اشو و طرفداران کاذب او
خدا پدر و مادر اُشو را بیامرزد، که برای عده ای من کشی به ارمغان آورد و برای عده ای پرهیز از خودکشی!
سحرناز ۵۲ سال سن دارد و آرزوهای به اتمام نرسیده و به کل نرسیده اش، تمام وجود او را از عقده احاطه کرده است. سحرناز به همه کسانی که از نظر دنیوی، مخصوصا به زنان ایرانی که در خارج از ایران تحصیل کرده و موفقیت هایی را کسب کرده اند، به شدت حسادت می ورزد.
او موفقیت و زیبایی دوستانش و یا هر کسی که در ارتباط با او است را به زبان نمی آورد و فقط از گذشته و ازدواج گذشته اش که به قول خودش، زن یک تحصیلکرده بوده است سخن می گوید.
سحرناز به سخن و رفتار و گفته های همه سوءظن دارد و همه چیز را منفی و بر علیه خود معنی کرده و از آن معنی ها یک شبح می سازد و بعد با آن شبح به جنگ و نزاع می پردازد، در همان جلسهء اول ملاقات من با او، کتاب "خلاقیت اشو" را معرفی کردم.
بزرگترین بیماری بشر، نگرانی و دلشورگی بیش از حد او، از عاقبت خود و سوءظن های او نسبت به دیگران و در نهایت به خداوند می باشد، و سحرناز هم، در اشل بزرگ تر دچار همین بیماری شده است. البته لازم به اشاره هست که همین گرفتاری و مشکل، در اغلب گونه بشر نمایان است، مثلا "فلانی اینطور نوشت و این طور گفت، پس منظورش حتما تخریب من بود" و یا " نکند همسرم ترکم کند، نکند یک روزی پس اندازم تمام شود، نکند روزی محتاج و مستاصل شوم، نکند روزی سرطان بگیرم، نکند روزی فرزندم تصادف کند و بمیرد، نکند که از کارم برکنارم کنند و ..."
همهء اینها نشان این است که توکل به غیر خدا، جایگزین توکل به خداوند شده است، یعنی هنوز خداوند را نشناخته ایم، و طبیعی است که توکل به غیر خدا، جز نگرانی، سوءظن، ناراحتی، ترس، حزن، غم و غصّه، چیز دیگری به همراه ندارد، این را برای همیشه به یاد بسپاریم که سعادت و خوشبختی، فقط در گرو نیازهای دنیوی نیست. تمام دانشمندان و روانشناسان و عارفان درجه یک دنیا، باهم، بر این موضوع اتفاق نظر دارند.
لذّت روانی ما، می تواند در گرو تأمین این نیاز باشد، و به همین خاطر خیلی ها را یک عمر با این بهانه و توجیه سر کار می گذارند. ما به جز نیازهای روانی و نیازهای فیزیکی، نیازهای روحی نیز داریم، که یکی از آن نیازها، حق و عدالت و رسیدن به فطرت و مشاهده و ملاقات با خود اصلی می باشد، که اگر این نیاز آخری برآورده نشود، انسان تبدیل به موجودی نیمه حال و نیمه بیدار می شود و در عمق دلش، آن آرامش واقعی و حقیقی را حس نمی کند، دست به هر چیزی بزند، آن چیز، سنگ می شود!
اخیراً، میلیاردرهای آلمانی، مانند گانتر ساش و آدولف مرکل، خودکشی می کنند و چه ثروتمندان گدا صفتی می شناسم که لذت بخشش را تا به حال نچشیده اند. زیرا یکی از نیازهای روحی ما، همان احساس بخشش و تقسیم کردن است.
سحرنازها و هم تیپ هایش می پندارند که اگر سخن و حدیثی از زبان فلان آدم مشهور و دست نیافتنی گفته شود، آن سخن مهم می شود، زیرا از ظرفیت های مغزی که خداوند در اینان و همه خلق کرده است، خبر نداشته و به خوبی استفاده نمی کنند و می پندارند که دیگران نیز مانند خود او هستند.
من یک هموطن روانشناس او بودم و پیشتر از آن دوستش! و اگر سخنی را از خودم می گفتم، نمی پذیرفت، بنابراین من باید به یک مرجع، به یک آدم مشهور و دست نیافتنی استناد می کردم، تا او را آرام آرام با حقیقت آشنا سازم. بعضی ها ظرفیت شنیدن عصارهء حقیقت و زیبایی را ندارند. مثلا تاب تحمل شنیدن یک خبر بزرگ تر از ظرف خود را ندارند. در جایی خواندم که یک نفر، در یک مسابقه، برندهء چند میلیار شده بود، که بعد از شنیدن آن خبر، همه چیز را مه می دید. هر خبر خوشی، ما را خوشبخت نمی کند!
کسی که دچار تئوری توهم باشد هر کسی را که نزدیک او و دست یافتنی باشد، غیر مهم تلقی خواهد کرد. حتی اگر خود اُشو نیز چند روزی با این دسته افراد دوستی می کرد، شروع به تردید به او نیز می کردند. مگر اُشو در اطراف خود کم دشمن داشت؟ مسیح را چه کسی به صلیب کشید!؟ هیچ نبی در شهر خود مورد احترام واقع نشد، وقتی می گویم توهم، بزرگترین و خطرناکترین بیماری موجود نسل بشر است، یعنی همین!
بعد از یک سال توضیحات و تعبیر و تفسیر من، در مورد کتاب اشو و تلاش های سحرناز در مطالعهء این کتاب، او توانست در آن کتاب فقط جایی که منطق و نفس او را ارضاء می کرد، یک چیز را بفهمد!
و حالا او طرفدار اُشو شده است. چون اُشو مخالف دانش است؟ و او هم بی دانش و بی علم است. اُشو می گوید : آگاهی در بی دانشی است و او ذوق می کند و می پندارد که همه کسانی که تحصیل کرده اند، پس باخته اند، شنیده ام که چه با شور و هیجان می گوید که خوب شد ما درس نخواندیم!
اشو مخالف دانش نیست، اشو مخالف توهمات دانش است.
او اُشو را به این خاطر دوست دارد که اُشو هویت انسان ها را با تحصیل و مدرک و مقام اندازه نمی گیرد، سحرناز نمی داند که منظور اُشو آن نیست که او فکر می کند، اگر اُشو هویت انسان حقیقی را با مقام، ثروت، مدرک و من جعلی اندازه نمی گیرد، با چیز دیگری(حقیقت و آگاهی) اندازه می گیرد که هفت وادی فراتر و والاتر از دانش، مقام و ثروت است و سحرناز از این نکته غافل است.
حالا سحرناز به دنیای عرفان قدم گذاشته است و با هرکسی که دارای مدرک، تحصیلات و ثروت می باشد، روبرو می شود، حرف های اُشو را که خود هنوز هضم نکرده را برای آنان تکرار می کند و موفقیت ها و داشت های یک پرستار زحمت کش را نیز زیر سوال می برد و بدینوسیله نفس خود را ارضاء و بقیه را که علم کسب کرده اند را، تحقیر می کند.
او دیگر از شوهر سابق خود، که دارای مدرک تحصیلی بالایی بوده است، حداقل نزد من سخن نمی گوید. او اعتراف می کند که اُشو او را از یک بحران و شاید خودکشی نجات داده است، نه من نجاتش دادم و نه خداوند!!
سحرناز نمی داند که حتی یک عارف هم می تواند اسیر و در زندان نفس گرفتار شود. سحرناز هنوز نمی داند که چاره در رهایی از نفس است و نه از نفسی به نفسی دیگر افتادن و شاید هم از چاله به چاه افتادن. زیرا خطر یک عارف نمای نفسانی از خطر یک تحصیل کردهء تربیت نشدهء نفسانی به مراتب بیشتر است.
یک تحصیلکردهء تربیت نشده را با یک عنوان، با یک خانهء خوب و کمی ثروت و دادن مقام و منصب می توان دلخوش و راضی کرد، اما یک عارف نمای خرافه گستر، هر روز می خواهد به تعداد مریدانش اضافه کند و لذت اینکه تو بپنداری از همه بیشتر می دانی خیلی بیشتر از لذت عالم بودن است، زیرا به تو احساس بر حق بودن و خدایی می دهد و اگر حقانیت تو را کسی زیر سوال ببرد، طغیان می کنی.
سحرناز سرگرم جمع آوری کتاب های اُشو می باشد و قفسه کتابی درست کرده و به هرکس می رسد، کتاب های نخوانده اش را به رخ آنان می کشد و طبیعی است چیزی را که تو خودت آن را تجربه نکرده و هضم نکرده باشی، تنها می توانی آن را ویترین کنی.
