مرتضی فوق تخصص جراحی داخلی را از هلند گرفته و مدتی است در یکی از بیمارستان های این کشور مشغول کار است. او حرف هایش را تا جایی که منطقش را ارضاء بکند به من می زند. حرف هایی که او به من می زند بر خواسته از اعتماد او نسبت به من نیست- این را چشمانش می گویند.

اگر او به من اعتماد داشت- به من نمی گفت من دانستنیهایم را با همکارانم تقسیم نمی کنم. و به من نمی گفت که حتی به بیماران مراجعه کننده هم توضیحات قانونی و لازم- قبل از عمل را هم نمی دهد.

او پیوسته فکر می کند که مردم از علم او استفاده می کنند و روزی اگر علم او پایان یافت دیگر دستگیره ای برای گرفتن نخواهد داشت.

او پیوسته در حال جمع آوری دانش است- اما از بخشیدن آن می هراسد. فقط تا جایی که کارش را تا به ظاهر تنزل دهد از  ذخیره دانشش استفاده می کند! به گونه ای که او- دانش آلوده شده است.

اگر تو از درس خواندن انگیزه ات جاه طلبی- سلطه جویی-انتقام از این و آن- عناد-شرارت-ثروت زیاد-داشتن مقام بالا-داشتن ارتباط با مقامات به اصطلاح بالا-ثابت کردن خود-عقب نماندن از بقیه-مقایسه-بی حوصلگی- بدست آوردن امنیت درونی-تعریف و ارضاء هویت فردی و یا بالاخره یک چیزی شدن باشد- قربانی بعدی شما بوده و پاهای شما آدرس روانشناسان و روانپزشکان را از حفظ خواهند دانست! البته اگر کمی- خیلی کم "اعتماد" هنوز در شما نمرده باشد.

علم آموختن برای کسی که بدگوهر است- دادن تیغ دست راهزن است.

مرتضی می گوید من مشکلی با کمک کردن به ضعیفان ندارم ولی چیزی را با قدرتمندان نمی خواهم تقسیم کنم.

انگار من باید در مطالبم یادی از اشو کرده باشم.هیچ اشکالی ندارد-بعضی وقت ها بیان او شفاف تر است- بعضی وقت ها بیان من و بعضی وقت ها بیان شما.واژه ها وسیله هستند برای طلوع یا صید حقیقت.

و اما اشو می گوید:

کودک ناتوان است و تو از کمک به او لذت می بری- زیرا وقتی تو به موجودی ناتوان یاری می دهی احساس خوبی خواهی داشت. و شخص ناتوان نیز به نوبه ی خود به تو این مفهوم را می دهد که تو قوی هستی. 

برای همین هم هست که عشق مردم دلسوزانه است.اگر تو مشکل داشته باشی مردم بسیار دوست دارند که با تو همدلی یا همدردی کنند.زیرا آن وقت آنان بالاتر هستند و تو پایین تری. آن گاه آنان خوشبخت هستند و تو بدبخت هستی.

اگر تو خانه ای زیبا بنا کنی هیچ کس برای سهیم شدن با شادی و خوشی تو نمی آید که جشن بگیرد.ولی اگر خانه ات آتش گرفته باشد- آشنا و نا آشنا برای تسلیت گفتن به تو خواهند آمد.

آنان در عمق وجودشان از این واقعه شادمان هستند.(نه همه کس) حالا تو در مشکلی و آن ها در مشکل نیستند. پس خدا با آنان خوب است که برایشان این مشکل را پیش نیاورده است! آنان در عمق وجودشان می پندارند که می دانند چرا تو عذاب می کشی:زیرا تو گناه کاری!

رنج تو- به خاطر خطاهایی است که مرتکب شده ای! و دقیقا هم باید خانه ات آتش می گرفت. تو مستحق آن بودی! ولی در سطح آنان با تو همدردی می کنند.و شاید اگر مرتضی آن جا باشد کمک هم بکند!

اگر تو خوش حالی- مردم حسودی می کنند و اگر مردم در شادی های تو حسود باشند- چگونه در ناخوشی می توانند همدردی و همدلی بکنند؟!

ولی او همدردی نشان می دهد. در ژرفای زیرین- او بسیار احساس خوشحالی می کند که تو ادب شده ای- که مجبور شده ای "سر جای خودت بنشینی" و حالا می دانی که کیستی. ولی در سطح آنان و مرتضی همدردی و حتی شاید کمک هم  بکنند.

مردم از بودن با کودکان بسیار لذت می برند- زیرا کودکان ناتوان هستند و به تو این ایده را می دهند که تو قوی و نیرومندی. و تو انواع قدرت آزمایی ها را با آنان انجام می دهی. تو می کوشی آنان را مقلد خود بار آوری. تو سعی می کنی آرمان هایت را به آنان تحمیل کنی. و تو خوب می دانی که کاملا بدبختی و رنجور. و هنوز هم به ساختن امثال خودت ادامه می دهی! برای همین است که او در رنج و عذاب باقی می ماند.

