درویشی بود که از درون و نفس مردم آگاه بود و آنها را از خطر نفس دیگران باخبر می ساخت. وقتی نوبت نفس خودشان می رسد و نفس همهء آنها زیر سوال می رود، مردم نفسانی، باهم متحد شده و درویش را از شهر بیرون می کنند.

اگر درویش، به نفس اینان به به و چه چه می گفت و نفس اینان را چاق می کرد، حالا او در شهر بود، اما خدا را نداشت، وجدان و اخلاق نداشت و شرف هم نداشت!

 

حالا این مردم، با نقاب هایی که در چهره دارند، می توانند با نقاب های شان ارتباط داشته باشند. می توانند در ظاهر و سطح بگویند و بخندند و خوش باشند، اما خدا را از دست دادند.

 

و مردمی که "خدا" پشتشان نباشد!؟

قاسم سلطانی

مردمان گر یکدگر را می درند/// گرگ هاشان رهنما و رهبرند 

اینکه انسان هست این سان دردمند/// گرگ ها فرمانروایی می کنند 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند/// گرگ هاشان آشنایان هم اند

فریدون مشیری