احساس مالکیت داشتن، نفس و خرافه است
آیا من می توانم خدا را مالک و صاحب شوم؟ آیا من می توانم خورشید و ستاره ها و نسیمی دل انگیز، در هوای سوزان را صاحب شوم؟
تمامی چیزهای زندگی زا، غیر قابل پس انداز در حساب شخصی هستند، تمامی چیزهایی که الهی هستند، نمی توان صاحب و مالک آنها شد، آنها را نمی توان به استثمار نفس شخصی خود در آورد، آنها را فقط می توان زندگی کرد و تمامی انرژی های هستی، بی فرم و بی شکل هستند و زمانی که ذهن و نفس، آنها را شکل می پندارد، سعی در مالک شدن آنها را در سر می پروراند و به جای مالک شدن، خود، مملوک آنها می شود!
من هرگز نمی توانم مالک زن و فرزندانم باشم، آنها ملک من نیستند، آنها به من تعلق ندارند، آنها موجودات الهی هستند و هر چیزی که الهی باشد، برای گردش و چرخش هستی آفریده می شود، نه برای ارضای موجود خیالی، به نام نفس و ذهن.
نفس نمی تواند مالک چیزی باشد، فوقش مملوک آن می شود، نفس اجازه نمی دهد که من حس مالکیت کنم، او فقط به من "احساس مالکیت" می دهد و احساس مالکیت، احساسی کاذب و تقلبی است. ما را از نعمت ها منع می کند، ما را از آنها نامحرم می کند. من می توانم همسرم را زندانی هوا و هوس های نفس و سنت و عادت کنم، می توانم او را کنترل کنم، می توانم شرط های من در آوردی و موهومی برای ادامه زندگی با او بگذارم، می توانم او را وابسته به خود در آورم، همهء اینها را قادر به انجام دادن هستم، اما دیگر نخواهم توانست، از حضور و قلب و دل او لذت ببرم، می توانم رد پای معشوق را در کوچه و برزن بشویم، اما هرگز نمی توانم رد پای معشوق را از دل ها بشویم!
به محض اینکه احساس مالکیت در ما تولید می شود، لذت حقیقی از آن چیز محو می شود، بیخود نیست که بسیاری از دختر و پسرها، در زمان دوستی بیشتر لذت می برند و در زمان نامزدی آن حس در جا می زند و زمانی که به خانهء بخت!! رفت و چند ماهی گذشت، آن حس هیجان و لذت انگیز کم رنگ و کم رنگ تر می شود و این غیر طبیعی هست، متداول هست، اما طبیعی نیست، برای اینکه طبیعت ما باعث کم رنگ شدن آن حس و لذت نشده است، بلکه غیر طبیعت ما(نفس و احساس مالکیت) موجب جدایی من از معشوق می شود!
اگر آگاه شویم و بدانیم که هیچ چیزی در دنیا متعلق به ما نیست و ما خود را از آن رها کنیم، در می یابیم که همه چیز متعلق به ما بود و هست، اما نفس و ذهن ترس دارد و از آنجایی که اعتماد و توکل به خداوند و قانون ریاضی طبیعت ندارد، دوست دارد همه چیز را به نام خود کند و این به نام کردن، آغاز بدبختی های او می شود. به نام کردن هر چیزی، ما را مملوک آن چیز می کند و انسانی که آزاد نباشد، مانند خورشیدی می ماند که آزاد نباشد، مانند پرنده ای می شود که در قفس باشد و پرنده متعلق به قفس نیست.
من متعلق به یک نفر، یک آدم، یک گروه و یک سرزمین خاص نیستم، من متعلق به زندگی هستم و اگر زندگی نتواند بر من بدمد، افسرده خواهم شد، ناخوش خواهم شد، عصبی و خشمگین خواهم شد. اگر بخواهیم خود را زندانی این چیز و آن چیز بکنیم، زندگی و انرژی نمی تواند بر ما بدمد، اما شیطان و خرافه چرا!!
زندگی فقط بر دل هایی می دمد که خالی از هرگونه احساس مالکیت و خرافه باشد.
بشنو از نی چون حکایت می کند...
اگر نی ما خالی نباشد، حتی نفس مسیحایی هم نمی تواند به آن بدمد!
نی که درونش خالی نیست، حتی بزرگترین استادان نی نیز نمی توانند به آن بدمند، اگر هم دمیده شود، صدای زیبایی از آن در نمی آید!
آیا زندگی بر شما می دمد، یا نفس و خرافه؟
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid