در خبرها خواندم که یک زن کرد در اثر خودسوزی باز هم قربانی روابط ارتجاعی شد و من تصمیم گرفتم که این مقاله را بنویسم.

فرد مرتجع همانند خیلی از افراد دیگر ناچار می شود دست به شگردهایی بزند که ارتجاعی و جزم اندیش بودنش تا حد ممکن پوشیده بماند. بنابر این می تواند تصمیم بگیرد که محافظه کار نیز باشد.

چرا این دسته افراد, خصوصاً تحصیلکرده, با مغزی انباشته از اطلاعات که اغلب نیز تشنهء تکنولوژی های جدید هستند, درکشان از جهان و ارتباطات و خصوصاً دین و مذهب و جامعه به اندازهء درک همان نوجوان و جوان سیصد سال قبل است!؟ چرا اینان دوست دارند حقوق دیگران را نپردازند؟ چرا اینان اگر در ثروتمند بودن, شهرهء شهر نیز باشند, از کودک دوازده ساله دستفروش نیز, برای خریدن یک اسباب بازی تخفیف می خواهند؟

جواب این سوال بسیار ساده است. رشد و پیشرفت نیمهء سمت چپ مغز انسان به بهای کودک ماندن نیمهء سمت راست مغز او شده است, این بارهای سنگین علوم و دکتراهای تخصصی, تبدیل به نقاب هایی شده است که این دسته قربانیان ارتجاع و فریب خوردهء دانشگاه ها, روز به روز واپس گرا و هرچه از عمرشان می گذرد, بیشتر شبیه اجدادشان می شوند!  

این جزمی بودن و پاسداری از عادت ها و خصلت های کهنه و یخ زده, عملا و تحقیقاً هویتی نمایشی برای اینان و نقابی نیز, برای ندیدن حقایق گردیده است. یعنی از دست دادن زندگی و بهشت.

یک انسان مدرن و مترقی و باسواد با تعریف های جدید, نمی تواند حسود و مغرور باشد. این انسان مدرن و به روز شده و باسواد, دیگر آن باسواد دیروزی و ارتجاعی نیست. سواد نیز مانند ارتجاع تعریف جدیدی را می طلبد.

نویسندهء معروفی که مصلحت نیست نامش را ببرم, عقیده دارد که ارتجاع حاصل ناآگاهی نیست و دلیلش نیز این است که اغلب این افراد به دانش روز مجهز هستند. اما همین نویسنده که خود ارتجاع مدرن را تا اندازه ای خوب از آن پرده برداری می کند, در فهم و درک "آگاهی" دچار مشکل می شود.

موضوع دیگری که باعث می شود, ارتجاع و واپس گرایی فرهنگی و ارتباطاتی رونق داشته باشد, این است که, اغلب افرادی که در جامعه می خواهند مطرح شوند و به حساب آورده شوند, ثروت و یا اخذ بالاترین مدارک تحصیلی را پیشه می گیرند و از آنجایی که آگاهی و خلاقیت برای اخذ مدارک آکادمیکی لازم و ضروری نیست اینان موفق به تحصیل در رشته هایی از قبیل علوم اجتماعی و روانشناسی و فلسفه نیز می شوند.

اما در پشت این مدارک گول زننده که هیچ علامتی از فراست و خلاقیت و آگاهی نیست, قایم می شوند و انتقام خود را از دیگران می گیرند. کسی که فلسفه خوانده است بالاخره چیزی از زندگی باید بداند! کسی که علوم اجتماعی خوانده است بالاخره باید علاقه ای به اجتماعش داشته باشد؟ کسی که روانشناسی می خواند باید عاشق مردم باشد؟ کسی که پزشک شده است, باید علاقه ای به سلامتی انسان داشته باشد!؟ اگر ده درصد تحصیل کرده های دنیا با انگیزه های واقعی و نه تقلبی دانش اندوزی می کردند, چهرهء دنیای امروز ما, به دور از, غرور, تکبر, فخرفروشی, کلاه برداری,چپاول و خیانت بر امانت و... بود.