حقیقت و عشق باید در ما هضم شود. هضم شود یعنی اینکه در خون ما، زیر پوست ما، در چشمان ما، راه یابد. حقیقت و عشق باید در وجود ما تجلی پیدا کند. باید به امری بدیهی در رفتار و ذهن ما پدیدار شود. حقیقت و عشق باید در شب و روز ما نهادینه شود. حقیقت و عشق باید با فطرت ما همسو شود. باید فطرت ما حقیقت را شناسایی و او را در ناخودآگاه ما دانلود کند. خداوند و حقیقت باید به مرحلهء ایمانی شدن برسد، وگرنه، زمانی که نزد استادباشی، احساس آرامش می کنی، و به محض اینکه از او دور شوی، همان آش و همان کاسهء کهنه خواهی شد!! بعضی ها در الفاظ به خدا می رسند، آن هم بد نیست. اما با الفاظ و با کمی نفس می توان خدا را دوباره از دستشان گرفت!
خداوند، حقیقت و عصارهء زندگی نباید در هیچ کاری غایب باشد و باید به مرحله ای برسد که، چشم ما، در همه جا جز حقیقت و معشوق چیز دیگری نبیند. مانند راننده ای که، توجه به آیینه، عوض کردن دنده، ترمز و گاز دادن، برایش امری بدیهی و خودکار باشد.
خداوند که فقط در مسجد نیست، خداوند را فقط نباید هنگام نماز به یادمان بیندازیم، خداوند که فقط برای ادعا نیست، خداوند در همه جا باید با ما باشد، و هست. هنگام خرید و فروش، هنگام انتخاب همسر، هنگام انتخاب شغل، هنگام انتخاب دوست، هنگام عشق بازی کردن، هنگام غذا خوردن، هنگام تفریح، هنگام اعتراض و انتقاد، هنگام انتخاب وسائل خانه، هنگامی که چیزی و نعمتی را به دست می آوریم و یا از دست می دهیم.
|
ابلهان تعظيم مسجد می كنند |
بر خلاف اهل دل جد می كنند |
|
اين مجاز است آن حقيقت ای خران |
نيست مسجد جز درون سروران |
دوستی دارم که به شیوهء مولانا و حافظ شعر می سراید. روزی از اشعار او را که خود به خود انسان را هیپنوتیزم می کند، برای سحرناز روخوانی می کردم که ناگهان او گفت: فقط شمس تبریزی چنین شعرهایی می تواند بگوید و چنین آدم هایی یک بار به دنیا می آیند و حتما شعر از شمس تبریزی می باشد! از آنجایی که او قبلا در قفسهء کتاب های من کلیات شمس تبریزی را از مولانا دیده بود، پس می بایست، شمس تبریزی آن شعر را سروده باشد!
سحرناز و سحرناز ها به نوع انسان، به نوع تازه انسان و نوع تازه زندگی و زیستن، هر لحظه توهین می کنند. هم به زنده ها و هم به کودکانی که هنوز به دنیا نیامده اند. شاید شما نیز با چنین شخصیت هایی روبرو شده اید که وقتی نام یکی از انسان های مشهور به میان می آید، می گویند: چنین آدمی، چنین هنرمندی، چنین شاعری و ...، هیچگاه به دنیا نیامده و نخواهد آمد.
اینان نمی دانند که چه توهینی به کودکان هنوز به دنیا نیامده و بندگان خداوند می کنند، اینان نه به خاطر این که واقعا ارزش هنر و حقیقت فلان شخص را می فهمند، نه نه نه، اینان بدینوسیله می خواهند بگویند که ما "فقط"، از کسی سخن می گوییم و می شناسیم که دیگر به دنیا نخواهد آمد، کسانی را وارد اندیشه های مان می کنیم که در دنیا نیستند و نخواهند آمد!(یعنی دست نیافتنی) و بدینوسیله خودشان و فرزندان خود را نیز تحقیر و کوچک می کنند. اینان همیشه انسان ها را به خواجه گی اخلاق و بیگانگی و انزوا، تشویق و سوق داده و می دهند.
بارها متن هایی که برای درمان مشکلات روانی سحرناز و همسرش نوشته بودم، بعد از اتمام خوانش، منبع را از من جویا شده اند، یادم می آید که وقتی بچهء برادرم غذا نمی خورد و چون او به من علاقه داشت، به او می گفتند که، این لقمه را عمویت فرستاده و او آن غذا را می خورد.
