فوق العاده

یگانگی هویت من است.

من متکی به خداوند و خودم هستم.هیچ چیزی نمی تواند به من هویت ببخشد.نه محل زندگی من-نه شغل من- نه اتومبیل من-نه خانه و دانش من.

دانستن آنها برای تغذیه نفس است و در نتیجه دانستن آنها ملاقات را با من اصلی دور می کند.حتی این واژه ها هم من نیستم.این واژه ها یک اشاره ی کوچک به سمت ملاقات با خود اصلی من و تو هستند.یک وسیله برای شناخت و آگاهی.

هیچ نوشته ای و هیچ چیزی متعلق به من نیست و همه چیز متعلق به من است و من نی لبکی هستم که سعی در خالی نگه داشتن آن را دارم تا هرم نفس های معرفت و حقیقت به آن بدمد.

اگر بخواهید من را بشناسید از من دور خواهید شد.من دعوت می کنم بیایید دست در دست هم خودمان را بشناسیم و نه این منی که در بازار معمول است.منی که در بازار است برای فریب دیگران است.

وبلاگ مقابل شما یک وبلاگ خودجوش مذهبی و عرفانی می باشد. لازم می دانم اشاره به این داشته باشم که عرفان به معنی بریدن از جامعه و زندگی و بلند کردن مو و ریش نیست.

عرفان یعنی خود زندگی نه خرافات زندگی. یعنی روئیدن - زائیدن - خودنوازی - نی نوازی - خودرو - خودزا - آفریدن- آوریدن - عرفان یعنی زندگی با شناخت و دانایی. عرفان می گوید زیادی به این و آن نچسب به این عقیده به آن باور نچسب به گذشته و آینده نچسب _ اگر بچسبی در حقانیتت سماجت می کنی و خودت را محدود می کنی.

عرفان می گوید با محدود بودن به محدود می رسی نه به محبوب. عرفان می خواهد تو را از محدودیت به کمال برساند. عرفان می گوید اول خود را بشناس سپس غیر خود را - خودشناسی یگانه داروی  مشکل بشر می باشد.

من می نویسم و مسئول چگونه خواندن آن نیستم - یعنی اینکه انتظاری از نوشتنم ندارم ... انتظار یا خواستن نشان بر فقدان عشق است و  عملی که در آن عشق مفقود است عمل نیست فعالیت است - و نتیجه فعالیت درد و رنج خواهد بود.

درختان و گلها به خاطر اینکه به جایی برسند و مقامی کسب کنند نمی رویند.

من می نویسم یا می رویم و بهره بردن و نبردن شما به من مربوط نیست - هر گونه استفاده و سو، استفاده از آن مربوط به خود شماست - توجیه و ملامت هم مربوط به خود شماست.همان چیزی که مانع رسیدن ما به هشیاری است.

به قول چوانگ تزو: تور ماهیگیری یک وسیله است هدف ماهی است تور را فراموش کن. حرف های من هم یک تور است. اگر نمی توانی ماهی بگیری اول باید بروی و صیادی یاد بگیری و البته آدم عاقل از ابزارش مواظبت می کند.  

اگر کسی می گوید زندگی همین است که هست و این حرف ها عملی نیست او خودش را در یک بن بست و قالب قرار می دهد و بر اساس آن قالب و در همان قالب می خشکد و فراموش نکنیم که یک شخصیت شرطی هیچ چیز را نمی تواند تحریف نشده نظاره کند.

ذهن با شیادی هایی که یاد گرفته مقاومت می کند و می گوید من مشکلی ندارم یا اگر دارم چاره اش این نوشته های سانتی مانتال نیست.اینان اشخاصی پاداش جو و سودجو و بهره محور هستند.
 
البته اینان نه - بلکه نیروی حاکم بر نیم کره سمت راست مغز این هاست (اهریمن) و آن نیرو همان ذهن می باشد که از تاریکی میترسد به باقی ماندن علاقه دارد به همین جهت از ترس درد زایمان عقیم و از لذت تولد بی خبر است.

این اهریمن (بی خردی - نفس ذهنی - ناهشیاری- وابستگی به گذشته ها) موفق به فرمانروایی در قسمت راست نیم کره انسان از بدو تولدش می باشد - تلاش وی در این بوده است که این قسمت مهم مربوط به عشق را سست کرده و از بلوغ آن جلوگیری و او را در کودکی ماندگار بکند چرا که فرمانروایی بر کودک سخت نمی باشد به همین جهت به کودک درون هم معروف می باشد. 

در زهن و نفس عدم اطمینان مضمر است و در عدم اطمینان تضاد مضمر است -  توهم و شکاکی مضمر است. 

به قول مولانا " با نفس نمی توان پای پیش مذاکره نشست نتیجه اش از قبل معلوم است.


شناخت و آگاهی و ادراک درست حقیقت- بدون توجیه و ملامت امکان پذیر است.

در این وبلاگ ما همه سعی خواهیم کرد به موضو عاتی بپردازیم که انسان روزمره با آن تکرار زندگی می کند و فرار را به قرار ترجیح می دهد...باید اشاره بکنم که خودشناسی تنها راه حل هرگونه مشکل انسان است .

توان بالقوه رسیدن به خودشناسی در همه وجود دارد زیرا ما موجودت الهی هستیم. تمام صفات خداوند در روح ما خلق شده است اما هر کس و همه کس قدرت و توان بالفعل کردن آنها را ندارد.مگر آنکه از خود رو بگرداند.

طریق معرفت یعنی تصفیه باطن و تخلیه ذهن و ملاقات با خود کاذب و جعلی می باشد و این رو در رویی و ملاقات با خود جعلی (شیطان) بدون تردید ممکن است با ترس ها و نگرانی ها یی همراه باشد.

جالب است که همان ترس ها و نگرانی ها هم کاذب و جعلی هستند. یک عمل جراحی ساده همراه با درد است.هر تولدی با درد همراه است. درد زایمان - حمل چهل هفته کودک در شکم مادر است. حال اینکه درد خودشناسی حمل هزاران سال فرمان روایی خرافه بر انسان است.

مهربان باش این درد را تحمل کن ارزشش را دارد - چیزهای گران قیمت همیشه به سختی به کف می آیند.

مشکلی به نام "ذهن سالاری" مادر این موضوع ها می باشد و تام مشکل بشر را در بر دارد.

شاخه ها :

تکرار در ذندگی - فقدان عشق و شفقت - دیگر همسرم و یا دوستم مثل قبل جذاب نیست - خطر مقایسه - رفتار و اخلاق خواجگی و در نتیجه عقیم ماندن از زندگی -  مانند (قادر نیستی زنگ بزنی حال دیگری را بپرسی که مبادا پررو میشود) شکایت از اینکه قدیم حال و هوای دیگری داشت -  نگرانی - مدرک گرایی - مقام گرایی - ثروت گرایی -  بهترین ارث ممکن برای فرزندان - غریبه چیست و آیا وجود دارد ! حسادت چیست ! و خطرات ناشی از آن به خود به همسر به فرزندان و به طبیعت  - خودمحوری - رنج - نفرت - شیدایی - هنر و هنرمند واقعی - موضوع تمایلات جنسی - خنده و ... 

