خلوت گزینی چیست؟
آب چون بیکار گردد، شد نجس تا چنان شد، كآب را، رد كرد حس
خلوت گزینی به معنی این نیست که در کوه های تبت و یا در روستایی که در نظر داری کلبه ای بسازی و دور از مردم و شلوغی های آن، خود را منزوی کنی. مراقبه و مدیتیشن هم فقط حرکت های عجیب و غریب تن و ذهن را متمرکز کردن به شیء خاص نیست.
ما می توانیم در کنار یکی از کوه های فلان روستا کلبه ای بسازیم و خود را منزوی و یا به قولی سرمان را توی شن کنیم، تا کسی ما و شلوغی های ذهن ما را نبیند!؟ خلوت گزینی یعنی اینکه ذهن و حافظهء خود را از تمام پیش داوری ها و تصوراتی که مربوط به ادوار و فرهنگ و باورها می شود را صیقل بدهی و بتوانی در خلوتی "ذهن و دل" به معشوق و زندگی نظاره گر باشی. زیرا فقط یک قلب و ذهن صیقل شده می تواند همه چیز را آنگونه که هست ببیند و راضی و شکرگزار باشد.
خلوت گزینی یعنی تمرین نگرش زلال و مستقل به هستی و محتوای آن. وگر نه چند صباحی می توان مثل سالکی که در فیلم سامسارا به زیبایی نشان می دهد، سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روز و سه ساعت در تاریکی دل کوهی به خیال خود خلوت گزینی کرده و اما وقتی به دل و میان مردم و جامعه برمی گردد، متوجه می شود که آزادی و رهایی را نه تنها به دست نیاورده است، بلکه آن را با محدود کردن از دست داده است.
نمی توان از شلوغی ها و داوری های ذهن خود، قهر کرد و خود را در گوشه ای منزوی کرده و نام آن را خلوت گزینی گذاشت. من، پرورش و تربیت ادراکات روحانی و فرا مدرسه ای را خلوت گزینی می نامم و انتهای این راه به شناخت "خود" می انجامد و راه و روش این شناخت، با شناخت خود کاذب(نفس) میسر است.
موسي و فرعون در هستي توست /// بايد اين دو خصم را در خويش جست
در صورتی که خلوت گزینی، برای یادآوری داشته ها باشد، می تواند مفید و سالم باشد. اغلب ذهن ها، قدر نعمت هایی را که دارند نمی دانند و گروهی دیگر نیز، از ناشناخته می ترسند و گروهی دیگر نیز، انگورهایی را که دستشان به آن نمی رسد را ترش می نامند!
زندگی کردن در شلوغی شهر فرنگ نیز یک وسیله و نعمت است، شلوغی شهر، وجهه انکارناپذیر دنیا است و زیبایی دنیای به اصطلاح موقتی، زمانی کشف می شود که دنیا و شلوغی آن را در خدمت حق و حقیقت قرار داده و از آن بهشت ساخت. حق و خداوند هر کجا باشد، آنجا بهشت است!
بعضی از ایرانیان مقیم اروپا از آب و هوای بارانی و اغلب ابری آن شکایت دارند، در حالی که برای من نوعی، یک نعمت و آرامش و حالتی از بودن و رومانتیزم می باشد.می توان پول و مقام و علم نداشت و به آن هم متکبر نشد، اما مبارزه با نفس، زمانی معنی دارد که با وجود "نفس" به آن نچسبید، وگر نه هر آدم افلیجی می تواند ادعای تواضع کند!
خلوت گزینی نیز، زمانی کاربرد دارد که در کنار و در دل شلوغی ها آن را تمرین و به آن دل نبست. اگر قرار باشد دور از مردم باشیم، نه می توانیم به آنان خوبی کنیم و نه بدی کنیم، و البته که نمی توانیم اسم آن را پاکی و پرهیز از گناه بنامیم. مبارزه با نفس، از طریق اراده و هشیاری به دست می آید. هشیاری می تواند نفس را فرمانروایی کند، وقتی نفسی نباشد که او را زیر نظر داشته باشی و او را فرمانروایی کنی، تقوا و پرهیزکاری معنی ندارد و حتی خلوت گزینی برای به دست آوردن آرامش روان نیز، از طریق انزوا به دست نمی آید.
