دو نوع تفکر و اندیشیدن را مورد بررسی قرار می دهیم.

1- اندیشهء سمت چپ مغز بدون همکاری با نیمه سمت راست مغز که اغلب نسل بشر امروزی نیمه سمت راست مفزشان کودک مانده و به همین دلیل آن را کودک درون هم می نامند. منبع و سوخت این نوع تفکر، حافظه و ذهنیت است و می تواند در میادین علمی و فانکشنال به کار گرفته شود.

حافظه یعنی تجربه های ما، تاثیر اجداد، ادوار، قوم ها، سنت، دین، فرهنگ، خاطره های ما و ...

حال اینکه تا چه اندازه خرد، فهم، ادراک، آگاهی و بن و فطرت ما در جریان انباشته شدن حافظه نقش داشته است جای سوال است.

نتیجه این نوع تفکر منزوی و انکارگرا(بدون همکاری با نیمه راست مغز)، ذهن و ذهنیت است و ذهن و ذهنیت از ما یک "من" وابسته و مجعول می سازد. این من ساختگی ما را از فطرتمان تجزیه کرده و هر چه بلا هست سر ما می آورد. از این به بعد این جانشین ما دست به هر کاری بزند واقعی و حقیقی نخواهد بود. کیفیت نخواهد داشت. خلاق و خودزا نخواهد بود، یک نمایش رفتاری انفرادی خواهد بود و رفته رفته در این نمایش خبره و متبهر می شود. زیرا این نوع تفکر فقط اجراکننده است. نویسنده و کارگران این طرز تفکر، شخصیت و نفس اوست. بزرگترین عیب این نوع تفکر این است که هرگز نقش "خودش" را در زندگی بازی نمی کند!

البته این نمایش های انفرادی که به یک نمایش و سیمفونی جهانی تبدیل می شود، نمایش حقیقت و خود انسان نیست، بلکه نمایش شبهی از توهمات مردمان آن زمان است.

بشنو از نی چون حکایت می کند///از جدایی ها شکایت می کند

این نوع طرز تفکر انکارگرای وابسته به منافع نفس، غیر از آنچه را که در خود و در ذهن خود ایمانی (اتوماتیزه) کرده را منکر می شود و چه بهتر که ادبیات و طراحی زیبای آقای حمید همتی را در باره تفکر انکارگرا در اینجا منتشر کنم:


"تفکر انکارگرا"

(یکی از ویژگی های ذهن بسته این است که هر حقیقتی که ورای فهمش قرار دارد یا برایش ناگوار است را منکر می شود. 

این انکار می تواند در سه حالت رخ دهد: 

حالت اول اینکه به تمامی آن حقیقت را منکر می شود. 
حالت دوم اینکه حقیقت را می پذیرد اما اهمیت آن را منکر می شود. 
حالت سوم اینکه حقیقت و اهمیت آن را می پذیرد اما مسئولیت خود را منکر می شود.

انکار حقیقت، یکی از مکانیزم های دفاعی ذهن های بسته است تا آنچه را که حقیقت می پندارند را برای خود حفظ کنند. طبیعی است که مکانیزم دفاعی با مقاومت در برابر تغییرات همراه است. چنین شخصی از تغییر در رفتار، گفتگو و یا تفکر درباره حقیقتی که برایش ناگوار است، امتناع می ورزد. این وضعیت ذهن مانند اعتیاد است. همانطور که یک معتاد، وابستگی اش به مواد مخدر را با وجود همه مشکلاتی که برایش ایجاد کرده، تشخیص نمی دهد و این اعتیاد و وابستگی، خارج از حوزه خودآگاهی اش قرار می گیرد.
ذهن انکارگرا نمی تواند به درستی به شرایط و محیط پیرامونی اش، واکنش نشان دهد. از این رو ذهن انکارگرا نمی تواند در هماهنگی با شرایط زمانی و مکانی به سر ببرد و همچنین یادگیری اش از آنچه بدان مواجه می شود، کم است.
بدترین حالت انکارگرائی، زمانی است که ذهن انکارگرا، انکارگرائی اش را منکر می شود و چنان اعتماد کاذبی به خود پیدا می کند که تغییر در رفتار، گفتار و عقاید خود را غیر ضروری و چه بسا نادرست می پندارد. در این حالت، ذهن انکارگرا گرفتار توهم شدید می شود که برای خود و جامعه اش پیامدهای منفی قابل توجهی به همراه خواهد داشت.)