قاسم  سلطانی   

کمک کردن یعنی چه!

سه دلیل ممکن برای کمک به دیگری: 

الف: به خاطر دیگری: این نوع کمک کردن می تواند از روی احساس گناه و ترحم و حتی غرور باشد و منت و خود به خود یک نوع احساس برتریت تولید می کند.

ب: به خاطر ارضاء خودتان و بعضی ها می گویند، برای دل "خودم" کمک می کنم! نفس به دلایل گوناگونی می تواند به دیگران کند و ممکن است در صورت و ظاهر هیچ انتظاری هم نداشته باشد، یکی به دلیل مهر طلبی، دیگری به خاطر اینکه بگویند فلانی آدم خیری است، فلانی آدم مهربانی است و ... این نوع کمک کردن، کیفیت و برکت نمی تواند داشته باشد و منت و غرور را احتناب ناپذیر می کند. در این حال شما سرمایه گذاری می کنید و چشمتان دنبال پاداش خواهد بود، عین این است که شما برای رسیدن به بهشت دعا و نماز بخوانید، پس در حال معامله با خدا هستید.

حقیقت از معامله و محاصبه دور است.

پ: عشق: شما به آگاهی و دانایی و هشیاری رسیده اید... فطرت آگاهی و هشیاری (انسان) همان تقوا و بی نیازی، معصومیت و خصلت های خودجوش، خوب و واقعی می باشد، مانند گلی که می روید و هیچ هدفی از گل بودنش ندارد همان که گل هست خشنود است و طبیعت هم از وجود گل بهره مند می شود.

اما یک چیز گل و انسان را از هم متمایز می کند و آن آزادی، خرد و دانایی انسان نسبت به گل است. یعنی اینکه گل هزاران سال پیش هم زیبا بوده و فطرتش همان بوده و حالا هم همان است. انسان به خاطر آزادی که دارد از فطرتش جدا می شود اما باز این آزادی را دارد که به فطرتش باز گردد.

مولانا می گوید:

بـشنو از نـی چون حکایت مـی کند       از جـــدائی ها شـــکایت مـــی کند

انسان معصوم متولد می شود اما راهش از همان لحظه های اول منحرف می شود و دوباره باید خودش را خلق کند. انسان تنها موجودی است که بعد از تولدش باید خودش را خلق کند و اگر موفق به این کار شد دست به هر کاری بزند مبارک است، زیرا خودجوش است نورش را از خودش می گیرد و هر عمل خودجوشی کیفیت دارد.

هیچ کسی نمی تواند بدون آگاهی، محبت و شفقت داشته باشد... مهربانی که آگاهی در آن مفقود است برای شرارت و فریب دیگران و یا از روی عادات و سنن و از روی وابستگی خواهد بود که بدون شک کیفیت نخواهد داشت.

برای اینکه متوجه آگاهی و عدم آگاهی شویم باید اشاره به این داشته باشم که آگاهی نه دانش است و نه در دانشمند بودن است، خرد و آگاهی در رسیدن به سکوت و تسلیم است و سکوت و تسلیم نیز، محصول تهی بودن و ندانستن است.

ما به وسیله نیمکره سمت چپ انسانی می توانیم شیمیدان و دانشمند بشویم و یا رهبری یک کشور و یا کشورها را بدست بگیریم، اما یک دانشمند و شیمیدان خوب نمی توانیم بشویم و یا یک رهبر خوب و خلاقی نمی توانیم بشویم. ما مدیران بسیاری داریم اما مدیر خوب خیلی کم داریم.

برای کیفیت، قابلیت، خلاقیت و موفقیت حقیقی و خانوادگی، زناشویی، دوستی، مهرورزی، همدلی، ادراک عشق، بچه داری و شناخت خود و کیهان نیاز به نیمکره راست انسان می باشد که متاسفانه به خاطر وابستگی انسان به گذشته ها، نیمکرهء راست انسانی دچار سستی بلوغ می شود و اغلب اوقات بیشتر از پنج سالگی رشد نمی کند... که به کودک درون هم معروف می باشد...

قاسم سلطانی

ازدواج و دوستی های انتحاری

ساکت باشیم تا صادق باشیم... برای یک توجه با کیفیت بهتر است داشته های قبلی خودمان را دخالت در توجه ندهیم چرا که ما هیچ معیار اندازه گیری نمی توانیم برای چیزی که نمی شناسیم داشته باشیم - پس با داشته ها و باورها یمان نمی توانیم ناشناخته را اندازه بگیریم.

اگر شما کتاب یا مطلبی می خوانید و یا اگر پای سخنی نشسته اید به قصد آنکه درستی و نادرستی آن را بسنجید - این قصد مانع دریافت حقیقت خواهد بود. هر قصدی مانع رسیدن به عالم نور و به خود است.

صادق بودن نتیجه ساکت بودن است...

شما می دانید چرا ازدواج می کنند؟ 

شما می دانید چرا بچه دار می شوند؟

شما می دانید چرا با یکی دوستی و ارتباط برقرار می کنید؟

شما می دانید چرا به یکی کمک می کنید؟

فرض کنید شما با محسن دوست هستید...و یا خیال ازدواج با او را در سر دارید...

محسن چه دارد که با او دوستی می کنی؟؟؟

ممکن است محسن یک تعمیرکار خوب باشد و روزی به دردتان بخورد؟

ممکن است محسن مقام خوبی دارد و شما از دوستی با او احساس غرور می کنید؟

ممکن است محسن یک روحانی باشد و شما پاسخهای معنوی و فلسفی را از او دریافت کنید؟

ممکن است محسن وضع مالی خوبی دارد و یا در آینده داشته باشد و شما چشم طمع در مال او را دارید؟

آیا ممکن است محسن وجود مجازی جذابی داشته باشد و او برای شما فقط یک اوبجکت جنسی باشد؟ 

آیا شما به خاطر فرار از تنهایی و یا فرار از دست خانواده سنگین - خواب آلوده و نامهربان به دوستی با محسن تن داده اید؟

آیا ممکن است محسن یک آدم بدبختی باشد و شما از کمک کردن به محسن ارضاء معنوی می شوید؟

آیا ممکن است شما در قبال محسن احساس مسئولیت می کنید؟

آیا شما در حضور محسن احساس امنیت می کنید؟ ( بسیار متداول است اما احساس امنیت به غرض گرفته شده جعلی بوده و لذا امنیت واقعی امر درونی می باشد و نیازی به امنیت غیر خود ندارد)

آیا ممکن است محسن کسی را در شما تداعی می کند؟

آیا ممکن است شما مظلوم واقع شدن یکی از بستگان را در دوستی و محبت به محسن جبران می کنید؟

