زوج هایی که در ایران ازدواج می کنند و بنابه دلایلی مهاجرت می کنند, و ایرانیانی که مقیم خارج هستند و با ایرانیان داخل کشور ازدواج می کنند, با اختلافاتی در کشور مهاجر روبرو می شوند و دیده می شود که به طلاق نیز می انجامد. زنان و دختران ایرانی داخل ایران, انگیزهء متفاوتی با زنان ایرانی خارج از کشور برای ازدواج دارند. چه بسا, دخترانی که برای رهایی از پدر و مادر خودکامه و بداخلاق و برای فرار از درد و غم ها و جنگ و دعواهای والدین و یا به دلایل اقتصادی و ... ازدواج می کنند, همین انگیزه ها در خارج از کشور اعتبار و اهمیت خود را از دست می دهند و ارزش های دیگری جایگزین آن می شوند.

وقتی معیار و ارزش های ازدواج, اعتباری نداشته باشند, ازدواج و همسرداری, به لقمه ای می ماند که در گلو گیر کرده باشد. در اروپا و آمریکا, هیچ دختری به خاطر عدم امنیت مالی و هیچ دختر همجنس گرایی زیر فشار جامعه و عمه و خاله, تن به ازدواج نمی دهد. همه زن ها به اندازهء مردها در اروپا از امنیت مالی و فرهنگی برخوردار هستند و این امر, اختیار و انتخاب زن را گسترش می دهد. 

همسرانی که میل به زورگویی دارند و ساختار فکری محافظه کاری دارند, رفتارشان در اروپا زیر سوال می رود. دختران و زنان این خانواده ها, مواردی کافی برای مشاهدهء زندگی با کیفیت را دارند. اینان مواردی را در جامعه مشاهده می کنند و خود و همسران خود را با آن, مقایسه می کنند و در اینجاست که صدای خاموش ماندهء زن ها بلند می شود. حالا اینان نه تنها از دست مردان محافظه کار خود می خواهند آزاد شوند, بلکه در صدد انتقام مادران و دیگر زنان هموطن خود نیز می شوند! 

من انتقام, طلاق و جدایی را, هرگز راه حل خوبی برای ایرانیان خارج از کشور نمی دانم. 

اصلی ترین عاملی که موجب طلاق ایرانیان در خارج از کشور می شود, می توان بسته بودن خانواده و ارتباطات و عدم آزادی و اختیار زوجین را نام برد. وقتی آزادی برای همه باشد, اما تو از این رطب محروم بمانی! چاره ای جز انتخاب آزادی نیست. زیرا آزادی به خاطر هزاران دلیل عزیز است. زیرا آزادی تاج عشق است. زیرا آزادی, ابتدائی ترین شرط و حق عشق است. حتی حق انتخاب دوست و اختیار را از نوجوانان نمی توان سلب کرد. این اختیار, برای رشد نوجوان و هرکسی لازم و ضروری است.

اگر در صدد محدود کردن این اختیار باشیم, باید بدانیم که در هر شرایط و موقعیتی که باشیم, همسر و فرزندان ما انتقام از ما خواهند گرفت, نگو که من در شرایط و موقعیت خاصی هستم. نگو که من فلان مقام را دارم و دست و بال همسر و فرزندان من از این بابت بسته است! خیلی باید احمق باشیم تا گمان کنیم که ثروت و مقام و زور, می تواند زندانبان زندانی های ما باشد!  حواست کجاست؟ شاید همین الان, همسر و فرزندتان در حال انتقام از اندیشه های محافظه کار و زورمدار و مقام و ثروت تو باشند!؟

به جای انتقام و طلاق و جدایی, بیایید با کمک یکدیگر و متخصصان و کارشناسان و دانشمندان درجه اول, کیفیت و زیبایی ارتباط و ازدواج های مان را بهتر کنیم. ازدواج و همسرداری, مانند بدن انسان, نیاز و محتاج شستشو می باشد. پیوسته باید مراقب رفتارهای خودمان باشیم. باید امروزمان با دیروزمان تفاوت داشته باشد. یک ذهن چرک دار و آلوده به خشم و نفرت و حسادت و پول, چگونه می تواند با همسر و فرزند خود مهربان باشد!؟

سرنخ دلایل اصلی اختلافات, سماجت در حقانیت است که آن نیز از عدم شناخت خود ناشی می شود. اتفاقی که در عدم شناخت خود ایجاد می شود, توهم و شبح سازی ذهنی است. یعنی همه چیز را به صورت تحریف و سانسور شده می بینیم و می شنویم و این به خاطر فیلترهای ذهنی هست که در عرض هزاران سال در ذهن های شرطی, منزل کرده اند و نام آن را عقل و یا منطق گذاشته اند! منطقی که زورگوست! منطقی که غیر از نفع خود, همه چیز را انکار می کند. منطقی که با غیر از نفع خود, بیگانه و نامحرم است.

