احساس و احساسات معلول ذهنیت و نفس است.از گذشته تغذیه می شود.داشتن احساس ما را از بودن و زندگی اصیل منع می کند، زیرا مانع واقعیت است و واقعیت فقط از واقعیت حمایت می کند نه از چیزی که وجود ندارد. احساسات نتیجهء تجارب ذهنیت و من فکری است. احساسات مربوط به فطرت انسان نیست، بعدا وارد انسان شده است.

اما حس، واقعی است.چون که غریزی است اصالت دارد و با انسان در ربط و در پیوند با یگانگی است.

مبادا در صدد کشتن حس و غریزه های مان باشیم که دخالت احساس در حس به این امر کمک می کند. هشیار باشیم و بدانیم که دخالت احساس در حس های مان، معصومیت و سادگی حس و غریزه را آلوده می کند و نمی توانیم با کیفیت و عمق حس آشنا شویم تا آن را ملاقات کنیم.

دخالت احساس در حس گناه است. زیرا حس مربوط به اکنون و همین لحظه است و احساسات را گذشته به وجود آورده اند. از حس و غریزه های مان موضوع نسازیم و آن ها را زندگی کنیم. خداوند در حس های ما وجود دارد و شیطان در احساسات ما.

قاسم سلطانی

و خانم گیتی احمدی باید ورای احساس و ذهن رفته باشد تا چنین شعری را نگاشته باشد...

و من در آغـاز تـنفس یـک سـلول

آنـگاه کـه حـیات ریـشه می گـیرد

و زیـستن آغـاز می شود

بـه تـو می انـدیشم...

و من در تـپش قـلب زمـین 

آنـگاه که بارور است

و دانـه ی سـیبی را به زهـدان می پـرورد

آنـگاه که ریـشه می بالـد

و نـخستین جـرعه ی حـیات زمـزمه می کـند

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه که غـنچـه نـقاب شـرم می بـندد

و سـر انـگشتان نـازک نـسیم

نـقاب از رخ او می گـشایـد

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه که شـاخـه بـه آفـتاب سـلامی تـازه می گـوید

و نـسیم بـه گـونه ی شـرم آلــود سـیب بـوسه می زنـد

بـه تـو می انـدیشم...

آنـگاه کـه چـشمان ابـر آبـستن می درخـشد

و تـولد بـاران را فـریاد می زنـد

آنـگاه که قـطره بـه شـوق دریـا پـا می گـیرد

و آهـنگ رفـتن آغـاز می کـند

بـه تـو می انـدیشم...