تحصیل  و کمک تو علت احساس پاداش جویی تو می باشد. برای همین است که تو خلاق نمی توانی باشی و همیشه گدا باقی می مانی. برای همین است که تو از انتقام و ملامت وسرزنش بیشتر لذت می بری. و از لذت بخشش و بخشیدن عقیم می مانی.  

ذهن معنای بخشش- همدلی و همدردی را بر نمی تابد. هشیاری همراه با بخشش است پا بپای عشق پیش میرود. همه از هم زخمی هستند- فقط عامل نزدیکی آنها ترس است یعنی ترس جایگزین عشق شده است- ترس به جای همدردی و بخشش نشسته است.

بخشیدن از ذهنی می تراود که از کینه و نفرت خالی باشد از جاه طلبی و خواستن خالی باشد. نمی توان از بخشیدن و همدلی سخن گفت و حکم اعدام دیگری را به لحاظ امر موهومی صادر نمود...همدردی و بخشش معلول عشق است- چیزی که ما آن را گم کرده ایم که همین جاست.

شیوه زندگی ذهن ما بر ستیز هر چه بیشتر استوار است. هر چه بیشتر بتوانیم دیگران را آزار بدهیم شب راحت تر می خوابیم. همیشه اضطراب فردا را داریم. این فرداها موجودات اضطراب انگیزی هستند. در این فرداها تحقق آرزوهای ما نهفته است- اگر به اندکی قناعت کنیم می توانیم با احساس حقارت ( آفرینش ذهنی ) و کوچکی عمر را تمام کنیم ولی اگر بیشتر بخواهیم باید تاوانش را هم بدهیم. تاوان خواستن بیشتر- همان اضطراب و نگرانی دائمی و مستمر است.

حالا این ذهن مشوش و مغموم و محاجم می تواند با دیگران همدلی و همدردی کند...انسانی که محاسبه در زندگی او پیدا کرده است چطور می تواند همدلی و بخشش کند...!

اگر به مستمندی کمک می کند برای این است که برتری خود را به نمایش بگذارد برای این است که سروری خود را نشان دهد برای این است که قدرتمندی خود را باور کند و به باور دیگران بکشاند. بلــــه - همدردی و بخشش در قامـــــــوس ما این است.

ما حتی گوسپندی را به مناسبتی نذر میکنیم گوشت خوبش را اول برای کسانی کنار می گذاریم که با آنان داد و ستد داریم. اگر راست می گوییم چرا سوغاتی هایمان فقط برای فامیل و خانواده و برای کسانی منظور می باشد که یا با آنها داد و ستد مادی و یا داد و ستد ذهنی و نفسی داریم...؟

چرا به برادر و مادر خود این همه توجه داری ولی لطف های فلانی را حتی به روی خودت هم نمی آوری..؟ چرا عمل نیک و زیبا یی یک دوستت را به آن یکی دوستت منتقل نمی کنی...؟

روزی نیست که پرنده ای برایت آواز نخواند... اصلا تو به روی خودت هم نمی آوری " سنگ پای قزوین " که یک بار جواب آواز آنان را با آواز بدهی... همدردی و همدلی ما از این مقولات است. 

ای برادر اگر با کمی توجه به حقیقت این نوع بخشش پی ببری. خواهی دانست که این بخشش نیست بلکه تبئیض است...همان چیزی که خود تو هم از آن رنج می بری !

نیچـــه می گوید من از این ضعیفان خنده ام می گیرد - اینان چون پنجه های مفلوج دارند و شرارت نتوانند کرد خود را نیک و صالح می پندارند.

بدون شناخت نمی توان همدل و همدرد بود.نمی توان بخشید. شناخت یعنی همه چیز را به عینه دیدن و درک کردن- ذهنی که در همه جا حاظر و ناظر است به گذشته و آینده نمی رود.ذهنی که از پرسه زنی بی حاصل معاف است.با آرزوهای خود لاس نمی زند.

ما همه اش با آرزوهای معطل مانده سرگرم هستیم. بخشیدن سوغاتی و نذر فقط به آشنا یعنی پس انداز. آشنا گذشته تو است و فعلاْ شاید مدتی هم باشد... یعنی با گذشته و آینده زندگی کردن...اگر مقاومت می کنی مهربان باش و این کار را نکن... این یک واقعیت است...

همدلی و همدردی و عشق را نمی توانیم از این دکّه یا آن دکّه خریداری کنیم. باید روند تعبیر و تفسیر را از کارهای خود جدا کنیم.

سخن از بخشش و همدلی است- چگونه می توانیم با عادت به مقایسه و رقابت با دیگران همدلی و بخشش کنیم - با عینکی که امروز بر چشم داریم دنبال همدرد نمی گردیم دنبال همرزم می گردیم.همدردی و بخشش از محاسبه جداست...

بخشش و بخشیدن و خوب بودن در فطرت و بن انسان است اما نفس مانع- و آن را تحریف می کند...

البته که این مطلب سپید و سیاه و خشک و تر را در بر نمی گیرد و منظور این مطلب هرکس و همه کس نیست- اما نفس نماد و حالت خارجی دارد و پنهان کردن آن نزد خود و اهل معرفت بعید به نظر می رسد... 

 

بخشی از این مطلب از پیمان آزاد اقتباس شده است.