آیا ممکن است شما را وادار به دوستی با محسن کرده باشند؟

آیا ممکن است شما به خاطر تحصیلات و یا موقعیت بالای محسن او را انتخاب کرده باشید...چون شما و محیط شما مدرک گرا است؟

آیا شما از آن دسته کسانی هستید که خودشان را به یک تکه کاغذ پاره می فروشندکه دانشگاه ها هر سال هزاران را از آن تولید می کنند؟

آیا ممکن است شما روح و محبت ندیده یکی از بستگانتان را در او جستجو می کنید؟

آیا ممکن است که شما به خاطر شانس کم در به غیر محسن - او را انتخاب کرده باشید؟

اگر هیچکدام از اینها نبود آیا ممکن است شما در صدد انتقام از محسن باشید و منتظر یک فرصت مناسب هستید؟

هیچ کدام از موارد بالا دلیل مقدس و صحیح و علمی و درست و اخلاقی برای ارتباط و ازدواج و دوستی نیست... فراموش نکن و برای همیشه این را آویزه گوش کن - اگر یکی و یا چندی از این دلایل شما را در ارتباط نگه می دارد - آن ارتباط ناسالم -کثیف خطرناک و در نهایت از هم گسسته می شود.

اگر تو به خاطر یکی از این دلایل ذکر شده با یکی قصد ازدواج و دوستی داری مهربان باش و از این شرّ و خطای بزرگ بگذر که این نه برای تو خوب است نه برای دیگری خوب است و نه برای اجتماع خوب است.   

ممکن هم هست که تو در خلوت بگویی حالا کو تا آن موقع - من چند صباحی با این هستم... وقتی به هدفم رسیدم آنموقع خدا رحیم است - و در اینجاست که تو پا به نزاع و خصومت و دشمنی قدم می گزاری که از عواقب پر خطر آن غافل هستی...

شما می دانید چرا می خواهید و یا نمی خواهید بچه دار شوید؟

برای نگهداری از یک سگ باید آموزشهای لازم را در مورد آن سگ فرا گرفت. باید از رفتار و طبیعت و غریضات سگ آگاه بود. آیا شما که قصد ازدواج و یا بچه دار شدن را دارید - تا چه اندازه از رفتار و فطرت و طبیعت زن و یا مرد و کودک می دانید؟

و اگر می دانید این داشته هایتان تا چه اندازه به واقعیت نزدیک است و تا چه اندازه وابسته به سنّت به ادوار به قومها به باورها به جامعه می باشند؟

شرط اول ازدواج - دوستی ها - بچه داری لازمه رسیدن به بلوغ فکری و معصومیت  است ...دقت کنید که بلوغ فکری با بلوغ جنسی یا بلوغ قانونی و یا بلوغ جسمی یکی نیست. بالغ شدن با پیر شدن هم یکی نیست پیر شدن از هر حیوانی بر می آید اما بالغ شدن امتیاز ویژه انسان است...

قاسم سلطانی

حالا ببینیم فریدریک نیچه در باره بچه و عروسی چه می گوید !

من از تو ای برادر و از تو تنها یک سوال دارم که آن را برای سنجش عمق روح تو طرح کرده ام.

تو جوانی و بچه و همسر می خواهی. ولی من از تو می پرسم: آیا تو به راستی مرد شده ای! که میل به بچه داری؟

من از تو می پرسم: فاتح- مسلط بر نفس خود و مولای غریزه ها و فضایل خود هستی؟ یا در این میل تنها احتیاج حیوانی و کور- تنهایی یا عدم توافق نفس- هادی و محرک تو است؟

ای کاش فتح تو و آزادی تو بچه می خواست تا به وسیله آن بنای یادگار زنده ای از فتح تو بر پا سازد.

 تو باید فراتر از خود بسازی و بهتر از خود به وجود آوری ولی اول باید خود را خوب ساخته باشی و در جسم و روح کامل باشی. تو باید سعی کنی که نسل آینده خود را به پیش و به سوی بالا برانی- در این جاست که باغ ازدواج می تواند به تو کمک کند.

تو باید یک جسم برتر یک حرکت اصلی و یک چرخ گردنده خودکار و به طور خلاصه یک آفریننده بیافرینی !

من ازدواج را اراده دو نفر برای ایجاد شخص ثالثی که پس از آفرینش بر هر دوی آنان برتری داشته باشد می دانم ازدواج را من احترام متقابل برای آن کسانی که دارای چنین اراده ای باشند می دانم.

بگذار که حقیقت و مفهوم ازدواج تو چنین باشد! ولی آن چه را که زاید مردمان ازدواج می دانند من ازدواج نمی دانم.

اینان فقر و آلودگی ارواح و راحتی نفرت انگیز و دو جانبه خود را ازدواج می خوانند و آن گاه به خود گویند که عقدشان در آسمان ها بسته شده است. ولی من این آسمان زاید مردمان و خود این وحوش بی تمیزی که در دام های آسمان گرفتارند را دوست نمی دارم و دور از من باد! اعتقاد به آن خدایی که در هنگام عروسی به کسانی که برای هم نیافریده است برکت دهد.

به این ازدواج ها نخندید! کدام طفل است که از دست والدین خود فریاد نداشته باشد.

آن چه شما عشق می نامید یک مشت خوشی سفیهانه و زودگذر است و ازدواج شما این خوشی های سفیهانه را پایان بخشیده و یک سفاهت ابدی را به جای آن باقی می گذارد.

ای کاش عشق شما به زنان و عشق آنان نسبت شما جنبه هم دردی و تمایل نسبت به صفات نیک یکدیگر داشت.

ولی معمولا بعد از عردسی آشکار می شود که هر دو حیوان بی تمیزی بیش نیستند.

روزی فرا خواهد رسید که عشق شما به ماورای نفس شما خواهد رسید و آن گاه عشق ورزیدن را خواهید آموخت و بدین منظور شما را وادار به نوشیدن جام تلخ عشق ساخته اند.

تشنگی خلاق- تیر آرزویی است که به سمت زبر مرد افکنده شده- بگو به من- ای برادر : آیا مراد تو از ازدواج این است؟

اگر چنین است این اردواج و این اراده را من تقدیس می کنم. 

آشنا چیست ! غریبه کیست ؟

غریبه کیست ؟ آشنا چیست ؟  

 

تا زمانی که من وجود دارد غریبه هم وجود دارد. وقتی من, محو می شود غریبه هم همسفر او می شود. لطفا کمی بیشتر توجه کنید. کیفیت توجه,  زمانی بالاست که نظر و عقیده قبلی و کهنه من, هیچگونه دخالتی در توجه و مشاهده فعلی من نداشته باشد.