حمید همتی


2- تفکر خردگرا و تنها ابزار شناخت

نوع دوم، تفکر و اندیشهء ناب و اصیل است که آن را خرد و عقل نیز نامیده اند. این نوع تفکر محصول سکوت و بی طرفی ذهن است. تفکری هولیستیک، اما بی نیاز از گذشتهء "روانشناختی" و آیندهء نفسانی، که برای شناخت واقعیت، حقیقت، کیستی خود، علوم باطنی و جهان شناسی می توان از این نوع تفکر بهره گرفت. برای همین است که از مراقبه و متدتیشن برای سلامتی روح و روان استفاده می گردد، زیرا معنی واقعی مراقبه، یعنی به حالتی از سفیدی رسیدن، به حالتی از ذهن رسیدن که دیگر نجواهای قضاوت و جانبداری شخصیتی و تعصبی در او ناپدید شده و یا به حداقل ممکن رسیده باشد. حالتی از ذهن که ذات و فطرت هرچیزی را می بیند نه سایه و توهم و خیال آن را... تفکری که طبیعت به او می دمد نه شخصیت و نفس!

تفکری که منبع و سوخت اصلی آن، مراقبه و از خود به خود است. خودزاست. مرجعیت ندارد و اگر هم گاهی استناد به سخنی، فردی و مطلبی می کند، خود نیز آن را در خود ایمانی کرده و از آن جنس است. ( یعنی قبل از اینکه مثلاً مسیحی باشد، خود نیز مسیح است!).

تفکر خردگرا برخلاف تفکر انکارگرا از خرافات(باورهای ساخته شده توسط انسان) پرهیز می کند و به هیچ دسته و گروهی "وابسته"! (وابستگی با "عضویت" در گروه و دسته ای تفاوت دارد) نیست. تصمیمات، نگرش و عملش برای فربه کردن شخصیت و نفس نیست. شخصیت و نفس در ماهیت این نمونه از طرز تفکر مفقود است. این نوع تفکر، تنها به حضور جسمانی و مادی، نظر و بسنده نمی کند. هشیاری حضور در لحظهء اکنون به کمک سکوت و مراقبه، او را تسلیم آنچه که هست می کند. برخلاف تفکر انکارگرا که همیشه میل به شدن دارد و هرگز به آن نمی رسد!

تفکر خردگرا هرگز هویت خود را از یک مکتب فکری تغذیه نکرده و خود را متعلق به آن نمی داند و تلاشش این است که خود را در قفس هیچ اندیشه ای محدود و زندانی نکند. یکی از بارزترین ویژگی های تفکر خردگرا عدم تعصب و محافظه کاری است و بدین جهت خردگرایی با ارتداد و دین خویی در تناقض است. تفاوت بارز دین خویان با خردگرایان، اصرار در حقانیتشان است. دین خویان در بر حق بودن آنچه را که باور دارند اصرار می ورزند و بر آن اساس حاضر هستند بکشند و کشته شوند. دین خویی بیشتر درخور قالب تفکر انکارگرا است.

فردی که طرز تفکر خردگرا دارد، نیمه سمت راست مغز او متکامل تر از فردی است که تفکر انکارگرا دارد. زیرا بخشی از مغز که کمک می کند تا انسان تسلیم حقیقت شده و ستیزه را کنار بگذارد و برای خردگرایی لازم و ضروری است، در بخش نیمه سمت راست مغز انسان قرار گرفته است که اگر آن قسمت رشد کافی نکرده باشد، کودک درون باقی می ماند و در حل مسائل زندگی با کودک درونش مواجه می شود تا با من بالغ... یکی از راه های تعالی و فعال کردن نیمه سمت راست مغز، مراقبه، صبر و مهربانی است.

فرد خردگرا از گمانه زنی، ایجاد توهم و قضاوت های براساس شواهد ذهنی و من فکری امتناع می ورزد. مبنا، اساس و ارکان خردگرایی، استدلال مراقبه گون، استقلال، آزادی، سلامتی، هشیاری حضور(مراقبه) و اعتماد است.

ادامه دارد...

قاسم سلطانی