و جدایی ها می شود. 

البته که اگر تو نتوانی شادمان و مزه ی اصیل الهی را بچشی که قابل قیاس با مواد مخدر نیست. تو به اعتیاد روی می آوری و جامعه و بی مهری خانواده ها و معیار ارزش گزاری های یک جامعه بیمار هم بی دخیل در اعتیاد فرزندان ما نیست. وقتی جامعه ناسالم و وحشی به یک قاضی و پزشک و ثروتمند بیشتر ارزش می گزارد- نفس به دختران ما هم دستور می دهد که برو و با پیرمرد ثروتمند ازدواج کن. برو و با یک پزشک ازدواج کن که شخصیت دارد. فرقی هم نمی کند که اوباش باشد یا نه. فرقی هم نمی کند که بخشنده هست یا گدا. آزادی خواه است یا تو را در قفس خواهد انداخت. آگاه است یا خودآگاه. متکبر است یا معصوم. پذیراگر است و یا سرکش و باعناد. آیا میل به رشد دارد یا دانش زده شده است.

آری نفس انتخاب ما را مختل می کند. دیده ی ما را کدر می کند و نمی گذارد دنیا در زیر چتر خانواده رشد کند. نفس ضد خانواده است. نفس ضد خوشبختی و آزادی و آگاهی و عشق و بخشش است. اگر ماهیت نفس را بشناسیم در عالم نور قرار می گیریم. اغلب دولت ها و مردم میل ندارند که تو خود را بشناسی. که تو ماهیت نفس را بشناسی. آنها علاقه به مقام و علم تو دارند. زیرا از آن سواری می گیرند. آنها با ثروت تو مخالف نیستند زیرا از آن سواری می گیرند. اما از آگاهی تو واهمه دارند. و آگاهی در بی نفسانی بودن است.

قاسم سلطانی                                                                                                

عاشق و معشوق

دلتنگی!!!

آری دلم تنگ - تنگ - تنگ است!

درختان اینجا و آن جا هر دو یک (۱) را تجربه نمی کنند

و دلم برای این تنگ است...

آری- خاک اینجا آزاد...

از نگاه و مزه !

تجربه تجربه  و بلوغ در بلوغ !؟ و آن جا نیز!

اما دلم تنگ است برای تشنه گی . . .

برای میل . . .

آیا میل- در خاک و درختان اینجا هم هست!

آری هست هست هست ...

مگر میل به عشق را پایانی است!؟

چه کسی از خوردن- سیر شده است!

خوردن با عشق را چه مقایسه!!!

دلم تنگ است

برای: یگانگی

یکتایی

حل شدن

زاییدن

تولد

آغاز و دلنوازی . . .

برای تو

دلم از آغاز...

برای تو تنگ تنگ تنگ است

و تو فکر نکن که شیرین به فرهاد و مجنون به لیلی نرسید!

قاسم سلطانی                                                                                                        

نوای نی

بشنو این نی چون حکایت می­کند     از جدایی­ها شکایت می­کند

نی همان انسان خود آگاهی است که جایگاه خود را در این عالم شناخته و فهمیده است که موجودی است چون نی میان خالی و نیازمند به او، می­داند که روحش از روح کلی یا نیستان جدا شده و در قفس تن گرفتار گردیده است.

