نطفه شخصیت
سلام استاد
وقتي درباره حقيقت و عشق با دوستانم صحبت مي كنم اظهار ميكنند كه در اين دروه و زمانه بايد با سياست بود وگرنه كلاهت پس معركه است، دوره و زماني كه همه به فكر كلاه گذاشتن به سر همديگه هستند اگر زرنگ نباشي از قافله عقب ميماني
مثال زدند كه تو دختري را دوست داري و خود را به آب و آتيش ميزني و بهش نمي رسي ولي فلاني با ماشين آخرين مدل به راحتي دل آن خانم را به دست مياورد و حقيقت به چه درد تو خواهد خورد در زمانه اي كه همه به فكر منافع خودشون هستند
اظهار داشتند كه پول حرف اول را ميزند
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: گفتگو...
این صحبت، نمونهء صادقی از طرز اندیشه و نگاه تودهء مردمی است که به انسان و حقیقت می نگرد. یعنی انتخاب شخصیت و مد به جای انتخاب فطرت و حقیقت!
بیخود نیست که این همه افسردگی، بیقراری، خشم، عقده، نفرت و کینه در اغلب افراد بالای چهل سال بیداد می کند. انسان از نظر رواشناختی و خودشناختی یک موجود وجدانی و اخلاقی است و اگر او بازار را بر حقیقت خود ترجیح دهد، وجدان و روحش صدمه می بیند. افرادی که نگاه بازاری به زندگی دارند، آگاهی خودشناسی و روانشاسی ندارند و نمی دانند که گونهء انسان، گونه ای هولیستیک بوده و به جز نیازهای فیزیکی و روانی، نیازهای روحی هم دارد که حقیقی زندگی کردن، معصومیت و اخلاق شامل این نیازهای روحی است و اگر برآورده نشوند، انسان دچار بیماری الیناسیون (ازخودبیگانگی) می گردد.
این نوع نگاه به زندگی، احساس رقابت را در جامعه تشدید کرده و انسان را از درجهء انسانیت و الوهیت تا درجهء شهوت و حتی "جانی" تنزل می دهد. همین نگاه و نگرش است که در جامعه، دزد، جنایت، عدم امنیت، فاصله فقر تا ثروت، بیرحمی و عدم همدلی را تولید می کند. یعنی مسبب تمام بی عدالتی های نسل بشر از همین نگرش برمی خیزد. تمام بی قراری ها و آزار و اذیت و هرچه پلیدی در دنیا وجود دارد، به سبب وجود و تبلیغ همین نگاه رقابتی و بازاری به انسان است، که انسان را اینگونه اخته کرده است!
این نوع نگرش، زن و مرد را به فروش و حراج می گذارد. طبیعت و سرشت انسان را اخته کرده و موجودی غیرعادی با رفتارهای عصبی را در جامعه ایمانی و مد می کند. و انسان از اصل خودش جدا شده و در پی جانشینی قلابی (شخصیت) می گردد و اگر هم آدم باشخصیتی باشد، برای حفظ آن مبارزه و تلاش خواهد کرد و یا اگر آغاز کار باشد در پی ایجاد حیثیتی دروغین و بازاری خواهد بود.
طبیعی است انسانی که از بودن و هستن خود راضی نیست و خود را در شکلی که مردم آن را بپسندند درست می کند، و خود را به جعل می فروشد(خودفروشی)، بعد از مدتی از احساس پوچی و تنهایی دنبال دلالان آرامش و داروهای آرام بخش خواهد گشت. هیچ تردیدی نیست که نگاه بازاری به انسان، در انسان احساس ترس و خشم ایجاد می کند. خاصیت این نوع نگرش به انسان، انسان را حریص تر و مضطرب تر می کند. انسان شخصیت باور، همیشه در خدمت من جانشین و بدلی تن به بردگی می دهد. خیلی سخت است که انسان با آن همه پتانسیل الهی و اخلاقی دنباله روی مفسر بدلی به نام (من فکری) باشد که او هم گدای شخصیت است و از آنجایی که خود را نمی شناسد، از آنجاییکه به شکوه و عظمت خود واقف نیست، همیشه دنبال چیزهای بدل و جایگزین می گردد تا احساس بودن کند.
دلم برای این نوع انسان به شدت می سوزد که خودش را "نشناخته" انکار می کند!
