درمان زندگی و آگاهی

ما زندگی نمی کنیم.این زندگی- تجربه ساختگی جانشین ماست.
زندگی ئی که آزادی و صداقت و دوست داشتن و عشق ورزی در آن مفقود باشد-و معنی کردن پیوسته- و غیبت کردن- تمامی قلب ما را به خود پیوند زده باشد- که زندگی نیست.
آنانی که در ضمینه متافیزیک صاحب سخن هستند-خوب می دانند که زندگی و آگاهی دچار بیماری شده است و درمان آن را - آزادی و بخشش و بخشیدن می دانم.
توجه داشته باشیم که آزادی به معنای وابستگی نیست.آزادی یعنی رهایی از دست جانشین - و استقلال نهایی- خود اصلی - اورجینال و مخلوق اصلی و صاحب اصلی. این جانشین صاحب جعلی است و فقط از شناخت می ترسد و اگر او را بشناسی زود محو می شود و قدرت را واگذار به خویشتن خویش می کند.
شناخت با دانستن تفاوت دارد.شناخت به همراه تجربه وجودی و لمس به دست می آید.ولی دانستن حفظ کردن است.فراموش نکنیم که دانش به معنای شناخت نیست. اما در شناخت دانش هم هست-اما دانشی از جنس آگاهی و نه از جنس منیّت یا نفس ذهنی" ( لوس - هرزه پو - هرزه خواه - هـرزه خور -هرزه درا - هرزه گرد - هـرزه مرض !)
با شناخت- این جانشین هرزه مرض- خود به خود محو می شود- و بیماری هم از بین می رود و تمام دنیا تبدیل به یک خانواده سالم می شود.
تبدیل به یک نفر می شود.و آن یک نفر- از شش میلیارد جمعیت امروزی و تمام موجودات- بیشتر و رنگارنگ تر و خوشبوتر و متنوع تر و مهربان تر می باشد.آن یک نفر- بی نیاز و همیشه عاشق است.
آن یکتایی و یگانگی و یکپارچگی بر شما مبارک باد
قاسم سلطانی
به این حکایت زیر که از وبلاگ بابک برگرفته شده است- توجه بفرمایید:
روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت.
ميدانيد چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتواني خويش .
اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند. 
relatie tussen zelfkennis en gezondheid