آیا منِ ذهنی همیشه اشتباه می‌کند؟/ بخش دوم

این نوشته، در ادامه‌ی جستاری‌ست که در آن گفته شد:

در اختلافات زناشویی، همیشه هر دو طرف مقصر نیستند. گاه یکی، هنوز از منِ ذهنی عبور نکرده، و دیگری به نور نزدیک‌تر است، ازاین‌رو بیشتر در خطا است.

اما چون این گفته می‌توانست به حق این‌گونه فهمیده شود که انسان‌ها همیشه در منِ ذهنی نیستند،

و پس همیشه در خطا نیستند،

این جستار آمد تا آن نکته‌ی ظریف را با وضوح بیشتری بر زبان آورد:

اگر انسانی همیشه در منِ ذهنی بماند، همیشه در خطاست.

اما انسان، توانایی خروج از منِ ذهنی را دارد،

و در همان لحظه‌های خروج،

می‌تواند حقیقت را بی‌واسطه و بی‌خطا در آغوش بگیرد.

گاهی انسان، آینه‌ای در دست دارد

اما به جای آنکه نور خورشید را بازتاب دهد،

چین و چروک‌های خیال را در آن می‌بیند

و بر اساس سایه‌ها قضاوت می‌کند.

این آینه، اگر آلوده به «منِ ذهنی» باشد،

نه تنها تصویر را تحریف می‌کند

بلکه حقیقت را دشمن خود می‌پندارد.

حالا این پرسش پیش می‌آید:

آیا انسان همیشه در من ذهنی‌ست؟

و اگر چنین است، پس همیشه در خطا؟

نه، ما نگفتیم که هر انسانی همیشه در منِ ذهنی است.

اما اگر انسانی، همیشه در منِ ذهنی بماند،

همیشه در خطاست.

و اگر لحظه‌ای از آن بیرون آید،

در همان لحظه، حقیقت را بی‌خطا می‌بیند.

پادشاهی با غلامی در کشتی نشست.

غلام، که دریا ندیده بود، هراسید.

فغان کرد، لرزید، و آرام نمی‌گرفت.

حکیمی گفت: او را به دریا افکن.

وقتی دوبار در آب فرو رفت و دهانش از آب پر شد،

او را به کشتی کشیدند.

آرام گرفت.

پادشاه پرسید: در این چه حکمت بود؟

حکیم گفت:

قدر نعمت کشتی را نمی‌دانست، تا طعم دریا نچشید.

ما هم تا در منِ ذهنی غرق نشده باشیم،

شیرینی حضور را نمی‌فهمیم.

و تا لحظه‌ای چشم دل باز نکنیم،

نمی‌دانیم قضاوت‌هایمان

چه بهای گزافی دارند.

ما نگفتیم هر انسانی همیشه در منِ ذهنی‌ست،

بلکه گفتیم: اگر انسانی همیشه در منِ ذهنی بماند، همیشه خطا خواهد کرد.

این فرق ظریف، سرنوشت فهم ما را دگرگون می‌کند!

انسان، بسته به میزان خودشناسی، تمرین، توبه، مراقبه و دلسوزی برای خویش،

می‌تواند من‌های ذهنی خود را ببیند، بفهمد و در آغوش بگیرد تا آرام بگیرند.

و هر بار که یکی از آن‌ها را می‌بیند و نمی‌گریزد،

یک موش تاریکی از انبار ذهن بیرون می‌دود

و جایش را به نسیمی از حقیقت می‌دهد.

از دید روان‌شناختی، منِ ذهنی همان ساختارهای شرطی‌شده و دفاعی ماست:

طرحواره‌ها، عقده‌ها، زخم‌های قدیمی که بدون آگاهی، دست به فرمان زندگی ما می‌شوند.

کسی که مدام در واکنش است، درگیر قضاوت، مقایسه، ترس یا تکبر است،

ذهنش «آلوده» به این ساختارهاست و در نتیجه، ادراک او نیز تحریف شده.

برای مثال، فردی که در طرحواره‌ی «طردشدگی» گیر کرده،

حتی محبت دیگران را تهدید تلقی می‌کند.

او لبخند را دسیسه می‌بیند و دوست‌داشتن را خطرناک.

و چنین کسی، حق را باطل می‌بیند و باطل را حق،

نه از روی بدی، بلکه از روی ناآگاهی و درد.

اما آیا این وضعیت همیشگی‌ست؟

خیر.

همان‌طور که بدن با ورزش، سالم‌تر می‌شود،

روح نیز با توبه و تمرین، با پذیرش و حضور، شفا می‌یابد.

مثال عشق‌بازی را به‌خاطر آور:

چرا عشق‌بازی این همه لذت‌بخش است؟

در لحظه‌ای که ذهن خاموش است و فقط حضور و بدن در جریان است،

لذت و آرامش جاری می‌شود.

اما اگر کسی حتی در این لحظه هم با ذهنش قضاوت کند، خود را مقایسه کند،

یا بر عملکردش اضطراب بورزد، حتی در لذت هم اسیر منِ ذهنی‌ست

و شیرینی وصال را نمی‌چشد.

در روان‌شناسی، استرس و اضطراب مستقیماً بر عملکرد جنسی و لذت تأثیر می‌گذارند.

استرس حاصل قضاوت و ترس است، و قضاوت محصول منِ ذهنی‌ست.

پس به‌روشنی می‌بینیم که حتی شادی‌های طبیعی نیز با حضور من ذهنی مختل می‌شوند.

و نکته‌ای ژرف‌تر:

خداوند، آن لحظه که ما از قضاوت دست می‌کشیم،

ما را از تاریکی منِ ذهنی بیرون می‌کشد و به دل نور می‌سپارد.

همین‌جا، همین لحظه، با یک "آه"، با یک "ببخش"، با یک "نمی‌دانم"،

می‌توان از منِ ذهنی گذشت و به دل حقیقت رسید.

و باز می‌پرسم: آیا انسان همیشه در خطاست؟

نه.

اما اگر همیشه در منِ ذهنی باشد، همیشه در خطاست.

اگر قبله‌اش «نفس» باشد، فرصت تجربه‌ی خدا را از دست می‌دهد.

و هرچه این فاصله بیشتر، اختلال «از خود بیگانگی» ژرف‌تر.

آینه را پاک کن.

تو حق داری حقیقت را بی‌واسطه ببینی

نه از پشت شیشه‌های شکسته‌ی خاطره و ترس.

جهان، منتظر توست.

نه تویی که واکنش می‌کنی،

بلکه آن تویی که حضور دارد

بی‌قضاوت، بی‌نقاب، بی‌ترس

قاسم سلطانی