همهء چیزها, آن چیزی نیست که به نظر می رسد, و همین یک دلیل کافی است برای اینکه بگویم: "اطلاعات شناخت نیست" و اگر اطلاعات را شناخت فرض کنیم و بر مبنا و اساس اطلاعات موجود, به چیزی دل ببندیم و نبندیم(قضاوت کردن)پس همین دنیای "ذهنی" را تمام دارایی و موجودی خود, قرار می دهیم, در حالی که این دنیای ذهنی, محدود است و درون انسان عاقل را, راضی نمی کند و آدمی را بی قرار و سرگشته و آشفته می کند, زیرا روح انسان عمیق و عاقل را نمی توان با آب نبات و شکلات و این قبیل چیزها خرید, به همین خاطر آدم هایی که اصلا نمی فهمند, هیچ دغدغه ای هم ندارند!

            

دغدغه و نگرانی, برای ذهن های متوسط تا خوب است. وقتی ذهن ما از ذهن متوسط به سوی ذهن تیز و روشن رشد می کند, دغدغه ها کم و زیاد می شوند و این روند, تقریباً از سن چهارده سالگی آغاز می شود و یک روند سالم و بی طرفانه می تواند در سن بیست و هشت سالگی به این نگرانی ها پایان ببخشد, اما این اتفاق نمی افتد و اگر در سن چهل سالگی هنوز این دغدغه ها و نگرانی ها را داشته باشیم, نشان آن است که خیلی چیزها را نفهمیده ایم و برای اینکه دوباره بفهمیم, باید قبول کنیم که نمی فهمیم, چرا که اگر می فهمیدیم, در سن چهل سالگی هنوز مثل چهارده ساله ها رفتار نمی کردیم و نگرانی های دنیای قبلی را هنوز با خود حمل نمی کردیم. 

اما مشکل به این سادگی ها هم نیست, چرا که اغلب مشکلات انسان ها, از سن چهل سالگی تازه شروع می شود! و این نشانهء آن است که لحظه ها را در لحظهء خودش زندگی نکرده ایم و حالا آن لحظه ها, انتقام می گیرند, آن احساسات و لحظه هایی را که باید به موقع و مکان و زمانش انجام می داده یم, انجام نداده ایم, زمانی که باید دوستم را بغل می کردم, زمانی که باید دوستم را می بوسیدم, زمانی که باید به دوستم کمک می کردم, زمانی که باید میهمان دعوت می کردم, زمانی که باید می بخشیدم, زمانی که باید تقسیم می کردم, زمانی که باید می خندیدم, زمانی که باید اجازه می دادم, من را دوست داشته باشند, زمانی که باید اعتراف به خطا می کردم, زمانی که باید زیبایی دوستم را می دیدم و آن را بیان می کردم, زمانی که باید درخواست عفو می کردم, زمانی که باید سکوت می کردم, زمانی که باید سکوت نمی کردم, این ها را در موقع خود انجام نداده ام و حالا در یک زمانی دیگر و در جایی بدتر, خود را بیرون می زنند, این یعنی چیزی که از راه خود منحرف شده باشد!

به تعبیری دیگر, اگر اختیارمان در دست زنمان, در دست شوهرمان, در دست باورهای مان, در دست دغدغه ها و نگرانی های مان, در دست گذشته و آینده مان باشد, محدود کردن این اختیار چه از خود و چه از دیگران, گناهی بس بزرگ  به شمار می آید و قبل از هرکسی خودمان از خودمان خسته می شویم و اطرافیان را نیز خسته می کنیم, وقتی شوهرمان و یا زنمان از ما خسته شد, روزی می رسد که فرار را بر قرار ترجیح می دهد, و فرار همیشه آن نیست که از پیش ما بروند, ممکن است نزد ما هم باشند, اما نامحرم گشته و طلاق روانی و روحی گرفته باشند, آزادی عزیز است, این را آویزهء گوش کن, و بی احترامی به آزادی ما را زیبا و جذاب نمی کند!!

دوی امدادی یکی از بازی های جذاب دو و میدانی است که از چهار دونده تشكيل می شود و هركدام بايد صد متر را بدوند و بعد از پایان سهم دویدن خود, يك چوب ۲۸ سانتی متری(باتون) را به نفر بعدي خود برسانند. دقت و توجه و تمرکز این بازی در نحوه گرفتن چوب و حمل آن و رساندن آن به نفر بعدي اين تيم می باشد و نحوهء صحيح تعويض آن كه در شکست و پیروزی آن تیم بسیار حائز اهمیت است, اگر این دونده آن چوب را نتواند به دوندهء بعدی برساند, آن تیم شکست می خورد.