مرتجع هیچ وقت مذهبی زندگی نکرده است. ارتجاع همیشه با زور و قلدری همسویی کرده است. به جای مبارزه با ظالم, با او همکاری کرده است و نشان داده است که دیندار است, ولی در عمق دل, تنها چیزی که پرورش داده است, همان حسادت ها و خشم های پوشیده و فروماندهء پدرانشان بوده است. انسان مذهبی و مومن که خیانت نمی کند. این مرتجعین شهوت ران, نامحرم و محرم نمی شناسند و اگر فرصتی شد با چشم و نگاه های ارتجاعی شان که خشم و نفرت و حسادت در آن قنوت کرده, به همه تجاوز می کنند.

مرتجع با این که می داند حق در تغییر است, اما  از باورهای جزم اندیش خود و ثروت و شخصیت, پاسداری می کند و این عدم توانایی در پذیرش حق و حقیقت, باید یک دلیل پزشکی و فیزیکی نیز داشته باشد. یعنی بخش هایی از مغز که مسئولیت تصمیم گیری ها را به عهده دارد, دچار از هم گسستگی و عدم تعادل شده است. به تعبیری دیگر "آگاهی" دچار اختلال شده است. جامعهء ما با بخش عظیمی از تحصیل کرده هایی روبرو هست که استدلالشان, استناد به دین و باورهای سنتی می باشد, که جامعه و انسان را به قهقرا می کشانند. حالا صحبت من دکتر و مهندس برق و پزشک گوش و چشم و حلق و بینی نیست. چرا که اگر گوشه ای از زندگی آنان دچار مشکل شود جای نکوهش کمتر است. اما کارشناسی که جامعه شناسی و علوم انسانی و فلسفه و حقوق و روانشناسی خوانده است, چرا؟

به خاطر اینکه آنان به اصول ثابته ذهن تکیه و توکل می کنند. انسانی که به خداوند باور نداشته باشد که توکل به او توکل به کل و قویترین است, مجبور است که به اصول و عادت های ثابت ذهن توکل و تکیه کند, مجبور است مانند اجداد وحشی خود حسادت بورزد, مجبور است, مانند اجداد وحشی خود خشم بورزد و می شود مرتجع!

سیستم فطرتی بعضی از گونه انسان ها مانند هر سیستم دیگری می تواند ضایعاتی داشته باشد و عدم پذیرش این ضایعه, نشان وجود آن است. انسان مرتجع, در جهانی که همه چیز در حال تغییر است و هیچ امری ثابت نیست, چسبیدن به باورهای نمایشی و ارتجاعی را پیشه می گیرد. به مذهب و دین جدید روی می آورد! عاشق مرتجعی مدرن می شود. عاشق مسیح می شود و مسیح او را از همه چیز نجات می دهد! از همه گریزان است, اما مسیح در قلب او رخنه می کند و یا دالایلاما و بودا از راه می رسند و او آنان را در آغوش خود حلقه می کند و روز دیگر نیز به قونیه می رود تا آرامگاه مولانا را زیارت کند!

هر ارتجاعی که نیازهای انسان مدرن را بهتر حل بکند, به طرف او کشیده می شود. این مرتجع دیگر یک مرتجع تنها نیست, بلکه محافظه کار نیز شده است. قوز بالای قوز!هرجایی که دانه بپاشند, پرنده نیز آنجاست. اما غافل از آنکه دانه در خود ماست. ارتجاع مدرن هرجا به نفعش باشد مرتجع می شود و هرجا به نفعش نباشد, باز مرتجع می شود!

مرتجع یعنی, کسی که خدا و زمین و زمان, او را نو نوار می کند, ولی او, مانند یک کش در صدد جمع شدن در لاک نفس خویش است. او بزرگ شدن و عظمت را دوست ندارد.

