مقایسه کردن در مبانی روانشناسی و علوم باطنی جایگاه ویروس را دارد و عقل انسانی را به ناکجاآباد می برد. یکی را خوار و دیگری را هم خوار می کند.

هر چیزی که بزرگ است، دلیل بر خوب و سالم بودنش نیست!

سحر شکایت می کرد که محمود پسر فلانی کمتر از من کار می کند و مخارج تحصیلش را هم والدینش می پردازند، در حالی که من همه اش باید کار کنم و فرصت تفریح هم ندارم...

والدین محمود هم نزد من آمده و شکایت می کردند که دختر فلانی چقدر باغیرت است، هم کار می کند و هم تحصیل و نمراتش هم عالیست...

سحر خود را با محمود مقایسه کرده و احساس می کند که برایش ظلم می شود، هم سن و سال های او لازم نیست آن همه کار کنند و در این بین والدین محمود، پسر خود را با سحر مقایسه کرده و قضاوت می کنند که پسرشان تنبل و بی غیرت است، در حالی که سحر احساس ظلم و بی عدالتی می کند که محمود لازم نیست مثل من زیاد کار کند.

هرکس باید برنامه های خود را با توجه به شرایط خود تنظیم کرده و با آن کنار بیاید و مقایسه کردن خود با دیگران، کاری غیر علمی و غیراخلاقی است. یکی ممکن است که از احساس تنهایی و فرار از خود، شب و روز جان بکند تا مانع روبرو شدن با خودش شود و دیگری ممکن است که برای جاه طلبی کار کند و زندگی را از دست بدهد.

انسان نفسانی بدون الگو نمی تواند نفس بکشد، الگو و مقایسه واژه های بازاری و کارخانه ای هستند و در خودشناسی باعث پیروی و تقلید گشته و خلاقیت انسان را نابود می کند و انسان شروع به روزمرگی، عادت و یکنواختی می گردد. مقایسه کردن لاجرم به انسانها احساس حقارت و یا خودبزرگ بینی داده و قضاوت را امری عادی در ناخودآگاه روانی انسانها ایمانی می کند.

افرادی که مرتب مقایسه می کنند، خودشیفته می شوند و یا احساس حقارت را در خود می کارند و بدینگونه در نظام عدالت طبیعت دچار تردید می شوند. بدون شک، مقایسه کردن ویروسی خطرناک برای سلامتی بهداشت روان و روح ماست. انسان می تواند قدکوتاه و قدبلند باشد، عشق خودش خوب بلد است که چگونه یک عاشق را به معراج ببرد.

مولانا می فرماید:

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

خاصیت انسان آگاه عشق، و خاصیت نفس، مقایسه و قضاوت است. ریشهء مقایسه را باید در عدم خودشناسی و جاهلیت جستجو کرد. کسی که پیوسته مقایسه می کند، اختیارش دست "خودش" نیست، بلکه دست پرگار نفس است!

قاسم سلطانی