(در امتداد بحث منِ ذهنی – بخش سوم)

در زندگی، همیشه این‌طور نیست که هر دو طرفِ ماجرا به یک اندازه در خطا باشند.

در روابط نزدیک، به‌ویژه زناشویی، گاهی یکی از دو نفر هنوز در منِ ذهنی‌اش زندگی می‌کند، و دیگری اندکی از آن عبور کرده است. گاه نیز هر دو گرفتارند، اما یکی، آگاهی و توان عبور را یافته.

منِ ذهنی همیشه دنبال مقصر می‌گردد.

گاهی آن‌قدر ماهرانه این کار را می‌کند که حتی وقتی آشکارا به دیگری ظلم کرده، باز هم خود را قربانی می‌پندارد. خودش هم باورش می‌شود که بی‌گناه است.

صدای درونش، صدای حقیقت نیست؛ پژواک زخمی‌ست کهن، پیچیده در واژه‌های فریب‌خورده‌ی منطق و تفسیر.

زن عاشقی را تصور کن که سنگ‌باران می‌شود. در ظاهر اوست که خطا کرده، و مردانی که سنگ می‌زنند، بر حق‌اند.

اما در حقیقت کدام بر حق است؟ آن‌که عشق دارد، یا آن‌که خشم و قضاوت و غیرتِ نفس را فریاد می‌زند؟

آدمی گاه آینه‌ای در دست دارد، اما آن آینه غبار گرفته است.

در آن، چهره‌ی دیگری را نمی‌بیند؛ تنها چین‌وچروک خیال خود را به جای تصویر او می‌نشاند.

با چنین آینه‌ای چگونه می‌توان جهان را دید؟ چگونه می‌توان رابطه‌ای ساخت؟

آینه‌ای که از "من ذهنی" ساخته شده باشد، تصویر را تحریف می‌کند. نه‌تنها حقیقت را نمی‌بیند، بلکه آن را دشمن خود می‌پندارد.

به داستان غلامی فکر کن که برای نخستین بار سوار کشتی می‌شود. از ترس، فریاد می‌زند و مسافران دیگر را آزار می‌دهد.

حکیمی در کشتی، از ناخدا می‌خواهد غلام را به دریا بیندازند و دوباره بالا بکشند.

غلام که آب را با گوشت و پوستش می‌چشد، آرام می‌گیرد.

تا نبینی ضد را، ندانی راه را.

آدمی تا در آب نیفتد، قدر خشکی را نمی‌داند.

تا در طوفان ذهن غرق نشوی، نمی‌فهمی حضور یعنی نجات.

روان‌شناسی نیز همین را می‌گوید: ذهنِ زخمی، واقعیت را تحریف می‌کند.

ما نه آدم‌ها را می‌بینیم، نه رفتارها را؛

ما "تعبیرهای خودمان" را می‌بینیم.

ما معنی خود را داخل اتفاقات و رخدادها می‌ریزیم.

کودکی که در خانواده‌ای بی‌مهر بزرگ شده، ممکن است همیشه احساس طردشدگی کند،

حتی اگر همسرش با عشق و مراقبت با او رفتار کند.

هر لبخندی را ساختگی می‌بیند.

هر تأخیری را توهین می‌فهمد.

هر حرفی را تهدید می‌پندارد.

نه به‌خاطر آن‌که واقعاً این‌گونه‌اند، بلکه چون آینه‌ای شکسته و غبارگرفته روبه‌رویش گرفته.

در خودشناسی، من ذهنی همان نفس است؛ در روان‌شناسی، همان طرحواره‌های ناآگاه.

هر دو از یک چیز خبر می‌دهند: فاصله از خودِ حقیقی، و تحریف در ادراک واقعیت.

تا از این پرده عبور نکنیم، درک‌مان از جهان، درک از دروغ خواهد بود، نه از واقعیت.

چرا لحظه‌هایی مثل عشق‌بازی یا مواجهه با مرگ این‌همه واقعی‌اند؟

چرا طلوعی ناب، یا در آغوش کشیدن کودکی، این‌همه عمیق است؟

چون ذهن در آن لحظه خاموش می‌شود.

حضور و بدن، بی‌قضاوت، جاری‌اند.

اما اگر ذهن دخالت کند—مثلاً در میانه‌ی عشق، کسی بیندیشد "آیا به اندازه‌ی کافی خوب بودم؟" یا بگوید "ببین "من" چه شب زیبایی ساختم!"—همه‌چیز فرو می‌ریزد، زیرا این "من" ما را از "ما" جدا می‌کند.

من ذهنی همیشه در حال حساب‌وکتاب است.

دنبال درست و غلط، برد و باخت، مقصر و قربانی.

اما اگر از این "من" عبور کنیم، نه نیازی به پیروزی داریم، نه ترسی از شکست.

در آن لحظه، زندگی را بی‌واسطه لمس می‌کنیم.

نه با داوری، که با حضور.

نه با واکنش، که با درک.

اگر از منِ ذهنی عبور کرده‌ای،

لازم نیست پیروز شوی؛

چون اصلاً وارد بازی نفس نشده‌ای.

در آن لحظه، نه فقط حقیقت را می‌بینی،

که خودِ حقیقتی.

قاسم سلطانی