زندگی نیز همین است, اکنون را باید زندگی و تجربه کرد و اگر زندگی کردیم و توانستیم چوب زندگی را, به موقع به دورهء بعدی زندگی مان واگذار کنیم, می توانیم در سن بیست و هشت سالگی, جشن پیروزی زندگی را بگیریم و توکل جایگزین تمامی نگرانی های ما می شود, تا زمانی که این چوب را واگذار نکنیم, آشفته و سرگردان خواهیم ماند و این چوب را نمی توانیم واگذار کنیم, مگر, تسلیم ریاضی طبیعت شویم. 

و این روند ادامه خواهد داشت تا زمانی که ورای ذهن برویم و دنیایی که دنیای ذهن نیست (حقیقی) را نیز تجربه کنیم, دنیای ذهنی یک دختر چهارده ساله, دنیای موقتی است, اما در عین حال تنها دنیای آن دختر است و این دختر, چاره ای ندارد جز آنکه بتواند با دنیای زمانه اش ارتباط برقرار کند و آن را زندگی کند, نگوید که این دنیا موقتی است و به نعمت و امانت های خاص آن دوران بی اعتنایی, کند, این توهین و تحقیر کردن احساسات آن دوران است که باید به سلامتی آن را سپری کند.

اما عده ای مرتجع و غافل, احساسات این دوران را سرکوب و شکنجه می کنند, و این احساسات روزی از یک جای دیگر و زمانی دیگر خود را بیرون خواهد زد و در صدد انتقام خواهد بود , به خاطر اینکه خدا و حقیقت در این دوران دیده نشده است, خدا را زندگی نکرده است. خدا را باید در زمانش زندگی کرد و اگر خدا را در زمان "حال" زندگی نکنیم, شیطان را زندگی خواهیم کرد و شیطان هم جز انحراف و جهنم چیزی ندارد.

مهم این است که این دختر چهارده ساله, فقط می تواند تصمیم هایی را بگیرد که مربوط به همان احساسات موقتی اش باشد. این دختر, صلاحیت تصمیم گیری هایی را ندارد که به آینده اش مربوط می شود, چرا که آینده را نیز باید در زمان خودش زندگی کرد و اگر اکنون برای آینده نسخه بپیچیم, هم این دنیا را ندیده ایم و هم آن دنیا را ندیده ایم و اگر واقعاً میل داریم همهء دنیاها را ببینیم, چاره ای جز, تمرکز به اکنون نداریم, چاره ای نداریم جز آنکه آزادی اکنون را به بهانه و بهای فردا, نفروشیم و آینده را نباید از پیش, طراحی, اسیر و زندانی کنیم.

دنیای واقعی و ذهنی می گوید که ارزش و بزرگی تو به اندازهء موفقیت اجتماعی توست, اما این ذهن نفسانی, همیشه در طول تاریخ فریب داده است و به قول خود عمل نکرده است. تاریخ پر از انسان های موفقی است که بزرگترین ظلم ها را به بشریت کرده اند. کسی که دنیای حقیقی را بشناسد و آن را در ناخودآگاه خود ایمانی کند, از تمامی نگرانی ها و دغدغه ها و حرص و طمع ها رها می شود. دنیای حقیقی, با موفقیت منافات ندارد, اما دلبسته بودن و چسبیدن به آن, چرا...

توجه کنیم که دنیای حقیقی چیزی نیست که بعد از مرگ اتفاق بیفتد و یا در آسمان ها باشد, دنیای حقیقی در همین دنیا نیز می تواند رخ دهد, حقیقت و خداوند فقط که در "آن دنیا" نیست, در همین دنیا نیز وجود دارد. خداوند در همه جا و همیشه هست و اگر همیشه هست, پس اکنون نیز هست, بعد از مرگ نیز خواهد بود و جایی نیست که خداوند وجود نداشته باشد, این ذهن است که میل دارد خود را منزوی کند, میل به تکبر دارد, میل دارد که بدون خدا سپری کند و این غیرممکن و خنده دار است, بدون خداوند تو حتی نمی توانی نَفَس بکشی!

اما منطق انسان های کاملا جاهل و متوسط این است که می گویند این همه انسان که نمی توانند اشتباه کنند, میلیون ها نفر همین کاری را می کنند که او انجام می دهد, پس حتما کاری که او انجام می دهد باید درست باشد! این منطق یک ذهن تنبل و کم هوش است, زیرا میلیون ها نفر می توانند در لغزش و خطا باشند. نفس, مقایسه را آفرید و با آن, زندگی تو را نابود کرد. نفس می داند که چگونه مقایسه کند که تو را فریب دهد, اگر تو بدانی که دو هفته بعد خواهی مرد, بسیار ناراحت می شوی, اما اگر بگویند که دو هفتهء بعد همه خواهند مرد, کمتر ناراحت می شوی, راستی چرا!؟

اگر "اکنون" وجود خدا را در خود حس نکنیم, می توانیم بگوییم که از طبیعت خود دور افتاده یم و با بی قراری و با تمام ترس و آشفتگی دنبال نیمهء پنهانمان می گردیم. مانند پسر بچهء کوچولویی که در بازار گم شده باشد. فرق ما با آن پسر بچه فقط در این است که ما, برای اینکه به مادرمان برسیم و از نگرانی و ترس خارج شویم, باید اعتراف کنیم, باید تشنگی و میل به بازگشت به مادر اصلی را نشان بدهیم, باید نشان بدهیم که عاشق هستیم و مجنون جز لیلی چیز دیگری را نمی بیند, حتی خدا را! و درخواست کمک از کسانی بکنیم که جای مادر را می شناسند.