به عبارتی دیگر، روح و دل را آگاهانه باید در قفس نفس زندانی کرد و این دنیا و متعلقات آن نیز قفسی بیشتر برای روح نیست. زمانی روح از این قفس آزاد می شود که ارزش وسیله ای و موقتی بودن آن را دریافت، نه اینکه آن را ارزش غایی و تنها ارزش موجود دانست. شلوغی شهر را می توان وسیله ای برای تعالی تبدیل کرد، نه اینکه در مقابل آن ایستادگی و مقابله کرد و خود را به گوشهء انزوا کشاند و جبهه ای دیگر از ساخته های ذهن تنبل برای جنگ و ستیز آفرید.
نفس با جنگ افزارهایی مانند ثروت، مقام، موقعیت و ماده، در صدد، پیوند با ابدیت و هستی نیست و تنها امید و دلخوشی حقیرانهء او به بت های دنیوی می باشد و به همین خاطر هست که رسیدن به این بت ها برایش مهم است و نه چگونه رسیدن به آن.
این بت ها هدف غایی انسان نفسانی هست، در حالی که انسان همه جانبه گر، این بت ها را از بین نمی برد، بلکه آن را به خدمت روح و رشد معنوی و اخلاقی در می آورد. انکار نفس و مبارزهء کاذب با آن، نفسی جدید و البته بسیار ظریف ایجاد می کند که ذهن را شلوغ تر و یافتن سرنخ آرامش را دشوارتر می سازد.
اگر نفسی نباشد، گناهی هم نخواهد بود و مولانا در این باب چنین می گوید:
نااميدي را خدا گردن زده ست /// چون گنه مانند طاعت آمده ست
یک سالک و بندهء آگاه خداوند، هیچگاه از سربالایی های زندگی ناامید نمی شود و ارادهء خود را تسلیم عقبات نمی کند. خود را آلوده به گناه نکردن باید اختیاری باشد. اگر قرار باشد، نفسی نباشد تا من گناه نکنم، ترجیح می دهم نفس باشد و من گناه بکنم!
| هرک کل شد جزو را با او چه کار | وانک جان شد عضو را با او چه کار | |
| گر تو هستی مرد کلی، کل ببین | کل طلب، کل باش، کل شو ،کل گزین |
مولانا در مثنوی، حکایت طاووسی که پرهای زیبای خود را ناشکرانه می کند تا از بلای شکار و تعریف و تمجید این و آن در امان باشد که مبادا آن زیبایی باعث غرور و تکبر او شود، چنین می فرماید:
این چه ناشكری و، چه بی باكی است؟ تو نمیدانی كه نقاشت كی است؟
بر مَكن این پَر، كه نپذیرد رفو روی مخراش از عزا، ای خوب رو
آن چنان روئی كه چون شمس ِ ضحاست آن چنان رُخ را خراشیدن خطاس
زخم ِ ناخن بر چنین رُخ، كافریست كه رُخ مَه در فراق ِ او گریست
یا نمی بینی تو روی خویش را ترك كن خوی لجاج اندیش را
مشکل در دنیا و زیبایی های آن نیست، بلکه در دل بستن به آنهاست.
برمکن پر را ودل برکن از او زان که شرط این جهاد، آمد عدو
کسی که خلوت گزینی می کند تا آلوده به گناه نشود، با کسی که در دل گناه ها، گناه نمی کند، تفاوت بسیاری دارد. کسی که زیبا باشد، اما مغرور نباشد و کسی که ثروت و دانش داشته باشد، اما بخشنده باشد. کسی که در آشفته و مکاره بازاران، دلی را به دست آورد و کلامی از عشق بگوید ارزش دارد. گل نیلوفر در کجا می روید!
یادمان باشد که بدون خون دادن و ریاضت نیز می توان به خدا و حقیقت دست یافت.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid