عاشق به ماهیت عشق, نظر دارد و نه به صورت آن. عاشق واقعی از معشوقش هیچ انتظاری ندارد و فقط کارش ستایش آن است. او را نمی خواهد به دست بیاورد. عاشق می داند که اگر معشوق را با گوشه چشم نامحرمی نگاه بکند, او را از دست خواهد داد. عاشق می داند که اگر معشوق را بخواهد مالک شود, ماهیت عشق را از دست خواهد داد. یک عارف با ماهیت هرچیزی سرو کار دارد و نه با سایه و صورت آن.

خداوندا چون حاجتم را پارسال به جا نیاوردی, دیگر اعتقادی به تو ندارم! مادرش در بستر مرگ بود, پسر بزرگش رو به آسمان می کند و می گوید: خداوندا نمی خواهم مادرم را از دست بدهم و اگر مادرم بمیرد, دیگر نماز نخواهم خواند! آمده ام به زیارت تو ای امام... اگر خواهش و حاجت من را به جا نیاوری به زیارتت نخواهم آمد! دوست عزیزم اگر فلان کاری را که از تو می خواهم انجام ندهی دیگر دوستت ندارم! دوست عزیز اگر فلان خواهش من را به جا نیاوری دیگر به وبلاگت نخواهم آمد و هیچ کامنتی از من دریافت نخواهی کرد! امسال اگر با خانواده من خوب شدی, به سفر خواهم برد! راستی این همه تهدید را حیوانات نیز انجام می دهند!؟ ما که اشرف مخلوقات هستیم! عاشق کسی می شویم چون او به جز ما کسی دیگر را نمی تواند دوست داشته باشد! از این که معشوق و دوست ما نمی تواند, این همه زیبایی را ببیند, لذت می بریم!

این نفس و ذهن, هزاران دلیل می تراشد, تا نسبت به همه چیز بی اعتماد باشد. برای دوست داشتن احتیاج به دلایل من در آوردی بسیار دارد. برای شناخت و اعتماد باید از هفت خان رستم بگذرد, و تازه بعد از مدتی به اعتمادش تردید می کند! یک روز اعتماد بکند, یک سال تردید می کند! تفاوت انسانی که به روشنایی رسیده است, با کسی که در تاریکی زندگی می کند در همین نکته می باشد. ذهن انسان تاریکی است, همیشه این چنین بوده است, شناخت ذهنی با حساب و کتاب و گمان زنی به دست می آید و همیشه خطا می کند. در تاریکی انسان باید هزاران دلیل برای اعتماد و دوست داشتن داشته باشد و اما در روشنایی همه چیز نمایان است. یک انسان آگاه در یک نگاه و نظر همجنس خود را ملاقات می کند, زیرا که همه چیز برایش شفاف است. دنبال مرجع و تایید و مجوز نمی گردد. آری عشق در یک نگاه وجود دارد, اما نه برای انسان ذهن گرا. انسان ذهن گرا برای شناخت یک دوست معمولی نیاز به پرس و جو دارد. و برای شناخت همسر آینده خود سال ها دوستی و گفتگو می کند و یک سال بعد از ازدواج هم بی اعتمادی شروع می شود! تا دیروز شیدایی می کردی و امروز دشمنی و نفرت جای آن را می گیرد!

انسان ذهنی, در معرفی خود مجبور به تقلب می شود و نداشت های خود را مخفی می کند و روزی می رسد که خود را به راحتی لو می دهد. فریاد من این است که ماهیت نفس و ذهن پر, دروغ, منیت, عدم اعتماد و همیشه خطاکار است. دست به هر کاری بزند, خطا خواهد کرد. روزی مسلمان می شود و روزی مسیحی و روزی نیز بی خدا و روزی دیگر عارف و شاعر, و امروز حتی نمی تواند برای کمک به عضوی از پیکر خود, دست به اعترافی کوچک و بی چیز بزند! فلانی کیست که من برای او این همه توضیح بدهم!! همین فلانی عضوی از پیکر تو می باشد که تا دیروز دم از یگانگی می زدی و امروز خودت را از او بیگانه می دانی. می فهمم که صحبت نفس در میان است و شکستن نفس در شناخت و آگاهی بر "نفس" است. دوباره دیدیم که خواندن هرگز برای شناخت حقیقت و اعتماد کافی نیست!

قاسم سلطانی