ارتجاع مدرن اجازه و میدان نمی دهد تا آمالش زیر انتقاد بروند. مرتجع کسی است که فقط با هم مسلکان خود ارتباط دارد و مخالفین را از خود دور می کند. هرچند که این مخالفین بر حق باشند. او دوست ندارد که باورهایش زیر سوال بروند. ارتجاع مدرن بی حس است, در حالی که از حس می گوید! حواس و طبیعت هر لحظه در حال نونوار شدن است و ذهن ارتجاعی بعضی از افراد با این نوگرایی و تجدد, سر ستیز دارد. با هر چیزی که ساختار شکن باشد, به او ابرو گره می کند.

یک مرتجع در برابر هر چیز جدید و تازه و ناشناخته جبهه می گیرد و زمان طولانی, لازم دارد تا او و آن چیز را شاید بپذیرد. مثلا حتی بعضی از اینان, با تغییر ناگهانی دکوراسیون اتاق نشیمن نیز مخالفت می کنند. زیرا در فضایی تازه, خود را غریبه, بیگانه و منزوی احساس می کنند! "عادت" برای اینان حکم ساختار, ریشه, بنیه و خدا را دارد, که اگر عادت های شان بشکند, گویی که مورد تجاوز قرار گرفته اند و هر چیز تازه و جدید را تهدید و رقیبی برای ارزش ها, معیارها, الگوها و عادت های شان تلقی می کنند.

اگر الگو و ارزش های کسی درست و عقلانی و طبیعی و حقیقی بوده باشد, چه ترسی از مقایسه دارد!؟ وای به روزی که خیاط های شهر, همه یک جور لباس بدوزند!هرچیزی و حتی طبیعت و فطرت ما نیز ضایعات خاص خود را دارد,  نباید به ارزش ها و معیارها چسبید. معنای زندگی از عهدهء مذاهب و باورهای تحریف و سانسور شده بر نمی آید, از عهدهء دانش آلوده به نفس نیز بر نیامده است, زیرا خلایی که در انسان بعد از پست مدرنیته ایجاد شده است, با هیچ کوهی نمی توان آن را پر کرد, زیرا دانش آکادمیکی در صدد جایگزینی خداوند و ارزش های معنوی بوده و هست. دانش در ذات خود خوب است, اما وقتی دست راهزن و بی خدا می افتد, تبعیض و خودشیفتگی و غرور و افسردگی و هزاران بیماری دیگر می آفریند که آفریده است.

پول کمک می کند, پول داغون می کند, پول نجات می دهد, پول افسرده می کند, پول دشمن می آفریند, پول گرسنگان را سیر می کند, پول بمب می سازد, پول بلیط سینما می خرد, پول شراب می خرد, پول نفس و فخرفروشی می آفریند, پول درد و رنج تولید می کند, پول ما را عقب افتاده نگاه می دارد, پول باعث رشد می شود, پول عاشق می کند, پول عشق را کور می کند, پول اسباب بازی برای بچه ها می خرد, پول به تنهایی خوشبخت نمی کند و به تنهایی بدبخت نیز نمی کند! 

اگر تو روزه می گیری, چرا دیگران باید به تو خدمت کنند؟ چرا دیگران باید اخم تو را تحمل کنند؟ تو به دنیا آمده ای که دیگران هزینهء حضور تو را بپردازند؟ چرا حقوق دیگران را رعایت نمی کنیم؟ چرا گمان می کنیم که کاری که ما می کنیم ارزش دارد و کار دیگران ارزش ندارد!؟

چرا دکتر و قاضی گمان می کند که کار او مهم تر از نگهبان است؟ چرا مدیرعامل می پندارد که از آبدارچی بالاتر است؟ همه اینها ارتجاعی بودن را نشان می دهد. نفس همیشه بدبخت می کند. ارتجاعی بودن, خود نفس است. من از اینکه این همه واپس گرایی و مخصوصاً در قشر تحصیلکرده را مشاهده می کنم, خیلی خرسند نیستم. به جرات می توانم بگویم که ارتجاع در قشر با تحصیلات عالی و ثروتمند, بسیار بالاتر از قشر متوسط و با تحصیلات متوسطه می باشد و همین فراوانی ارتجاع در قشر تحصیلکرده, نشانه ای از ضعف مدل دانش و ارزش ها و معیارهای ارتجاعی در جامعه است. 

قاسم سلطانی