مردم بی خدا
درویشی بود که از درون و نفس مردم آگاه بود و آنها را از خطر نفس دیگران باخبر می ساخت. وقتی نوبت نفس خودشان می رسد و نفس همهء آنها زیر سوال می رود، مردم نفسانی، باهم متحد شده و درویش را از شهر بیرون می کنند.
اگر درویش، به نفس اینان به به و چه چه می گفت و نفس اینان را چاق می کرد، حالا او در شهر بود، اما خدا را نداشت، وجدان و اخلاق نداشت و شرف هم نداشت!
حالا این مردم، با نقاب هایی که در چهره دارند، می توانند با نقاب های شان ارتباط داشته باشند. می توانند در ظاهر و سطح بگویند و بخندند و خوش باشند، اما خدا را از دست دادند.
و مردمی که "خدا" پشتشان نباشد!؟
قاسم سلطانی
مردمان گر یکدگر را می درند/// گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند/// گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند/// گرگ هاشان آشنایان هم اند
فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 21:4 توسط Ghasem Soltani
|
relatie tussen zelfkennis en gezondheid