مولانا ستیزی!؟
این دزد بی سروپای ترسوی بزدل بی همه چیز, همیشه با یک بهانه ای قفل در خانه من را شکسته و وارد خانه من شده است. علاقه این دزد واقعی و بزرگ, به نقدینه های مالی من نیست. علاقه شدید او به نقدینه های زندگی من است. این دزد گستاخ پر رو, هرچیزی که دلم می خواهد را به من می دهد! او در عوض یک چیز می خواهد, و آن زندگی من است. آن شادمانی من است. این دزد ترسوی بزدل, هیچگاه خود را معرفی نمی کند. او همیشه شکل و رنگ عوض می کند. او به من یک باوری می دهد که از فولاد هم سخت تر است و دشوار می توان آن را شکست. او من را بت پرست می کند. او از زمانی که من چشم به دنیا می گشایم, چشم در زندگی من می دوزد. او نقشه های فراوانی برای فنا کردن زندگی من در سر دارد.
و او یک چیز به من می دهد و من را تا آخر عمر با آن سرگرم می کند. یک اسباب بازی به نام "ذهن" دست من می دهد تا سر من را با آن گرم کرده و خود بتواند همه چیز را به تاراج ببرد. او می داند که با ذهن نمی توان زندگی را تجربه کرد و آن را شناخت. پس او یک ذهن به من می دهد! ویژگی خاص این دزد, در آن است که چیزهایی را که می دزدد, استفاده ای از آن ها نمی برد. اگر استفاده می کرد که دزدی را ترک می کرد. چه کسی دوست دارد دزد بشود!؟ آن هم دزد زندگی!؟ بعد از شناخت دیدم که نه, نه...این دزد, چیزی را نمی دزدد. فقط چیزهایی را می آورد! چیزهایی را می آورد و ما را به آن ها وابسته و متکی می کند. یکی را متکی به یاقوت و دیگری را متکی به تابوت می کند! غم می آورد, خستگی و وهم و بیماری می آورد. خشم و ترس و حرص می آورد. این دزد ثروتمند, اما بیمار, مقاومت در برابر زندگی می آورد. وقتی عشقی و لطفی نباشد, طبیعی هست که من و شما در برابر زندگی, با باورهایمان, ایستادگی و مقاومت بکنیم! مانع جریان طبیعی رشد می شویم.
امروز شنیدم که روانشناسی, به یکی از آشناها توصیه کرده است, که مثنوی را نخواند! زیرا که با خواندن آن, حرف های تازه و شوک آوری می زند! و ممکن است او را دچار تضاد بکند!.
اما انجیل و ... تضاد ایجاد نکرده است!؟
وقتی رشد را ندیده باشیم, حرف های انسانی که خودسازی کرده است, انسانی که به وحد و یکتایی رسیده است را غافلگیرانه و غیر منتظره می یابیم. البته که عشق, تشنه را دیوانه می کند. اما این دیوانگی لازم است. این قاطی کردن از نوع روانشناختی است. اجتناب ناپذیر است. کدام مجنونی, کدام نبی, در شهر خود مورد احترام واقع شده است!؟همه عاشقان حرف های تازه می زنند. تازگی در بن و سرشت عشق است. اگر من و شما, مولانا را بخوانیم, که دکان روانشناسان تخته می شود!
قاسم سلطانی
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو
وزچشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم و زهفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
این شاخها آبست توای باغ بی پایان من
یک لحظه داغم می کشی یکدم بباغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ای
من همچو دامن می دوم اندر پی خون خواره ای
یک لحظه هستم می کند یک لحظه پستم می کند
یک لحظه مستم می کند خود کامه ای خماره ای
چوه مهره ام در دست او چون ماهیم درشست او
بر چاه بابل می تنم از غمزه سحاره ای
اسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهان
تو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره ای
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد با ک نی
اندیشه ام افلاک نی ای وصل کیوان من

relatie tussen zelfkennis en gezondheid