این منطق و به قول مولانا, عقل جزئی و در علم روانشناسی, نیمه سمت چپ مغز, از منافع اصلی "خود" نادان و ناآگاه است و دست به هر کاری که می زند, بر علیه خود تمام می شود. دست به هر کاری می زند, آشوب و درد و رنج و محنت از آن تولید می شود. فرقی نمی کند که از همسرمان جدا بشویم و یا نشویم. تنها زندگی کنیم و یا پادشاه قصری باشیم, فرقی به حال درد و رنج های من کاذب نخواهد کرد. انسان تنها, همیشه تنهاست, چه با پول, چه بی پول. چه در خانه کوچک و چه در قصر. صدها دوست هم داشته باشد, باز تنهاست. اگر خواهر و برادر و پدر و مادر مهربان داشته باشد, باز تنهاست!

این ذهن حیلت گرا, خانواده و دوست و دشمن نمی شناسد. عشق تازه و غیر تازه سرش نمی شود. آزادی سرش نمی شود. اگر آزادی سرش می شد که همسرش را مثل سازمان های اطلاعاتی زیر نظر و کنترل نمی گرفت! اگر باتربیت بود که دوستانش را کنترل نمی کرد, که از آن ها اطلاعات بگیرد و در زمانی معین به خیال خود, مانند سپری بر علیه ضد ویروس های نفس خود بهره جوید! کنترل و بازی و ادا در آوردن, خصلت دیرینه من جانشین است. اگر ازدواج می کند, به خاطر بازی با توهماتش است. اگر پیش یک روانشناس می رود, به خاطر یادگیری و خبره شدن در کار خود است. اینان همه را به بازی می گیرند و تنها دلیل آن این است که به یکتایی و یگانگی اعتقادی ندارند و آن را به رسمیت نمی شناسند, یعنی اینکه هر لحظه یک " منی" بزرگ و عصبانی, مانند بادی گاردی, اندیشه های او را فیلتر و تحریف می کند. 

هرچقدر اندازه و حجم این من, بزرگ باشد, به همان اندازه نیز, دیدن من اصلی دشوار خواهد بود. زیرا این " من" نقش ابر را در آسمان, نسبت به آفتاب عالم تاب بازی می کند. در هوای ابری و تاریک نمی توان از نور آفتاب بهره برد. رنگ ها تیره و کدر می شوند و افسردگی, حاصل آن ابرهای "من" خواهد بود.

من اعتقاد زیادی به طلاق و جدایی ندارم و خانواده را محترم و ازدواج را یک عادت نیک می پندارم. اما این خانواده, برای استحکام خود, نیاز به آزادی و خودشناسی دارد. این خانواده نباید از خانوادهء بزرگ جامعه منزوی و بسته بندی شده باشد. این خانواده باید با خانوادهء بزرگ در ارتباط باشد. اعضای این خانواده باید با اعضای دیگر خود بتوانند ارتباط برقرار کنند. ایجاد خانواده به معنی انزوای دختر و پسر نیست. به معنای بریدن یکی از آن ها از دوستان و دیگر اعضای جامعه نباید باشد. معشوق برای وصل کردن قدم بر می دارد نه برای فصل کردن! 

من کاذب همه چیز را برای به دست آوردن خانواده فدا می کند و آن را به دست نمی آورد و من اصلی طرفدار خانوادهء بزرگ جهانی و کیهانی است و پیشاپیش آن را صاحب است. چه طلاق گرفته باشد و چه نگرفته باشد. چه ازدواج کرده باشد و چه ازدواج نکرده باشد. چه دوستی داشته باشد و چه دوستی نداشته باشد. هر کس به اندازهء بزرگی خانواده اش, بزرگ است. راستی خانواده چیست و در کجاست!؟ 

قاسم سلطانی