البته خاصیت نفس انکار ناشناخته هاست. نفس، زندگی و خوشبختی را در شناخته ها می بیند و برای همین به تنها دارایی خود (من فکری) چنین می چسبد و ترس از جدایی و فنا دارد!
بازی های روانی و نفسانی در جامعه هم محصول همین نگاه بیرحم رقابتی در بازار است. بازاری که برای "شدن" دست به فریب خود و دیگران می زند. نگاه بازاری و رقابتی که انسان شخصیت باور دچار آن است، عوارض خطرناک و مشمئز کننده ای دارد که یکی از آنها احساس تنهایی و عدم رضایت مزمن است. این افراد در ظاهر ممکن است که ابراز رضایت کنند، چرا که برای توجیه انتخاب جعلی خود مجبور هستند که خود را در ظاهر حفظ کنند. اما حفظ ظاهر به معنی حفظ باطن نیست.
اغلب مردم فرض می کنند که ثروتمندان خوشبخت هستند، اما در حیرتم که چرا این فرض را به یقین تبدیل نمی کنند؟ چرا تحقیق نمی کنند تا باور کنند که ثروت خوشبختی نیاورده و نمی آورد. انتخاب ثروت و جایگزین کردن آن به جای فطرت و حقیقت، یعنی جنایت و تجاوز به حقوق و نیازهای روحی انسان!
انسان که فقط خرش (شکمش) نیست، اما انسان شخصیت باور خود را به اندازهء شکم تنزل می دهد. جاهلیت خبر ندارد که "من" فقط شکمم نیستم و نیازهای انسانی دیگری هم دارم. انسان شخصیت باور به تعالی اعتقادی ندارد. او اتومبیل آخرین سیستم سوار می شود، اما جز فخر و ترس چیزی برای تجربه کردن با آن اتومبیل ندارد. شاید بتوان چند صباحی فردی را با پول خرید، اما هرگز یادمان نرود که ارتباط و اعتماد را با ثروت نمی توان ایجاد کرد و عشق را جایگاهی در بازی های روانی برای کسب قدرت نیست!
مفهوم عشق را با حاکمیت ثروت نمی توان درک و تجربه کرد. ما برای دریافت عشق و توجه از دیگران، نمی توانیم از ابزاری جعلی مانند ثروت و موقعیت استفاده کنیم. اگر کسی خود را به ثروت فروخت، تاوانش را در آینده ای نه چندان دور، در فرزندانش، در کاهش میل و احساساتش، در احساس گناه و ملامت خود و صدها بیماری و اختلال دیگر خواهد پرداخت و شما گمان نکنید که مکانیزم باور به شخصیت غیر از این است.
احساس رضایت باطنی و پردوام از خود، در گرو صداقت و عدم بازی های نمایشی شخصیت است. هر شخصیتی و بازی روانی، مانند فیلم های سینمایی، پشت صحنه ای نیز دارد!
هر صحنه ای پشت صحنه ای دارد، صحنه ها موقتی اند، اما پشت صحنه ها همیشه با ما هستند. واقعی ترین هنرپیشه ها آنهایی هستند که خود اصلی شان را همیشه بازی کنند. ما انسانها چون خودمان را و عظمت خودمان را تجربه نکرده ایم، متوصل به بازی شخصیت می شویم که جنسی بنجل و جعلی در برابر جنس حقیقی است.
اینکه دیگران از ما راضی باشند و رضایت خود ما مهم نباشد، بدبختی کمی نیست. نظر دیگران تا اندازه ای در زندگی ما نقش بازی می کند که حتی دختر و پسری را که برای ازدواج انتخاب می کنیم باید نیازهای روانی اطرافیان را نیز تامین کند! دیگران هم باید به به و چه چه بگویند. به به چه مرد باشخصیتی انتخاب کرده ای! فلانی شوهرش نفوذ دارد! همیشه در دبی و ترکیه هستند! آیا خوشبخت هم هستند!؟
دغل در عشق، عدم عشق را در چشم های فرزندانشان شاهد خواهند بود!
فرزندی که از نطفهء انسان جعلی به وجود آمده باشد، فرزندی که حاصل عشق واقعی نباشد، ارتباطی که حب و بغض در آن حاکم باشد، رودیست که به طرف خشکی حرکت می کند.
عشق برازندهء حقیقت است نه دغل و ریا و تزویر... واقعی، واقعی را ملاقات می کند و غیر واقعی، غیر واقعی را.
relatie tussen zelfkennis en gezondheid