شما وقتی در خیابان شخصی را می بینید که تا به حال ندیده اید فکر می کنید غریبه است, اگر با شکم گرسنه از خیابانی رد می شوید به احتمال زیاد, فقط رستوران های آن خیابان را خواهید دید و در آینده, آن رستوران ها برایتان به آشنا تبدیل خواهند شد. در حالی که در همان خیابان, مغازه های دیگری هم وجود دارند...آیا آشنا همان گذشته نیست؟ اگر هست... آیا گذشته مهمتر از حال است؟!  

هر روز پرندگان برای شما آواز می خوانند و شما جواب آنان را نمی دهید. از کنار درختان رد می شوید و به روی خودتان هم نمی آورید. لازم نیست از کنار هر درختی رد می شوی با او احوال پرسی کنی اما بدان که آنها بی جهت آنجا نیستند.

شما هر روز و هر هفته حال دوستانتان را می پرسید و قربان صدقه این فامیل آن همکار می شوید. این به مانند آن است که کسی قبل از حمام کردن  یک پایش را بپوشاند ولی پنجاه بار موهایش را بشوید. آیا شما این کار را می کنید؟ این کار را نمی کنید. مطمئناٌ, پایتان را هم می شویید. آخر موی شما به تنهایی به چه درد می خورد. چشم من به تنهایی به چه کار می آید؟!

ماهیت ذهن تجزیه طلب است...می گوید تو اگر یک ماشین لوکس داشته باشی و بینی ات را عمل کنی زیباتر می شوی ! ذهن می گوید بچه من, بچه دیگران -آشنای من - کشور من -مذهب من -ثروت من - مقام من - دوست من. توجه می کنید!؟ با این من ها تو هر روز منزوی تر می شوی. مدام می خواهی خودت را با کارهای عجیب و غریب از دیگران جدا کنی. یک روز ماشین می خری, روز بعد یک کالای دیگری می خری و ...

همه کار می کنی که مورد محبت و توجه دیگران قرار بگیری و توانایی های خودت را باور کنی و به باور دیگران برسانی, در حالی که همه این فعالیت ها, غریبه تولید می کنند... داشتن ثروت و ماشین و خانهء خوب - هیچ اشکالی ندارد. به شرطی که در آنها خلاصه نشوی, به شرطی که آنها روپوش شما نباشند, حجاب شما نباشند. حجاب, غریبه تولید می کند. حجاب, نفس است. نفس, شما را تکه تکه می کند, منزوی می کند.

تمام فعالیت های ذهن برای تجزیه و تکه تکه کردن تو ساخته و پرداخته شده است. گول این شیطان را نخور! تجزیهء تو کار فکر است. تجزیه, غیر ممکن است, تو فقط می توانی حل بشوی, مانند رودخانه ای که در اقیانوس حل می شود. تو فکر نکن جزئی از این کیهان هستی, تو خود کیهان هستی, و این محض آگاهی است. خورشید تابان بخشی از تو هست و ماه وستارگان بخشی از تو هستند و نه تو بخشی از آنها. هدف این است که ما خودمان را بیگانه از هستی و خداوند ندانیم و هدف این است که درک کنیم, با خداوند و هستی یکپارچه هستیم و این در یکتایی و توحید و یگانگی تجربه می شود. 

احساسات و بازی با کلمات, کار ذهن است, در حالی که آگاهی در حیطهء ذهن نیست.  شما  مرتب به دوستانتان سر می زنید اگر فامیل و همکارتان مریض شد به ملاقاتش می روید به فرزندانتان کمک می کنید تا تحصیل کنند, از پدر و مادر سالخورده خود به خوبی مواظبت می کنید, در فکر تهیه ثروت برای آینده فرزندانتان هستید. این ها همه مبارک باد.

اما اگر این ها برای جداسازی خود از دیگران و از ترس و عدم اطمینان یا برای سرمایه گذاری در بهشت باشد, لحظه ای تردید نکن, بدان که کارمند شیطانی نه خدا! و همه برای شرارت است, برای فریب دیگران است و ... ذهن تو شرطی شده است و به همین جهت ارتباط تو, با خودی هاست و تو نمی توانی به غیر خودی عشق بورزی.

تو اگر راست می گویی چرا وقتی از گلی یا از درختی عکس می گیری از او اجازه نمی گیری! تو می دانی وقتی از درختی بدون اجازه خود درخت, میوه می چینی در حال تجاوز هستی! تو می پنداری از گل مهمتر هستی! واقعا تو چرا منتظری تا دعوتت کنند؟! تا جایی بروی!

اگر یک نفر تولدش را در سالن مجللی جشن بگیرد و شکم تو را پر کند, برایش کادوی خوب می خری, و در غیر این صورت چرا این کار را نمی کنی!؟ تو همیشه در حال معامله و طراحی و ترفند زدن با زندگی هستی, به همین جهت دست به هر کاری می زنی و سپس پشیمان می شوی و طلب کاری, چونکه تو, ذهن پاره پاره داری و با هستی نمی توانی یکپارچه و یگانه باشی و ذهن و نفس تو, در جدایی می تواند تغذیه شود, نه در توحید! تو به تنهایی محکوم به شکستی و چاره ای نداری, جز آن که خود را  در دامن کیهان بیاندازی. وقتی این اتفاق افتاد, خواهی دید که همه چیز متعلق به تو بوده و تو, غافل از آن بودی.  

معلوم است کاری که محاسبه در آن دخالت داشته باشد و عشق در آن مفقود باشد, همین می شود که شده است! مهربان باش و این را بدان, زندگی در ضابطه نیست, بلکه در رابطه است. تو نمی توانی به کسی بگویی من عاشق تو هستم ولی لب تو را تر نمی کنم. تو چگونه می توانی بگویی من فلان نویسنده را می شناسم در حالی که دو صفحه از کتاب هایش را نخوانده ای. خواندن مهم نیست چگونه خواندن مهم است. از آنجا که حسودی, دلیل تراشی و نمی توانی, این بدان معناست که نمی خوانی.

چرا وقتی سفر می روی سوغاتی هایت فقط برای کسانی است که یا با آنها معامله ذهنی داری یا وابستگی ذهنی ! بچه هایی هم هستند که فامیلی ندارند که به سفر بروند تا سوغاتی برایشان بیاورد, چرا فکر آنها را نمی کنی؟ بعد هم می خواهی زرنگی کنی, می گویی من مسئول آنها نیستم. متاسفانه واقعیت غیر از این است, تو مسئول جدایی و نزاع و خصومتی! تو خودت را نمی شناسی, به همین جهت با خودت غریبه ای. کسی را که فکر می کنی نمی شناسی خود تو هستی, کس دیگر نمی تواند باشد.

آن درخت تو هستی, آن خار و گل تو هستی و آن قاتل و مقتول تو هستی, مرغ تو هستی, روباه تو هستی, ویروس هم تو هستی, تو فقط خودت نیستی. غریبه ای وجود ندارد, غریبه همان ذهن توست! اگر شما نابینا باشید, شما با این چشم هایتان چکار می کنید !؟ قلب کار خودش را می کند ریه و معده هم کار خودشان را می کنند, دخالت در کار هم ندارند, برای هم حرف درست نمی کنند, یکی بر دیگری حکومت نمی کند, یکی بر دیگری برتری ندارد و آنها با هم در معامله نیستند, بلکه به هم ارتباط دارند. همه چیز با هم در ارتباط است.

وقتی ناخن شما بلند می شود شما آن را کوتاه می کنید و به خاطر جدائی اضافه ناخن ها, مراسم تعزیه برگزار نمی کنید... برگ درختان در پاییز می ریزند, آنها کجا می روند ! کجا را دارند بروند؟ اصلا جایی قرار نیست بروند, باز برمی گردند. ریشه مهم است, هسته مهم است. هر کدام از ما ماموریتی داریم و بی جهت به این دنیا نیامده ایم که پیر بشویم و بمیریم, این است که ما احساس عدم امنیت می کنیم و برای به دست آوردن امنیت و فرار از ترس و تنهایی, غیر خود, درست می کنیم.

من آرزوی تعالی یافتن برای تو میکنم نه آرزوی پیر شدن! مهربان باش و با خودت این همه لجبازی نکن. غریبه وجود ندارد, تنها تو با خودت غریبه هستی !  

حالا ببینیم خانم گیتی احمدی چه می گوید.که باید فرای ذهن رفته باشد تا چنین نوشته باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و من در آغـاز تـنفس یـک سـلول

آنـگاه کـه حـیات ریـشه می گـیرد

و زیـستن آغـاز می شود

بـه تـو می انـدیشم...

و من در تـپش قـلب زمـین 

آنـگاه که بارور است

و دانـه ی سـیبی را به زهـدان می پـرورد

آنـگاه که ریـشه می بالـد

و نـخستین جـرعه ی حـیات زمـزمه می کـند

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه که غـنچـه نـقاب شـرم می بـندد

و سـر انـگشتان نـازک نـسیم

نـقاب از رخ او می گـشایـد

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه که شـاخـه بـه آفـتاب سـلامی تـازه می گـوید

و نـسیم بـه گـونه ی شـرم آلــود سـیب بـوسه می زنـد

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه کـه چـشمان ابـر آبـستن می درخـشد

و تـولد بـاران را فـریاد می زنـد

آنـگاه که قـطره بـه شـوق دریـا پـا می گـیرد

و آهـنگ رفـتن آغـاز می کـند

بـه تـو می انـدیشم...

قاسم سلطانی 

می دانید من چیستم !

من ماهم - خورشیدم - پرنده ام - خاکم - سنگم - گلم - خارم - درختم - آبم - حســن هستم - اعظم هستم - علی هستم - مجید هستم - سارا هستم - محمد هستم - جمشید هستم - شهین هستم - فریدریک هستم - نیکول هستم - کوه و دریا هستم - بز و گاو هم هستم - نویسنده هستم - خلبان و سرباز هستم - مرغ و گاندی هم هستم - آدولف هیتلر هستم - وکیل و سگ و رقاص و دکتر هم هستم - مولانا هستم - وزیر - بناّ - کارگر و نقاش هستم - پرستار مهندس فضانورد - سنگ نورد - فوتبالیست هم هستم - رئیس هستم - نگهبان هستم - ثروتمند هستم - پنجره و صندلی چوبی هستم - بهار تابستان پاییز و زمستان هم هستم - فان خوخ و نیچه و پیکاسو هستم - انیشتین - سوپور و دندانپزشک هستم -کبوتر و نماینده سازمان ملل متحد هم هستم و من همه چیز هستم...

فقط خودم نیستم !

قاسم سلطانی

ماجراهای شهین و امیر __ محسن و احمد __ سارا و اعظم

امیر فوق دکترای شیمی را از طریق بورس دولتی در خارج از کشور گرفته و باقی ماندن را به بازگشتن ترجیح داده است. خانمش اعظم فوق لیسانس مامایی را از ایران گرفته است.

امیر و اعظم صاحب یک فرزند ۱۳ساله دختر هستند. امیر در دانشگاه تدریس می کند. او گرفتار خوشی گرفته شده می باشد زیرا بودن و هویت خود را با فوق دکتری یش تعریف می کند. این کاغذ پاره که دانشگاه ها سالی هزاران را از آن در خط تولید دارند امیر را فرمان روایی می کند. انسان فرمان بردار وابسته به فرمان روایش می باشد ـ به همین جهت خوشی گرفته شده ـ غرض شده - 

خوشی گرفته شده شکل و صورت دارد و خودش را نمی تواند مخفی کند.

حالا امیر فرمان بردار می خواهد و باید در جاهایی هم فرمان روایی بکند... فرمان روا و فرمان بردار هر دو بدون شرارت نمی توانند زندگی کنند...

ذهن فرمان روا و فرمان بردار هر دو محدود است و شیوه زندگی آنان از قبل انتخاب شده است. به همین جهت اگر امیر بتواند موفق شود و ماهی یک بار گره ابروهایش را باز کند هنر کرده است.

از آنجایی که ضعیف و قوی هر دو بهره مهور هستند. حالا امیر دنبال قربانی می گردد و چه کسی نزدیک تر از همسرش و حالا یک فوق دکتری به زن فوق لیسانس اش می خواهد حکومت کند و پی در پی خود را با استادان دیگری که بیشتر و یا کمتر از این درآمد دارند مقایسه می کند...

حالا امیر دچار اخلاق خواجگی شده و آیا این عقیمی به کجا خواهد کشید؟! خواندن آینده داستان می تواند به این پرسش پاسخ دهد... 

احمد فوق دیپلمش را در ایران گرفته و به هلند مهاجرت کرده است. شهین زن احمد۱۵ سال کمتر از احمد سن دارد و به خاطر از دست دادن پدر مظلوم واقع شده اش در سن نوجوانی شفقت و روح پدری را در همسر بزرگتر از خود جستجو می کند و به نحوی محبت های ابراز نشده به پدرش را می خواهد از این طریق جبران بکند... البته خود او از این حالت بی خبر و یا کم خبر است.

سارا و برادرش محسن در نزدیکی خانه احمد و شهین زندگی می کنند.این دو انسان های تقریبا مدرنی به شمار می آیند. وقتی اولین بار سارا و محسن احمد را در سوپر مارکت محله شان ملاقات می کنند  یک اتفاقی می افتد...

سارا و محسن در قسمت مجله و نشر سوپر مارکت در حال ورق زدن مجلات هستندـ احمد که از کنار این ها رد می شود چشمش به پاهای سارا می افتد. انگشتان پاهای سارا با لاک قرمز سلطنتی تمرکز احمد را به خود می دزدد.

آیا می شود انگشتان پای زنی به این شدت با آدم حرف بزنند که گویا بخشی از روح احمد در انگشتان پای این زن قرار داشته باشد؟! 