کاری که یک مرید ناشی انجام می دهد، مقایسهء کارها و اعمال مرشد و استادی که نزدیک او هست، با اعمال و کارهای خودش است، که اگر تضادی در رفتار و سخن او ببینند، او را زیر سوال می برند و حقیقت گم می شود و این یعنی تئوری توهم. می گویند: مریدی نزد استادش رفت و پرسید که آیا می تواند، هنگام سیگار کشیدن، مراقبه هم بکند، استاد در پاسخ می گویند: نه خیر نمی شود. همکلاسی او با همان سوال نزد همان استاد می رود و این بار پاسخ، آری می شود، گویا شاگرد دومی، پرسش را به این گونه طرح کرده بود، که آیا می توان هنگام مراقبه کردن، سیگار کشید!؟ اگر دنبال حق و روشنگری هستیم، باید دقت و مراقبه گون باشیم و خودمان را تسلیم کسی کنیم که او نیز این راه را رفته باشد.
ممکن است کاری را که یک استاد می کند با سخنش یکی نباشد، فقط او می داند که چرا آن کار را می کند و توضیح دادن، اعتماد شاگرد را تقویت نمی کند، شاید منطق او را ارضاء بکند، اما همیشه فرصت برای توضیح نیست. آیا این خانه هست که به صاحب خانه ارزش می بخشد و یا صاحب خانه است که باید به خانه ارزش ببخشد؟!
من يار طلب کردم و او جلوه گه يار
حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار
او خانه همي جويد و من صاحب خانه
ممکن است خود استاد سیگار بکشد، آیا به خاطر اینکه استاد سیگار می کشد، سخنش که، پرهیز دیگران از سیگار است را باید غلط تلقی کنیم؟ آیا اگر ما دکتری داشته باشیم که خودش بیماری قند داشته باشد، نمی تواند نسخه های خوبی برای ما تجویز کند؟
جاهل نباشیم، اگر یک چشم پزشک می تواند بینایی چشم های فیزیکی ما را بازگرداند، یک استاد و عارف و خودشناس نیز می تواند چشم های روانی و روحی ما را باز کند، هشیار و عاقل باشیم، چشم های فیزیکی ما از بین خواهند رفت، اما چشم سوم و حقیقت بین ما، ثروت های انسان های مومن و خردمند است که هم در این دنیا و هم در آن دنیا محتاج بینایی آن چشم بصیرت هستیم!
جهنمی ها از نزدیک ترین و باشکوه ترین حقیقت ها و زیبایی ها محرومند، چه از دوست زیبای نزدیک، چه از همسر زیبای نزدیک و چه از حقیقت و خداوند و عشق، که از رگ گردن نیز به آدم نزدیک تر است.
اشو با حقیقت و عصارهء هر چیزی ملاقات کرد، نه با سایه و توهم و جانشین آن چیزها. اشو با تحریف و سانسور و غیر واقعی، مخالف بود. عده ای اشو را به خاطر شورشی بودن او دوستش دارند، نه به خاطر حقیقت بینی و عشقی که به صداقت داشت. هیچ کسی و حتی دشمنان اشو، به اندازهء طرفداران کاذب اشو نمی توانند اشو را تضعیف کنند. اشو با نفس، منیت، زیاده خواهی، ترفند و حسادت مخالف بود، و تو...؟
او با احساس حقارت و خودکم بینی مخالف بود، در حالی که تو، تحقیقات روانشناختی یک محقق درجهء چندم انگلیسی را در بارهء ایرانیان جدی می گیری، اما تحقیقات و پژوهش های یک محقق هموطنت را که بغل گوشت نشسته را نمی بینی؟
طرفدار واقعی اشو، مراقبه گون است و به اطراف و اطرافیانش توجه دارد و بیشتر از هرچیزی ظرفیت های مغزی و قوهء ادراک خود را تقویت می کند و هر دم استناد به اندیشمندان زمان دایناسورها نمی کند. طرفدار واقعی اشو، طرفدار تازگی است. علاقه به تازگی دارد و مرده پرست نیست.
خلاصه، انسان واقعی، فتیلهء وجودش در اختیار "خودش" است، نه در دست شکم و الاغش، پس اگر می گویی، دلم می خواهد، خوشم می آید و یا دوست دارم، ببین که خدا هم دوست دارد!؟ آیا خدا هم راضی است؟ آیا فطرت ما نیز، آن را می پسندد؟
این "من" خیلی چیزها می خواهد، اما باید او را "زیر نظر"، و خدا و حق را "مد نظر" داشت.
قاسم سلطانی 
relatie tussen zelfkennis en gezondheid