ریا و تزویر و حجاب، در بعضی از عارف نماهای ما نیز رخنه کرده است. ماهیت عرفان در عدم ریا و تزویر آن است. نسل بشر، از جمله ایرانیان نسل جدید، اصلاحات و تغییرات را در هر قشری خواستارند، بخشی از اعتراضات مشروع مردمی، در جهان، به ویژه در خاورمیانه و کشورهای غیر دمکراتیک به صورت نهفته و نامرئی می باشد، که پاره ای از آن، بی اعتنایی و اخلاق محافظه کاری و ارتجاعی است، که بخشی از این ارتجاع، مرئی و بخشی نیز پشت حجاب پنهان شده است که البته قابل توصیف و ارائه هستند، زیرا نه اسلام و نه عرفان و نه ادبیات، منحصر به یک گروه، یک آدم، یک سازمان و یک دولت نیستند، بلکه متعلق به همه می باشند. فردیت انسان ها بیشتر از هر زمانی، خلاقیت و آزادی نیاز دارد. عرفان کاذب، عرفانی است که سخنی تازه برای گفتن نداشته باشد و در گذشته ها و اشعار و حکایت های موهومی سیر کند.

عرفان وارداتی و کاذب، به عرفانی گفته می شود که سلوک آن، فطری و غریزی نباشد، یعنی بعدا وارد انسان شده یاشد. آیا هر چیزی که وارداتی باشد, مسلماً تقلبی و کاذب نیز هست؟ اتومبیل مرسدس بنز, کامپیوتر, لامپ نیز می تواند وارداتی باشد, آیا تقلبی و کاذب هستند؟ چرا در قبال اموری که واقعاً شناخت عمیقی از آن نداریم را محاکمهء صحرایی می کنیم؟ آیا اسلام دین وارداتی نیست!؟

کاذب در ادبیات به چیزی گفته می شود که سانسور و تحریف و دستکاری ذهنی شده باشد، نه اینکه از خطه ای دیگر آمده باشد. مولانا نیز از خراسان به ترکیه سفر کرد، آیا عرفان مولانا در ترکیه را، عرفان کاذب برچسب زدند؟!

در عرفان جایی برای تبعیض وجود ندارد، در قاموس عرفان، بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش زیک جوهرند...، در مرام حق و حقیقت، کسی که سخن از حق بگوید، کسی که راوی حق و حقیقت باشد، کسی که کشف اسرار کند را عارف می نامند و مهم نیست که این راوی هندی و یا جبران خلیل جبران، یا منصور حلاج، یا مولانا، حافظ و یا یک جوان گمنام سادهء ایرانی باشد!

ماهیت عرفان و کیهان در زنده و پویا بودن آن است، عرفان، در بال های تغییر سوار شده است. مگر غیر از این است که حتی اگر آب نیز در یک جا بماند می گندد؟!

روند رشد و تغییر، اجتناب ناپذیر است. همه چیز در کائنات در حال تغییرند.

پوست بدن انسان، هر یک ماه یک بار، خود را عوض می کند، کبد هر شش هفته یک بار, معده هر پنج روز یک بار و اسکلت هر سه ماه یک بار لایه ای تازه تر می کند. اما در ظاهر، آن را ثابت می پنداریم و این تنها در پندار ما خلاصه نمی شود, بلکه کاربرد و تغییراتی که در جهت منافع ما عمل می کردند را نیز مختل می کنند.

تقریبا در مدت چندین ماه ۹۸ درصد اتم های بدن ما تبدیل به اتم های تازه می شوند. میزان حقیقت زندگی و تعبیرات ما نیز، بستگی به تازگی و کهنگی آن دارد. مصرف چیزهای کهنه و تاریخ مصرف گذشته، انسان را مسموم می کند. بوی گند و متعفن ریا و تزویر و ارتجاع، یکی از دلایل اعتیاد و بیماری های روانی، از جمله افسردگی های متداول، محصول ریا و تزویر و ارتجاع می باشد.

اینطور نیست که اخلاق عرفانی، ثابت و متعلق و منحصر به یک گروه و یک آدم بوده و غیر قابل تغییر نیز نباشد. عرفان یعنی شناخت، و هرانسانی حق شناخت دارد. عرفان کاذب، عرفان های پیشین و دست نخورده ای هستند که خلاقیت، فطرت و غریزه را در انسان از بین می برند. تصویری که عرفان تقلبی از خود در اذهان کاشته است، تصویری کهنه و غیر حقیقی از عرفان است. نباید اینطور باشد که اگر یک دانشجوی مدرن ایرانی واژهء عرفان را بشنود، بلافاصله در ذهنش، موسیقی سنتی و دف و ریش و رقص سما تداعی شود و بس. این تعریف درستی از عرفان نیست و خصوصا تبلیغ "عرفان" هم نیست!