احمد نگاهی دزدانه به صورت سارا می اندازد تا صاحب این انگشتان پا را ببیند ـ در این راستا که بیشتر از چند لحظه طول نمی کشد احمد متوجه فارسی حرف زدن این دو می شود. او بدون اینکه زمان را بکشد رو به سارا و محسن کرده و بی درنگ می پرسد:

سلام: شما ایرانی هستید ؟

محسن: بله ـ حال شما حوبه؟

سارا: چه جالب مدت زیادی هست که یک ایرانی بدون علت و بدون اینکه آدمو بشناسه سلام بکنه ندیدم.

احمد وسارا و محسن چند دقیقه ای که با هم صحبت می کنند با پیشنهاد محسن به یک چای خانه آرامی برای آشنایی بیشتر می روند.

بطوری که متوجه هستید این سه انسان از ناشناخته نمی ترسند و تضاد و احساس ترس و عدم اطمینان و نگرانی در اینها حکومت نمی کند و به قول گاندی با مشت گره کرده نمی توان دست کسی را با گرمی فشرد.

اگر خانواده ها را به سه نوع تقسیم کنیم...

نوع اول:

خانواده اقتدارگر - بسته - مونولوگ محور و انتقام جو . اغلب در این نوع خانواده ها مرد حکومت می کند به همین جهت "اقتدارگر"  و مشورت هیچگاه و یا کمتر اتفاق می افتد و تصمیم نهایی با فرد خودکامه خواهد بود به همین جهت خودرای و "مونولوگ محور" .

این خانواده ها یک ویژگی دیگری هم دارند- که در این خانواده ها حرکت بازی و موضوع ها محدود می باشد.به سبب وابستگی این خانواده ها به ادوار به سنّتهای دست و پا گیر - به عقیده یا به باوری - وابستگی به یک نوع اخلاق و شخصیت و پرستیژ من در آوردی- تابو زیاد بوده و در نتیجه اعضاء و فرزندان این خانواده ها قربانی این محدودیت می شوند- و هرکس و همه کس نمی توانند اینان را تحمل کنند به همین جهت هم بسته.

اینان رفتاری تقریباّ خواب آلوده دارند و اگر به طور کامل بیدار نباشی هر تصمیمی بگیری - به هر حال یک جای کار خواهد لنگید...

بدون تردید این نوع خانواده ها در همه جا به ویژه در محاجران موفق نبوده و اعضاء خانواده از نظر روانی به شدت آشفته و در صدد انتقام خواهند بود و همه چیز به صورت بد آن در این نوع خانواده ها در خلوت اتفاق می افتد...

نوع دوم:

خانواده هرزه خواه -لاابالی و بی بندوبار  - بطوری که از اسمش پیداست این خانواده ها فاقد نظم درونی می باشند. مهارت اینان در عیب جویی - سماجت - لجبازی - عناد - انتقام - توجیه و ملامت است و بدون تردید اینان آنطور که دوست دارند می بینند و تقریبا همیشه خودشان را می بینند.

اینان بناّیی را بیست می دهند در حالی که کمک غیر قابل پرداخت معنوی و علمی را پر حرفی و اگر ادای مهربانان و روشنفکران آبگوشتی را در آورند این نعمت را توجیح می کنند.اغلب هم از این نعمت (خود) فرار و دوری می کنند...

گاهی توهین به علم - گاهی به مذهب- گستاخی -غیبت گویی - قاضی بودن - بازی با کلمات - دروغ - شکم پرستی - هوس پرستی - تظاهر - توهم - شکاکی - بی شفافی - احساس طلب کاری - لذت گرایی و ... در سفره اینان همیشه یافت می شود.از گوش کردن - زود خسته می شوند و زندگی شان فاقد برهان - سخن منطقی و معنویات است.

مهربانی - موفقیت - شادی و خوشبختی در اینان لحظه ای و ساعتی می باشد.تفاوت خانواده اقتدارگر و بسته با لاابالی در شکل است. در عمق هر دو عین هم هستند...

نوع سوم:

خانواده دمکرات - گفتگو - برهان و معنویت محور - 

در یک خانواده سالم قبل از هر چیز منیّت و نفس بی رنگ و یا حد اقل کم رنگ می باشد.مرد از زن حمایت می کند و زن از مرد حمایت می کند و حمایتشان ناشی از اعتماد است تا نفس و ترس.

هیچ کدام از مرد و زن در چنین خانواده ای تردید در درونشان وجود ندارد و آنها از سرزنش و ملامت پرهیز می کنند و نه برای یکدیگر بلکه در خاموشی خودشان سرزنش و ملامت جایگاهی ندارد.ریشه سرزنش و ملامت از تردیدها بر می خیزد و زمانی که همه تردیدها تبدیل به اعتماد شده اند سرزنش و ملامت هم تبدیل به بخار می شوند.

در چنین خانواده ای هر کدام از اعضای خانواده یک رای دارند و در مورد هرچیز و همه چیز گفتگو می شود و گفتگو با سخنرانی تفاوت دارد.در گفتگو یا دیالوگ Dialog هرکس در نوبت و جایگاه خود حرفش را می زند و بقیه با تمرکز گوش می دهند و همه صحبت می کنند در حالی که در مونولوگ monolog که یک نفر حرف می زند و بقیه فقط گوش می کنند

 

اهل خانه به علایق هم احترام گذاشته و در رشد آن همه هر کاری از دستشان بر می آید انجام می دهند.حرف عمق و دلشان را به یکدیگر می زنند.در یک خانواده سالم تابو در حداقل خود است و آن مربوط به راز می شود و دانستن آن دردی را دوا نمی کند که هیچ بلکه گرفتاری هایی هم ایجاد می کند.

امیر احساس خوشبختی نمی کند و این در چهره اش نمایان است.در چشمان امیر غرور و تکبر جای فروغ را گرفته است.وقتی ایران می رود آن جا هم نمی تواند گره ابروهایش را باز کند.

شغل و مقام و درآمد در هردو کشور تضمین زندگی مجازی امیر است و راستی چرا امیر با وجود داشتن این شرایط نمی تواند خوشحال باشد!امیر فوق دکترای شیمی دارد و هیچ وقت از خودش نپرسیده و نمی پرسد که چرا نمی تواند خوشحال باشد!غرور و نفس امیر اجازه به این کار نمی دهد و امیر گرفتار حکومت نفس و غرور شده است.

امیر می پندارد آدم خوشبخت و قدرتمند باید اخمو و سنگین باشد تا کاریسما تولید کند که مبادا دیگران پر رو می شوند!

امیر غرور و نفس را جایگزین خوشبختی کرده است.امیر و اعظم خانم با هرکس و همه کس رفت و آمد نمی کنند یعنی نفس آنان اجازه به ارتباطات آزاد و غیر محدود را نمی دهد.امیر زبان هلندی را خوب نمی داند و در دانشگاه به زبان انگلیسی تدریس می کند و در جامعه ارتباطات او در حداقل خود پیش می رود.

