مفهوم "عدم" در خودشناسی
مفهوم "عدم" در خودشناسی
عدم، در خودشناسی، نقطهی سکوتیست که هر صدای اضافه ی درون را به خاموشی میکشاند. جاییست که انسان نه با نام و نشان، که با نبودِ نام و نشان زنده میشود. عدم، خانهی بیرنگیست؛ بیهمانیدگی، بیداوری، بیمنِ ذهنی.
در این مسیر، هر آنچه برایت «همهچیز» است، مانعیست میان تو و عدم. اگر دل به پولی بستهای، با آن یکی شدهای. اگر به فرزند، اگر به وجهه، اگر به جایگاه، اینها تو را به رنگ آلودهاند. عدم، رنگناپذیر است.
نه از رومم، نه از زنگم / همان بیرنگِ بیرنگم
بیقضاوتی، آغاز سفر به سوی عدم است.
ذهن، با داوریها تنگ میشود؛ اما دلی که به بیکرانی متصل است، خانهی حضور است.
عدم یعنی: نه از چیزی بودن، نه به چیزی بودن.
عدم یعنی: از بودن تهی شدن، تا به هستی متصل شوی.
وقتی به عدم متصل میشوی، عقل جزئی خاموش میشود و عقل کلی میدرخشد. دیگر ظواهر بازیات نمیدهند، چون از باطن سیراب میشوی. دردها هم دیگر فقط درد نیستند، بلکه نوید زایماناند.
هرچه قضاوت کمتر، فضا بازتر
هرچه فضا بازتر، حضور عمیقتر
و هرچه حضور عمیقتر، عدم نزدیکتر
تا رنگها را از دل نزدایی، به بیرنگی نمیرسی؛ و تا بیرنگ نشوی، به خدا نمیرسی.
در روانشناسی، یکی از کلیدواژههای مهم برای رشد فردی، "رهاسازی" یا «detachment» است. این واژه به ما میگوید که سلامت روان، نه در تملک چیزها، بلکه در توانایی رها کردنِ آنهاست. اما عرفان، قرنها پیش از روانشناسی مدرن، همین معنا را در قالب واژهای شگفتآور بیان کرده بود: «عدم».
عدم، مفهومی است که نهتنها در زبان عرفانی، بلکه در روانشناسی وجودی و معنوی نیز جایگاه ویژهای دارد. این مفهوم، برخلاف معنای سطحی آن (نیستی و فقدان)، در بطن خود حامل آرامشی ژرف، آزادیای بیقید و وصلی بیواسطه با هستیست. انسانی که به عدم متصل میشود، از بازیهای بیپایان ذهن، از نیاز به دیده شدن، تأیید گرفتن و مقایسه کردن، رها میشود. در این مسیر، روان سالم و دل زنده به هم میرسند. این نوشتار، تلاشیست برای پیوند زبان روانشناختی و زبان عرفانی در فهم مفهوم «عدم».
عدم، در خودشناسی به معنای اتصال با بیرنگی و همهویت نشدن با منهای ذهنی و طرحوارههای روانشناختی است.
چونک بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
در نگاه روانشناسی، ما از طریق تجربههای اولیهی زندگی، طرحوارههایی را شکل میدهیم که باورهای بنیادین ما دربارهی خود، دیگران و دنیا را میسازند. وقتی با این باورها یکی میشویم و خود را در آنها تعریف میکنیم، در واقع، از «عدم» فاصله گرفتهایم. چون دیگر خود را بینام و آزاد نمیبینیم، بلکه درگیر هویتی شدهایم که محصول واکنش است، نه حقیقت.
هر چیزی در جهان که آن را مهمترین میدانیم و در مرکز قلب خود میگذاریم، میتواند مانع اتصال ما به عدم و خداوند شود. یکی از پولش نمیگذرد، دیگری با فرزندش، یکی با جایگاه اجتماعیاش. اینها همانیدگیهاییاند که بهزبان روانشناسی، منشأ وابستگیهای ناایمن و اضطراب مزمناند.
هیچچیز نباید به زندگی ما رنگ بدهد، چرا که عدم، رنگ نمیپذیرد. شخصیت، اگرچه میتواند محافظتی موقت فراهم کند، اما بهجای عدم نمینشیند. چون شخصیت، از جنس فرم و گذراست، درحالیکه عدم، بیکران و امن است.
همهویت شدن با شخصیت، ذهن را به عقل جزوی محدود میکند. این عقل، تنها جزئیات و ظاهر را میبیند. اما اتصال به عدم، همان اتصال به عقل کل است؛ عقلی که میبیند، نه فقط ظاهر که باطن را. عقلی که از جنس سکوت، حضور، تسلیم و فضا گشایی است، نه واکنش و اضطراب.
عدم، در معنایی دیگر، یعنی بیقضاوتی. هرچه کمتر قضاوت کنیم، فضا را برای حضور عدم بازتر میکنیم. قضاوت، ذهن را میبندد و انسان را از ظرفیت بیکران وجودش جدا میسازد.
خوشا به حال کسی که در جهانی پر از رنگ، به بیرنگی پناه میبرد. خوشا به حال کسی که خود را از چیزها خالی میکند تا از نو زاده شود.
انسانی که به عدم متصل میشود، از همانیدگیها عبور میکند، اضطرابش کاهش مییابد، و کمکم از آن ذهن مراقب و کنترلگر به ذهن ناظر و پذیرا کوچ میکند. این یعنی یک تحول روانشناختی واقعی: انسان کمکم بهجای اینکه از بیرون آرامش بخواهد، از درون میجوشد.
اضطرابهای مزمن، وسواسهای فکری، خشمهای فروخورده و حتی حس بیمعنایی، همه میتوانند نشانههایی باشند از اینکه ما به چیزی غیر از «خود اصیل» (عدم) تکیه کردهایم. روانشناسی امروز، این همانیدگیها را با مفاهیمی چون دلبستگی ناایمن، طرحوارههای ناسازگار اولیه، و دفاعهای شناختی توضیح میدهد، که در خودشناسی «منِ ذهنی» یا «من منقطع» میگوییم.
در جهانی پر از فریاد، سکوت عدم شفابخش است؛ در جهانی پر از هویتهای کاذب، بیهویتی، خانهی حقیقی ماست؛ و در جهانی که هر چیز ناپایدار است، تنها عدم است که باقیست.
و در پایان: آنچه مرا از خودم جدا کرده، آنچه مرا پر کرده؛ خالی شوم تا وصل شوم.
تقدیم به عشق حقیقی، که از اتصال به عدم میجوشد.
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid