قانون جبران – بخش پایانی

پادشاه جبران‌ها و بهای زندگی

در بخش‌های پیشین از جلوه‌های گوناگون قانون جبران سخن گفتیم؛ از نادیده گرفتن آن و عواقب ناگوارش، از مثال‌ها و منابع علمی، و از نتایج روشن این اصل که: هر چه کنی به خود کنی.

اکنون، به مهم‌ترین بُعد این قانون می‌رسیم.

می‌خواهیم از پادشاه جبران‌ها بگوییم: قانونی که بر همه‌ی قوانین فرعی جبران سیطره دارد، و جای هیچ تردیدی برای مخاطب باقی نمی‌گذارد:

چگونه خودِ زندگی را جبران کنیم؟

پرسشی ساده، اما تکان‌دهنده:

اگر کسی به ما یک هواپیما، یک موتورسیکلت، یا یک رایانه بدهد، اما راه استفاده از آن را ندانیم، چه خواهیم کرد؟

آیا بدون آموزش می‌توان پرواز کرد؟

مگر نه اینکه برای برخاستن از زمین، باید اول فن خلبانی را آموخت؟

انسان نیز از بدو کودکی، بی‌آن‌که کسی آموزش رسمی داده باشد، به جست‌وجوی معنای خود و زندگی برمی‌خیزد.

سؤال‌هایی که نه فلاسفه، بلکه کودکان می‌پرسند:

_من کیستم؟

_از کجا آمده‌ام؟

_قبل از تولدم کجا بودم؟

_شما کیستید؟

زندگی یعنی چه؟

اما خیلی زود درمی‌یابند که جامعه پاسخی برای این سؤال‌ها ندارد. نه والدین، نه مدرسه، نه محیط پیرامون؛ همه چیز حول پول، رقابت، ستیز، فریب و خودبرتربینی می‌چرخد.

و کودک، برای آن‌که طرد نشود، برای آن‌که مهر ببیند، خود را پنهان می‌کند، و بازی تقلید را آغاز می‌کند.

و این‌گونه است که از خود بیگانگی رخ می‌دهد.

تنها کودکی که فریب نمی‌خورد، به کنکاش ادامه می‌دهد.

اما این مسیر، بهایی دارد.

و اینجاست که قانون جبرانِ جبران‌ها آغاز می‌شود:

خودشناسی، بها دارد.

یا با میل و وقار، آن را می‌پردازی، یا با اجبار و رنج.

راه سومی نیست.

قیمت قانون زندگی، رها کردن منِ جعلی است؛ همان ایگویی که از خشم، حسادت، کینه، فریب، دروغ و پندار کمال ساخته شده.

باید این‌ها را بدهی، تا اصل زندگی را به‌راستی ملاقات کنی.

در بخش‌های قبل گفتیم: منِ ذهنی توان جبران ندارد، چون ساختار او بر جعل است.

از خدایی که ساخته تا غیرتی که به نمایش می‌گذارد، همه نمایشی است از ترس و توهم.

این من، خانه‌ای خیالی بر تپه‌های انکار بنا کرده، و نمی‌تواند در خانه‌ی حقیقت زندگی کند.

عدم رعایت قانون جبران، زایشگاه منِ دروغین است.

و مگر می‌شود چیزی که از اصل جدا شده، بی‌قرار نباشد؟

صدای نی، هنوز از این فراق می‌نالد:

بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جدایی‌ها شکایت می‌کند

وقتی کسی خود را نمی‌شناسد، چگونه می‌توان از او انتظار داشت دیگران را محترم بشمارد؟

اگر جبران زندگی خود را نکند، جبران هیچ‌چیز را نخواهد کرد.

اما اگر تا اینجا نیاموختیم چه؟ اگر در دام ناسپاسی و قانون‌شکنی افتاده‌ایم چه کنیم؟

دو کلید وجود دارد:

۱. فضاگشایی ذهنی: یعنی از انقباض به انبساط رفتن.

۲. عدم قضاوت: قضاوت کار ذهن است، و ذهن، محدود است. تا قضاوت می‌کنی، نمی‌بینی. وقتی دست از قضاوت برداری، چشمه‌ی آگاهی از درونت می‌جوشد.

وقتی این دو اصل جاری شود، فرد متصل به هوشمندی فطری می‌گردد.

آن‌گاه دیگر نیاز به قانون و اجبار بیرونی نیست؛ او خود، جبران‌کننده‌ی راستین است.

او دیگر گدایی نیست که از پرداختِ بهای کتاب، موسیقی، پارکینگ یا دانش سر باز زند.

او بزرگ است، زنده به ذات خویش، و نیک می‌داند هرچه دریافت کرده، باید جبران شود.

زیستن، بهایی دارد؛ و آن، نفس است.

شیطان و خدا، در یک خانه نمی‌زیند.

اگر نفس را بدهی، بهشت را می‌گیری.

اگر ندهی، در جهنمی که خودت ساخته‌ای، خواهی سوخت؛

نه فردا، نه پس‌فردا؛ همین حالا!

قانون جبران، راه بازگشت به خود است.

و آن‌که بازگردد، همه چیز را باز می‌یابد.

ترازوی سنجش جبران

مقیاس ۱ تا ۵:

۱=هرگز،

۵=همیشه

سؤال:

_آیا قدردانی را به تعویق می‌اندازم؟ | ○○○ |

۱-۳: نیاز به بهبود

_آیا خدمات دیگران را کم‌ارزش می‌شمارم؟ | ○○○ |

۴-۵: سطح سالم

_آیا برای اشتباهاتم جبران "ملموس" می‌کنم؟ | ○○○ |

۱-۲: هشدار

_ آیا توقع و انتظار مداوم از دیگران دارم؟ | ○○○ |

۳_۵ : هشدار

_ آیا تقصیر را معمولا روی دیگران خالی می‌کنم و تلاش می‌کنم، مسئولیت خود را تبرئه کنم؟ | ○○○ |

راهکار:

برای هر نمره ی زیر ۳، یک "جبران آگاهانه" در برنامه هفتگی قرار دهید.

قاسم سلطانی