او با بورس دولتی از ایران برای تحصیل آمده و برنگشته است و مجبور به بازپرداحت آن مبلغ شده است. او از این که ثروت مردم ایران را باید مسترد می کرد خشمگین است!

من فقط یک روز آفتابی نیمه تمام با او و همسرش بوده ام و آن روز نزد من خیلی از حرف هایی که سال های سال در درون او مانده بود به زبان آورد و به خیلی از حرف هایی که دیگر دسترسی به آنها را نداشت من به او گفتم و او امّا نشنید!  

ادامه دارد

این داستان تقدیم به آمنه می باشد 

قاسم  سلطانی

دیو چو بیرون رود فرشته در آید

هر جا من هستم       آنجا آرامش نیست

هر جا من هستم       آنجا بیماری هست

هر جا نفس هست      آنجا عمق نیست

هر جا عمق نیست     آنجا عشق نیست

هر جا من هستم       آنجا عمق نیست

هر جا علت هست     آنجا معلول هست

هر جا نفس هست     آنجا زیبایی نیست

هر جا من هستم       آنجا فساد هست

هر جا من هستم       آنجا درد و اندوه هست

هر جا من هستم       آنجا شرارت هست

هز جا من نیستم       آنجا تولد است معجزه است

من جعلی و کاذب هستم وجود خارجی ندارم !

اگر این من ـ من نیستم پس من کجا هستم !

دیــــو چـــو بیرون رود فرشتـــــه در آیـــــــد 

قاسم سلطانی

ببخشید شما کی هستید ؟!

                                    

ببخشید شما کی هستید؟! 

من رنجبران هستم - طاهر رنجبران

ببخشبد من اسم شما را نپرسیدم ـ پرسیدم شما کی هستید !

من طراح هستم .. طراح ابزار کمک پزشکی

ببخشید من کار شما را نپرسیدم و از نظر اخلاقی صحیح هم نیست که بپرسم شما نانتان را از کجا در می آورید بلکه پرسیدم شما کی هستید !

آهـــــااا... الان متوجهتون شدم. آخه می دونین بیشتر مردم ساده دوست دارن بفهمن آدم چه کاره هست اینان آدم های مادی هستند ولی شما معلوم هست که به ظاهر اهمیت نمیدید. پدر من سرهنگ بود ـ الآن باز نشسته شده اند...عموی من هم وزیر کشور بود زمانی که من در فرانسه تحصیل می کردم یعنی دوره فوق دکترا را می دیدم. در دانشگاه دختری بود که اتفاقا ایشان هم پدرشان وزیر کشور فرانسه بودند ـ بعد ها که آشنا شدیم فهمیدیم که عموی من با پدر ایشان رابطه دارند و در جلسات همدیگر را ملاقات می کنند...!

دختره که متوجه شده بود من از چه خاندانی هستم عاشق من شدـ شما خودتون که می دونین در اروپا والدین دخالتی در انتخاب همسر فرزندانشان ندارند. چی بگم عاشق شدن دختر همانا و الآن صاحب یک دختر و یک پسر هستم... یک شرکت دارم... اخیرا هم یک آپارتمان در کرج خریده ام.

من خودم بچه جنوب تهران هستم ! البته از این بابت افتخار می کنم - می دونین اصلیت آدم خیلی مهم هست ولی فامیل خانمم در کرج بودن به خاطر اون تصمیم گرفتیم در کرج سرمایه گزاری کنیم با اینکه خانم من در فرانسه بزرگ شده اند ولی من افتخار می کنم که ایرانی هستند آدم به ملیتش باید افتخار بکنه - بچه های ما درست است ایرانــــی نمی دونن ولی خونشون ایرانی هست.

چند هفته پیش در ایران بودم... آدم وقتی اینجاست میگه اونجا بهتره وقتی هم میره ایران میگه اینجا بهتره. ولی ایران کلا مشکلات زیاد هست... پدرم بازنشسته هستنـد می دونین که حقوق بازنشسته ها در ایران چقدر کمه ـ برادرم هم که به پدرم کمک نمی کنه- البته طفلی حق داره وضع مالیش زیاد تعریفی نداره خودش هم اجاره نشین هست می دونین اینجور چیزها آدمو خسته می کنه ـ نگرانی و استرس هم میاره - دمکراسی هم که در ایران نیست...!

آقا یک لحظه ـــــــــ اجازه بدید. ببخشید...

این اطلاعاتی که شما در اختیار من می گذارید به چه درد من می خورند!؟به چه کار می آیند؟ این ها شما را تنها از من دور می کنند مانع ملاقات و شناخت من با خود شما می شوند.! من فقط می خواستم بدانم شما کی هستید همین !

معذرت میخوام آقا - شما خودتون کی هستید که هویت من را زیر سئوال می برید؟

اولاْ هویت من با این هایی که شما شمردید تعریف نمی شود. دوماْ من تفسیری از خود ندارم ـ اما از اینکه خودم هستم خشنودم...

تامل:شناخت واقعی انسان از دیگری لازم به شناخت خود از خود است.واقعاْ چرا انسان ها وقتی به هم می رسند میل دارند از تحصیلات و کار و موقعیت دیگری خبر داشته باشند؟

این جستجو برای اعتماد و دفع تردیدها است؟آیا می خواهیم اندازه بگیریم که آیا طرف مقابل لایق دوستی کردن می باشد؟ و یا این که طبیعی است. شما یک دستگاه بخواهید در خانه داشته باشید دوست دارید نحوه کار و از امکاناتی که این دستکاه دارد باخبر باشید و در صورت نیاز دکمه مورد نظر را بزنید؟

همه این ها منطقی و سالم و به حق می باشد.اما یک مورد خیلی ظریف و با اهمیت می باشد که پشت این کارت شناسایی- ممکن در غایب است. و آن منیت و نفس می باشد.

واحد اندازه گیری برای شناخت درست و بهتر- تقاظا و درخوست کارت شناسایی نیست.کارت شناسایی تولید دانشگاه است.به دست دانش و ذهن ساخته شده است.شما را از شناختن دور می کند.و اگر کسی خودش را با "عنوان" و داشت هایش معرفی کرد مهربان باش و از او بترس.

او در اولین ملاقات اسلحه کشیده و می خواهد به تو بگوید که تسلیم شو. من اسلحه دارم و بنابر این مهم هستم.قدرت دارم و تو از من اطاعت خواهی کرد.نه او می خواهد خودش را معرفی کند تا اگر شما نیازی به کمک او داشتید او در خدمتتان باشد!

این هم از زرنگی های ذهن و نفس است.نفس تا بخواهی برایت نسخه دارد و خود را همیشه به حق می داند.دنبال برهان است.دنبال ارضای منطق خود هست.و نمی داند که همین منطق ساخته خود نفس او بوده که به عمق نرود و در سطح بماند.

همه این ابزاهای شناخت که انسان تولید کرده است برای ترس از آشنایی با خویشتن خویش می باشد و برای هرچه دوری انسان از خودش می باشد.

