یکی از مبانی مهم ایمان به خدا، "شناخت" است. پس باور به خدایی که در عدم شناخت حاصل شود، باوری کاذب و برای فریب خود و دیگران است و حاصل آن جز جهنم چیز دیگری نخواهد بود. زیرا عدم شناخت(جاهلیت) برابر است با دوزخ روان.

خدابین به کسی گفته می شود که در "عمل"، ماهیت منیت و نفس را شناخته و خدا را در وجود خود ایمانی کرده باشد. یعنی چشمش، گوشش، دستش، لمسش، وجودش بشود خدا، و هرکاری را که انجام می دهد باید خداوند هم آن را بپسندد.

یعنی عدالت و حقیقت را در هر عملش نادیده نگیرد، اما عدالت و حقیقتی که در نبود نفس و منیت باشد، زیرا هیچ عدالت و حقیقتی اقرار توام با منیت نیست. بنابر این تشخیص واقعی از غیر واقعی، تنها از طریق تزکیهء نفس، عملی و ممکن می شود.

منیت یعنی خودبینی و کسی که خودبین است، نمی تواند خدابین باشد، پس خدابینی با منیت و غرور مغایرت دارد. خدابین یعنی به هر امری و چیزی که می نگریم، خدا را در آن ببینیم.

به دریا بنگرُم، دریا تِ بینُم

به صحرا بنگرُم، صحرا تِ بینُم

به هر جا بنگرُم، کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا تِ بینُم

یعنی اینکه اگر یک اتوموبیل زیبا دیدیم، اگر یک خانه زیبا دیدیم و اگر یک انسان زیبا را دیدیم، خدا را هم در همه شان ببینیم. یعنی اینکه به جز ماده و روان، روحی هم وجود دارد که همه ما را به هم متصل می کند و آن خداست(یگانگی).

چشمی خدابین داشته باشیم، به این معنی نیست که صورت و مخلوق خداوند را انکار کنیم، اگر قرار است خدا در همه چیز باشد، پس در جامدات، مایعات و جانداران نیز هست.

خدابین کسی است که خدا و حقیقت را در ناخودآگاه خود ایمانی کرده باشد و هرگاه اختیار کند "بتواند" او را از ضمیر ناخودآگاه به ضمیر خودآگاه خود منتقل کند. به زبانی شفاف تر، اگر اختیار "خودمان" دست "خودمان" باشد، خدا را ملاقات خواهیم کرد، در غیر اینصورت خدا را در واژه ها و یا در عادت ها (توهمات)ملاقات خواهیم کرد.

نشانه معرفت به خدا "عمل" است. نمی توان خدا خدا کرد اما در عمل به مخلوق خدا بی اعتنایی و بی حرمتی کرد. همان که منیت حاضر شد، خدا نادیده گرفته می شود. منیت از جنس شیطان است و خداوند نمی تواند همخانه شیطان شود. هرچند خداوند در همه جا حضور دارد، اما منیت قادر به دیدن و برکت او نیست، زیرا منیت یعنی خودبینی.

عبارت "من فکری" و یا "من ذهنی" (نفس) که در محافل خودشناسی مد شده، هرگز نمی تواند خدابین باشد، زیرا من فکری دیواری بلند و ضخیم از جاهلیت می سازد و خود را داخل آن انداخته و از جهان بیرون از "من فکری" بی خبر می ماند و می شود خودبین.

خداوند "فقط" شعر نیست که آن را خواند و یا نوشت. گرچه خدا را با چشم خدابین می توان در شعر هم دید و آن را شعر کرد!

خدا را باید زندگی کرد. خدا یعنی زندگی در لحظه اکنون. خدا یعنی شادمانی. خدا یعنی بخشش. خدا یعنی مهربانی. خدا یعنی محبت و خدا یعنی عشق

خدا را باید خداگونه زندگی کرد تا مثل خداوند جاوید شد. خداوند از جنس شادی است و کسی که به قدرت خداوند شناخت دارد، هرگز شکایت نمی کند. کسی که به قدرت خداوند شناخت دارد، توکل و اعتماد به او دارد. گریه و زاری، غم و اندوه، خشم و نفرت، کینه و منیت، نشانهء اعتراض به زندگی(خداوند) است. اعتراضی که محصول عدالت "من فکری" است!!

قاسم سلطانی