ممکن است در این راه به افراد و استادهای تقلبی بر بخورد که ادعا کنند که جای مادر را می دانند! بالاخره روزی باید آن کسی که جای مادر را می داند, پیدا کرده و از طریق او به مادرمان برسیم, در غیر اینصورت اگر به زور به مادرمان برسیم, مادرمان را نخواهیم شناخت, مادرمان را نیز غریبه خواهیم دید, خدا را غریبه خواهیم دید, اولیای خدا را غریبه خواهیم دید, همه چیز را غریبه خواهیم دید!

فرق این خداوند با مادرمان در این است که وجود خداوند چنان نورانی است که در ظرف کوچک ما نمی گنجد, این ظرف را باید از طریق اولیایی که خداوند از روح خود بر اینان دمیده است, بزرگش کرد, برای یک خیز بلند آماده اش کرد. تو نمی توانی مستقیم به خورشید نگاه کنی, نور مستقیم خورشید, چشم های تو را کور می کند. اولیای خدا در همه جا وجود دارند, هم در این دنیا و هم در آن دنیا, تو نمی توانی از دست اینها فرار کنی. نباید هم فرار کرد, زیرا اینها برای خدمت کردن به تو آفریده شده اند و تو این نوع آفرینش را به رسمیت نمی شناسی و مقابله می کنی, یعنی مقابل خدا ایستاده ای و چه کسی مقابل خداوند ایستاد!؟

در فیلم زیبای آمادئوس موزارت, به زیبایی نشان می دهد که چگونه آن فردی که به موتزارت حسادت می کند, در مقابل حق می ایستد و کسی که در مقابل حق و حقیقت ایستادگی کند, در مقابل خداوند ایستادگی کرده است, تنها تفاوت اصلی بین انسان ها داشتن چشم حقیقت بین و نداشتن آن است, این تنها تفاوت واقعی و حقیقی موجودات است, بقیهء فرق ها, فرق های تولید نسل بشر است و هر فرقی را که نسل بشر تولید کند, برای تبعیض خواهد بود, از جنس شیطان و از جنس تقلبی خواهد بود, برای فخرفروشی خواهد بود, توجیهی برای زندگی خواهد بود و توجیه و انگیزهء نفس برای زندگی چه می تواند باشد, جز خرافات و توهم؟

رشد و روند خلقت, مانند یک رودخانه می ماند که اگر بخواهی, برخلاف آن شنا کنی, آماج سنگها و امواج رودخانه خواهی شد. همسو و هم هویت و حل شدن در جریان رودخانهء زندگی, بهترین راه است, چرا که با روند رودخانه نمی توان مخالفت کرد و همچنان امواجی خروشان از راه خواهند رسید و تو را علی رغم میل خود با جریان آب همسو کرده و چنانچه تو در حرکتی, بدون میل خود وارد شوی, از آنجا که تو جزم اندیش و لجباز هستی و همه چیز را به زور می پذیری و فرهنگ پذیراگر نداری, پس همیشه جهنم را تجربه خواهی کرد. 

خداوند و آن دنیا فقط در رسیدن به اقیانوس نیست, خداوند در تمامی مسیر رودخانه وجود دارد و تنها با وجود او است که این سفر را مطبوع میکنیم, وگرنه هر اتفاق و روندی را جهنم تجربه خواهیم کرد و به حق نیز هست, زیرا زندگی بدون حق و حقیقت و خداوند, یعنی همان جهنم, با این تفاسیر کدام نوع زندگی را انتخاب می کنیم. حق یا غیر حق؟

دنیای ذهنی, موقتی است و مرگ به آن پایان می دهد, در حالی که دنیای حقیقی(روح) هم در این دنیاست و هم در آن دنیا. حقیقت, مخالف زندگی دنیوی نیست, اگر مخالف بود, پس آفرینش از برای چه بود!؟ ذهن, توجه انسان را از حقیقت سلب می کند, به همین خاطر مراقبه را توصیه کرده اند که توجه به خودمان را به فراموشی نسپاریم.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/// باز جوید روزگار وصل خویش

قاسم سلطانی