در "حافظهء" دیگران جا باز کردن مهم نیست، مهم این است که در دل دیگران جا باز کنیم. هر آدم بی سرو پایی به بهانه های مختلفی می تواند در حافظهء ما جا باز کند. با یک سخن و نگاه زشت، با یک سخن دروغ، با حسادت ورزی، با شکنجه و سلطه طلبی و با بسیاری از پلیدی های دیگر، می توان برای خود، جایی در حافظهء تاریخ و بین عده ای و یا یک نفر جا باز کرد. این کیفیت، از جنس نفس و خرافه است، زیرا در حافظهء انسان، خیلی چیزهای نامربوط و زشت، در راستای زندگی ضبط می شوند و این مایهء مباهات نیست. فرعون ها در حافظهء انسان ها تاثیر می گذارند و منصور حلاج و شمس ها، در "دل" انسان ها!

همه همسرها در حافظهء همسرانشان جا باز می کنند، اما مهم این است که "محرم" او باشی. هر همسری محرم نیست و هر نامحرمی، نامحرم نیست!

چه مدرکی برای محرمیت من با معشوق لازم است؟

پروردگارا! چرا این نفس, اینچنین, مدرک زده و خرافه آلوده شده است و دست از سر عاشق بر نمی دارد؟ گستاخی به جایی رسیده است که برای عشق به تو و عشق بازی با تو هم، مدرک و کاغذ می خواهند. اگر من مسیحی نباشم, خداشناس و محرم تو نیستم و دیگری برای محرمیت من با تو، تنها مدرک مسلمانی را به رسمیت می شناسد و آن یکی که بغل گوش نشسته است, مدام قصد حواس پرتی مرا دارد و می گوید تو مسلمان واقعی نیستی و کمی آن طرفتر من را خدانشناس و منحرف معرفی می کند و می خواهد با مرجعیتش! مرا به خدا و خودم نامحرم معرفی کند, تا بتواند, حقِ بودن را با قوانین از من بگیرد.

رقیه می گوید بر خلاف میلم با شوهرم زندگی می کنم. او را محرم خود نمی دانم. پدر او را هم محرم خود نمی دانم! پدر خودم را هم محرم خود نمی دانم! برادرم نیز برایم به همان دلایل نامحرم هست!

محرم من کسی است که او را ندیده ام! محرم کسی هست که طبیعت مرا می شناسد و بر آن خرده نمی گیرد و آن را سرزنش نمی کند. محرم من کسی هست که بین من و او هیچ و هیچ تابویی وجود نداشته باشد و من در اعتماد و آرامش کامل با او باشم.

محرم من برایم قدغن است, اما محرم من است. محرم دل من کسی است که خود و من را انکار نمی کند, بلکه خود را زندگی می کند و آن را جشن می گیرد. اما او را از من جدا کرده اند و اجازه ملاقات را با او به من نمی دهند! من باید مدرک دلخواه و جعلی و ساختگی داشته باشم, تا من را گاه گداری به رسمیت بشناسند!

و چه کسی صلاحیت دادن مدرک برای دل من و محرمیت کسی برای من را دارد!؟

پروردگارا! این نامحرمان مردم آزار و خود آزار و طبیعت آزار, زندگی را متعفن و مسموم کرده اند. هر لحظه از آدم سوال می کنند و تو باید چیزی را طوری ثابت کنی تا که نفس و منطق‌ همیشه گدا و گرسنه آنان ارضا و سیر شود. مگر کسی سندی دارد که نفس هم, روزی سیر شده است!؟

این لامحرمان و لامذهبان, من را از اول عمرم با یک دیوانه و نامحرم در یک اتاق قرنطینه می کنند, و او با مدرک ساختگی و جعلی خود, می تواند مرا به هر هتلی که خودش خواست ببرد. می تواند به من تجاوز کند، می تواند مرا تحقیر کند، حق طراحی زندگی و لحظه های ناب من را هم, در آن مدرک به نام او درج کرده اند. و من حق صحبت و مهرورزی و عشق ورزی با هیچ محرمی دیگر را ندارم و تنها محرم من، همین نامحرم واقعی است!

عشق خریدنی نیست و عشق را با نفس و مدرک و عنوان و دین قلابی نمی توان خرید. محرم واقعی در دل من جا دارد و تو نمی توانی با هر زوری که داری آن را از دل من پاک و حذف کنی. این طوفان های سرد و زلزله های روزانه می توانند رد پای معشوق را در کوچه و خیابانی بشویند, اما رد پای او را در دل من، اگر می توانی, بیا و بشوی...

آنکه از حلقه جداست، نامحرم است

قاسم سلطانی