پرسش: آیا با هرکسی باید مثل خودش رفتار کرد؟
پرسش: آیا با هرکسی باید مثل خودش رفتار کرد؟
پاسخ: در روزگاری نه چندان دور، در دیاری دور و نزدیک، مردی بود که هر روز کنار چشمهای مینشست و در سکوت، به آبی نگاه میکرد که بیهیاهو از دل کوه میآمد.
روزی رهگذری تندخو از آنجا گذشت. بیهیچ دلیل، ناسزایی گفت و رفت.
مرد، آرام از جا برخاست، کوزهاش را پُر کرد و خندید.
رهگذری دیگر که ماجرا را دید، گفت:
ای مرد، چرا جوابش ندادی؟ چرا فریاد نزدی؟ چرا مثل خودش رفتار نکردی؟
مرد گفت:
او از آنچه در دل داشت، بخشید و من نیز.
رهگذر پرسید:
تو چه داشتی که دادی؟
مرد گفت:
من سکوت داشتم، آرامش داشتم، حضور داشتم.
من چرا باید به کسی که گِل بر من میافکند، گِل بازگردانم؟ مگر من از او یاد گرفتهام؟
من شاگرد آفتابم، نه سایهها.
درخت، اگر از کودکی لگد خورد، درخت ماند.
خورشید، اگر فریاد نادانی به سویش پرتاب شد، همچنان تابید، و انسان، اگر انسان بماند، به رسم خویش عمل میکند، نه به رسم خشم دیگران.
ساعتی میزان آنی، ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
پس نه، با هرکسی نباید مثل خودش رفتار کرد.
باید مثل خودت رفتار کنی…
اگر خودت را "یافته باشی".
آب اگر زلال باشد، از لجن نمیآموزد.
نور اگر روشنیبخش است، با تاریکی پیمان نمیبندد.
و انسانی که با خویشتن آشتی کرده، خوی دیگران را وام نمیگیرد.
آیا عاقل، عقلش را با دیوانه میسنجد؟
آیا سرفراز، گامش را به ریتم افتادگان میسپارد؟
آیا خورشید، اگر بر او خاک پاشند، از تابش بازمیماند؟
کسی که درونش بیقرار است، از بیرون تقلید میکند.
واکنشگر است، نه خلاق.
او نه چراغ دارد، نه نقشه.
در هر طوفانی، پرچمش رنگ عوض میکند.
اما آنکه به عقل کل وصل است،
به سرچشمهی زلال حضور،
آرام است؛ بینیاز از تایید و تقابل.
چنین کسی میداند که حرمت انسان،
در انتخاب واکنشهاست،
نه در تکرار زشتیها.
فردی ناسزا میگوید؛
تو هم ناسزا بگویی، آینهاش میشوی، نه پاسخاش.
او زخم است، تو چرا زخم شوی؟
او گمشده است، تو چرا راه را فراموش کنی؟
بودا اگر ناسزا شنید، خاموش ماند،
نه از ناتوانی، بلکه از درک بلندی که فریاد نمیخواهد.
چشمداری، تو به چشم خود نگر
منگر از چشم سفیهی بیخبر
قاسم سلطانی
relatie tussen zelfkennis en gezondheid