آیا حضرت یوسف دیگر وجود ندارد, و یا زولیخایی در عالم, یافت نمی شود!؟ مگر می شود, یوسف را تمنا کرد, اما زولیخا نشد!؟ اگر یوسف باشیم, عاشقی همچون زولیخا, می توانیم داشته باشیم. و اگر زولیخا باشیم, معشوقی همچون یوسف می توانیم داشته باشیم. زولیخا کم است!؟ یوسف نیز کم است!؟ زولیخا باش, تا زولیخا بزرگتر و زنده شود! یوسف باش, تا یوسف بزرگتر و زنده شود! زولیخا, زمانی به حضرت یوسف می رسد, که قبل از او, به یکتایی می رسد. برده هایش را آزاد می کند. از بندگی "صورت" و ملک و ثروت آزاد می شود. از وابستگی به ماهیت و هویت و حقیقت جاه و مال ونیکنامی, به جوهره ذات و آنچه سبب شناسایی واقعی او می شود, ایمان می آورد. آنچه  موجب شناسایی زیبایی او می شود, توکل و اعتماد می آورد.

و حق هم با او بود, برای آن که حقیقت هر چیز و یا شخص, مشتمل بر صفات جوهری او می باشد و نه مشتمل بر صورت ظاهر او. و به همین خاطر, تا زمانی که اعتبار و هویت او "خارجی" بود, تا زمانی که ماهیت و هویت را با لذات و شناسنامه دنیوی می دید, جز درد و اندوه و بی قراری, چیز دیگری را تجربه نکرد. و زمانی که همه چیزش را در راه یوسف از دست داد, هنوز به یوسف نرسیده بود! زمانی که بینایی و مقام و منزلت مجازی را در راه یوسف از دست داد, هنوز خداوند او را در مقام عاشق ندیده بود! زولیخا زمانی یوسف را به دست می آورد, که قبل از او, معشوق واقعی, را ملاقات می کند. و از آبروخواهی مجازی دل می کند, و آنگاه آرام می گیرد... و آنگاه از درد بی قراری, آرام می شود. 

به مقام اصل عاشق و معشوق, توهین نکنیم! می گوییم: دوستت دارم, خیلی دوستت دارم. اما حاضر به از دست دادن پشیزی از خود نیستیم. آیا متوجه کلام خود هستیم!؟ فقط می توان مردی چون یوسف را چنان ستایش کرد!؟ مگر تو زولیخا شدی که دنبال یوسف می گردی!؟ مگر تو یوسف شدی که دنبال زولیخا می گردی!؟

این را به یا داشته باش, که یوسف و زولیخای تازه, بسیار زیباتر و باشکوه تر و داراتر از زولیخای پیشین می باشد. مگر آن که تو, به رشد و زیبایی ایمان نداشته باشی. و تو فکر نکن که داستان یوسف و زولیخا به پایان رسید!

قاسم سلطانی