عرفان، یک دانشگاه و سازمان مافیایی نیز نیست که به دشواری بتوان وارد آن شد، عرفان یک دین خاص هم نیست که پروتوکول و عرف خاص خود را داشته باشد. در عرفان برای همه فضا وجود دارد. 

حقیقتی که حقیقت دیگری را تقویت می کند, بد و زشت است؟ آیا حقیقت اشو, حقیقت مولانا را زیر سوال می برد و یا اینکه آن را تقویت می کند؟ شما و من می دانیم که نفس, قادر به تقویت حقیقت نمی باشد, نفس همیشه, نفس را تقویت می کند و حقیقت, حقیقت را!

مگر غیر از این است که اشو, مولانا را به زبان ساده در اختیار همه قرار می دهد؟ اشو چه چیزی می گوید که عرفان او را، عرفان کاذب می نامند؟

یک جوان آرژانتینی, ممکن است مولانا را ندیده باشد, اما، مولانایی زندگی کند, آیا زندگی او کاذب است؟ اشو فکر و ذهن را فعال می کند, اشو می گوید که به جای سوءاستفاده از ذهن, از آن استفاده کنیم, اشو می گوید که ذهنی خلاق و زنده داشته باشیم, سخن زشتی می گوید؟

می دانم ذهن انسانی, قادر به مشاهدهء زیبایی در زمانش نیست, مخصوصاً اگر آن زیبایی مربوط به خود آن فرد باشد, آنگاه مرغ همسایه غاز می شود!

روزی مولانا به زبان فارسی حقیقت را می نوازد و روز دیگری سعدی، اشو، شهریار و دیگر اساتید عرفان.

موضوع چیست!

موضوع این است که حق و حقیقت, نه متعلق به یک طرف, یک آدم, یک گروه, بلکه متعلق به همه است, همه می توانند حقیقی باشند و اما, نفس, میل دارد که حقیقت را به گروگان گرفته و از آن خود کند, به عقد خود در بیاورد, دیگران را به جز خود, با حقیقت, نامحرم می کند, نفس می تواند برای خود شخصیتی کاذب درست کند, اما نمی تواند حقیقت را به انحصار خودش در بیاورد, حقیقت کالا نیست که متعلق به یک جامعه و یک نفر و یک گروه باشد, حقیقت و عشق پیشاپیش درون همه بالقوه وجود دارد و کشف آن از هر نقطه ای در دنیا, فقط مبارک و امیدوار کننده است, در حالی که عده ای از کشف حقیقت توسط دیگران رنج می برند, آیا این غریب نیست؟ 

کسی که خود را از دیگران جدا می داند و می بیند و بیگانگی را محور زندگی خود قرار می دهد, البته که به همه چیز حسادت می ورزد, زیرا خودمحور است, زیرا خودخواه است, همه چیز را برای خودش می خواهد, ولو به ضرر حق, حقیقت, عالم و در نهایت به ضرر خودش باشد, دوست دارد خدا هم فقط مال او باشد!

عرفان به معنی بریدن از جامعه و زندگی و بلند کردن مو و ریش هم نیست. با مو که نمی شود حقیقت را به نمایش گذاشت، همچنانکه با چادر نمی شود اسلام را به نمایش گذاشت و در عین حال با کفش انگلیسی و خانه های با سقف بلند و سنتی، نمی توان اصالت را به نمایش درآورد و با برهنگی هم نمی توان روشنفکری را به نمایش گذاشت. اما همهء این ها می توانند در یک حرکت هماهنگ، سنبل اعتراض باشند. حتی خود اعتراض برای تقاضای آزادی، نشانهء آزاده بودن معترض هم نیست!


عرفان یعنی خود زندگی نه خرافات زندگی. یعنی روئیدن - زائیدن - خودنوازی - نی نوازی - خودرو - خودزا - آفریدن- آوریدن - شناخت و دانایی. عرفان می گوید زیادی به این و آن نچسب به این عقیده به آن باور نچسب به گذشته و آینده نچسب. اگر بچسبی در حقانیتت سماجت می کنی و خودت را محدود می کنی.

عرفان می گوید با محدود بودن به محدود می رسی نه به محبوب. عرفان می خواهد تو را از محدودیت به کمال برساند. عرفان می گوید اول خود را بشناس سپس غیر خود را.

قاسم سلطانی