طبیعی است اگر بخواهی خود خودت را بشناسی همه این ها زیر سوال می رود و تو می مانی با یک ورقه که سازنده آن مثل تو بدبخت بوده و می خواسته به تو هویت جعلی داده تا هویت کاذب خودش زیر سوال نرود.

پشت این نقاب مدرک-پشت این نقاب "مقام" خودش را مخفی کرده است. آن ها را جایگرین خود فطرتش کرده است.و تو می گویی این کارت شناسایی ها کمی کمک می کند برای شناخت.

اگر این کارت شناسایی ها کمک می کردند که حالا یک جامعه با امن و اعتمادی داشتیم. پس چرا با وجود این همه کارت هنوز انسان ها به هم اعتماد ندارند.معلوم است آن کارت ها و آن جاه طلبی ها انسان ها را از هم جدا می کند و از همه مهمتر انسان را از خودش جدا می کند.

این کارت ها و مقام ها را ملاک ازدواج ها و دوستی ها قرار ندهیم.این کارت ها زرق و برق دارند و زود انسان را فریب می دهد.اغلب جوانان ما گول این مدارک دانشگاهی را می خورند و با کسی ازدواج می کنند و وقتی به خانه بخت رفتند تازه با خودش آشنا می شوند که کمی دیر شده است و جراحات دیده اند. 

شناخت خصوصیات فردی مهم است.شناخت روحیات درونی مهم است.شناخت خصوصیات اخلاقی مهم است.شناخت وجود مهم است.داشتن انرژی مثبت مهم است. اگر داشت ها و نداشت هایمان را کمی فراموش کنیم.اگر در مجالس به این ها فخر نفروشیم و از بن و ریشه به باد فراموشی بسپاریم.آن هنگام فرصت "طلوع نور" فرا خواهد رسید.هنگام اعتماد فرا خواهد رسید.صمیمیت بیشتر خواهد شد.

ما به دانشی نوین احتیاج داریم. این دانش انسان ها را از هم جدا کرد و به جای نزدیکی و دوستی جنگ و خونریزی به پا کرد.این دانش تکبر و غرور ایجاد کرد و تو می گویی این ها ربطی به دانش ندارد!

انسان دانش آلوده شده است و هر چه می آموزد مثل غباری روی آیینه می ماند.آگاهی در بی دانشی است.اعتماد و عشق در بی دانشی است.نه نه. اگر چنین بود که تمام کسانی که دانش فقیرند آگاه بودند! چیزی که خیلی ها خطا می کنند همین نکته ی کلیدی است.

دانشی که تو داری برای نان در آوردن خوب است. فقط همین نه کمتر و نه بیشتر.و زندگی تنها نان نیست.

اما برای شناخت بن و ذات و فطرت تو- احتیاج به فضا است. احتیاج به سکوت است.و این دانش سرو صدا دارد.این دانش بزرگ به نظر می رسد و تو بهتر می توانی خودت را پشت این دانش مخفی کنی. این کارت و دانش و مقام به عنوان ابزار برای شناخت تو به تو مضر است.مانع است.

وقتی می خواهی ابراز علاقه به کسی بکنی این کارت و دانش باعث می شود ابراز علاقه کاذب باشد.وقتی می خواهی برای معشوق بنویسی-کارت و مقام و دانش و خودت باید بمیرند.

وقتی مردی جاری می شوی.خودجوش و خودرو می شوی..انرژی و نور تو از خودت تامین می شود تو دیگر بی نیاز شده ای. تو به عالم نور رسیده ای.در واقع نرسیده ای نور همیشه در تو بوده.و فقط طلوع کرده است.

و وقتی محو شدی چیزی اتفاق می افتد.تنها چیزی که واقعی است و آن را فقط می توان تجربه کرد. فقط می توان آن را بود.نمی توان آن را شد.نمی توان آن را آرزو کرد.آرزو برخاسته از نفس است.و وقتی نفس مرده است چیزی که به جا می ماند عشق است.تنها چیز واقعی...

ببخشید شما کی هستید؟!     

 قاسم سلطانی

روانشناسی ! سلامتی ؟!

امروزه روانشناســــی شعبه های بسیار پیدا کرده است. این شعبات محصول و معلول بازی فکر با کلمات است. هر روز لباس جدیدی بر عباراتی می پوشاند و ما که مشکلات روحی داریم میان این همه کتاب و مکتب سرگردان می مانیم. جالب است که هر کدام با تبلیغات خاصی دکان خود را بالاخره رونق می بخشند و ما به این دکان ها یکبار هم که شده سرک می کشیم تا شاید شاهد مقصود را اینبار بیابیم.

تا کی دنبال خرید و فروش خس تلاش می کنی - خس به چه کار می آید ! همین که از حصار نفس و ذهن و از اسارت کلمات و تفاسیر و از گذشتگان خارج شدی در عالم نــــور هستـــــی.

حرکت جنین شروع رهایی است. زیرا جنین به واقع می خواهد از مکان تنگ و تاریک خود خلاص بشود.

دید ما تنگ است شرطی است. قضایا را در چهارچوب دید شرطی و غبار گرفته خود می بینیم اول باید دید شرطی خود را پاک کنیم تا حقایق را ببینیم.

آدمی دید است باقی لحم و پوست             هر چه چشمش دیده است آن چیز اوست

علمی که مبتنی بر کلمات است و سابقه عینی و ملموس ندارد برای جلب و جذب دیگران صادر می شود و با بهتر بگوئیم علومی که مصرفش برای پز و افاده و سرگرمی است و اگر خربداری پیدا کند او را چند صباحی می فریبد و اگر طالب نداشته باشد در هوا معلق می ماند و یا چون حباب صابون با صدای خفیفی می میرد.

انسانی که به بازی با کلمات خو گرفته است هرگز به حقیقت نمی رسد مدام در وادی ظلمانی جهل راه می سپرد.

می کند گستاخ مردم را به راه          خود به جان لرزان تر است از برگ کاه

باید دست کشید - دست شست - به عنوان سرگرمی تلقی کردن اشکالی ندارد...

مانند داروی ضد درد شما را سرگرم می کند و مشکلات شما هم برای مدتی مخفی می شوند. اما او باز می گردد... او قدرتمند است بر انسان از بدو تولدش فرمانروائی کرده و ما با این علوم کم مصرف می خواهیم بر او غلبه کنیم..کاربرد واقعی و مؤثر ندارد ولی متاسفانه امروزه این دکان ها بیشترین مشتری ها را دارند... مشتری هم عامل بدبختی و انحراف ماست. اگر علوم تقلیدی و من در آوردی ما مشتری نداشت دکانمان را می بستیم و زودتر متوجه درون و نـــور ذاتی خود می شدیم.

خویش را عریان کن از جمله فضول          ترک خود کـــن تــــا کند رحمت نزول

 

 اقتباس از پیمان آزاد