لذا از این هجران نالان و گریان و در این قفس تن بی­قرار است و می خواهد آزاد شود اما این نی خود مولانا نیز هست که از وجود جامع و پیر خویش شمس تبریزی نیز دور افتاده و نالان و نوحه­ گر است (پیوند تجربه­ء شخصی با تجربه­ء هستی)، اما همه­ء آدمیان به این خودآگاهی و تجربه­ء شخصی نرسیده­ اند تا درد اشتیاق به وصال مجدد را احساس کنند. تنها هرکس که از اصل خویش (چه مجازی و چه حقیقی) دور شده باشد این نیاز را احساس می­کند.
این انسان نیازمند چون نی هم ناله­ء هجران و خوف از نارسیدن دارد و هم نوای وصل و امید به رسیدن (در بین خوف و رجا و قبض و بسط است)، پس هم جفت بدحالان است و هم یار خوشحالان.
هرکسی از نوای این نی تعبیری و تفسیری دارد، هیچ­کس راز این انسان را درست نشناخته است (نه خود را نه دیگران را و نه انسان­های کامل را) بلکه گمان­های خویش را علم و خیالات خود را عقل فرض کرده است.اما اگر دقت شود سر انسان از گفتار و احوال و کردار او نمایان می­شود. اما کجاست آن چشم و گوش منور به نور حقیقت که خود جان را که تابناک و تابنده­ء وجود است بنگرد، شاید هم این­گونه بینش در تقدیر نیست.
به هر حال این بانگ نای کلام خداست که در نی وجود انسان­های کامل دمیده می­شود و چون آتشی جان آنان را شعله ­ور می­سازد، زیرا جلوات و فیضان عشقی است که در جان آنان شعله ­ور است، چه آنان دریای عشقند که با وزش باد لطف امواج خروشان و سوزان خویش را به ساحل وجود خویش می­ پراکنند و مشتاقان به قدر ظرف­های خویش از آن برمی­گیرند.
این نی پرنوای سوزان، وارستگان رهیده از جهان را که درد گسستن داشته و شوق پیوستن دارند به نوا در می­آورد. کلامشان گاه از قهر نفس است و گاه از لطف حق، راه گذراز قهر به لطف و از آن به وحدت آغازینی که نه این است و نه آن و هم این است و هم آن تعبیر می­شود. این راه همان سیر سلوک معنوی است که از آزادی آغاز می­شود و تا کمال عرفان پیش می­رود، از بند گسستن تا پیوستن. اما چه کسانی در این راه پله پله تا ملاقات خدا و پیوستن به اصل پیش می­روند ؟ آنان که از این عقل مصلحت اندیش جهان مادی (عقل معاش) دست شسته گوش به فرمان خداوند و طبیعت نهند و روز و شب به انتظار فرمان نشینند. و چون ماهی برون افتاده از دریا لحظه لحظه ­ها در شوق و التهاب به دریا رسیدن باشند و چون رسیدند هرگز از آن دریا سیر نشوند که البته این مهجوری و مشتاقی را خامان در نیابند. این راه پیمودنی است نه گفتنی. زیرا مثنوی راه رهایی و طریق پرواز عاشقانه است.

بند بگسل، باش آزادای پسر         چند باشی بند سیم و بند زر ؟
گر بریزی بحر را در کوزه­ای     چند گنجد ؟ قسمت یک روزه­ای
کوزه­ی چشم حریصان پر نشد       تا صدف قانع نشد پر دُر نشد

اما این انسان دور افتاده از باطن به زندگی وابسته شده و در بند سیم و زر گرفتار و اسیر حرص خویش گشته است که باید با کمک عشق این بندها را ببرد.

هرکه را جامه ز عشقی چاک شد       او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شادباش ای عشق خوش سودای من        ای طبیب جمله علت­های ما

ای  دوای  نخوت  و  ناموس  ما         ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد        کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق  جان  طور  آمد  عاشقا           طور مست خـَرَّ موسی صاعقا

تنها راه آزادگی و رهایی از هر ناپسند و هر وابستگی عشق به حق است. و تنها راه نجات از روان پریشی، نگرانی، تنهایی و بی­کسی و پوچی، عشق به حق است. تنها داروی نجات بخش از خود شیفتگی، غرور، خود آزاری، برتری طلبی، عشق است. هم افلاطون حکمت روحانی قلب است و هم جالینوس مداوای تن. عشق بُراق معراج رسول خدا، به رقص آورنده­ء کوه سینا، مدهوش کننده­ء موسی و تجلی دهنده­ء انوار اعلی است.
حال گویا کسی از مولانا می­پرسد پس ما چگونه حالات و گرفتاری­های عشق را بدانیم برای ما شرح بده و او می­گوید :

با لب دمساز خود گر جفتمی              همچو نی من گفتنی ها گفتمی
هرکه او از هم زبانی شد جدا             بی زبان شد گرچه دارد سد نوا
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت      نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت

او می­گوید : «که من آن بلبل خاموشم» وای فورا خاموشی را شکسته حال خود را این­گونه بیان می­کند و پیام اصلی را می­دهد که :

جمله معشوق است و عاشق پرده­ ای      زنده معشوق است و عاشق مرده­ ای

مثنوی آریابوم