جایی که هسته من و شما در آن قرار دارد و قوانین و باورهای متعارف, باورهایی که سستی, سالخوردگی و مرگ را بخت و سرنوشت تعیین شده نسل بشر نمی پندارد. در آنجا عادت های به یادگار مانده از پیشینیان دور خبری نیست و خلاقیت و عشق و خشنودی تجربه زندگی معمول می باشد. برعکس زندگی افسانه ای امروزه که طرز تلقی متعارف نسل بشر از خود, هیپنوتیسم  شرطی شدن ذهن, تخیلی اغوا کننده که اغلب در آن به توافق رسیده ایم, می باشد.

به ستمگری ذهن پایان دهیم!

هر برداشتی از هر چیزی دنیای خود را می سازد.بیایید متعصب تنها به پنج حواس خود نباشیم و اشیاء و کیهان را آنگونه که به نظر می رسند, قضاوت نکنیم. ما آنگونه که به نظر می رسیم نیستیم!

قبل از من شاید شما... و اینشتین و قبل از اینشتین مولانا و قبل از مولانا، بودا به این نتیجه رسیده بودند که جسم ما توهمی بیش نیست و اینشتین آن را در علم هندسه جدیدی قرار داد که زمان و مکان را آغاز و پایانی نیست. و هر جامد و شیئی مجموعه ای از نیرو و انرژی می باشد که در خلئی باشکوه و بزرگ می رقصد و به قول امروزی ها ارتعاش دارد.

و بدن ما از این میدان کوانتوم پیروی و اطاعت می کند و این میدان کوانتوم خود ما هستیم. مرگ بدن ما فرصتی است که ما بدن را بازسازی و نونوار کنیم. سنگ و دیوار خانه شما به نظر سخت می رسد ولی نوترینو (یک ذره بدون بار الکتریکی) بدون هیچ تلاشی از آن می گذرد. ذره شبه اتم های دیوار و یک میز، کیلومتر ها از هم فاصله دارند. آنچه "وجود" دارد, انرژی خام و متولد نشده و شکل نگرفته ایست که انتظار تفسیر و تعبیر و نیت شما را می کشد!!

فیزیک کوانتومی می گوید که بیش از ۹۹۹۹/۹۹درصد اتم را فضای خالی تشکیل می دهد و ذرات شبه اتمی که به سرعت در این خلآ زندگی می کنند، در حقیقت انرژی رقصان و لرزان هستند که اطلاعات را جا به جا می کنند. خلاء موجود در هر ذره اتم به کمک هوشی که دیده نمی شود در رقص است. قلب و سلول های مغزی بدن ما بیشترین نیرو را با سوزاندن قند تهیه می کند. نه قند به تنهایی به درد می خورد و نه قلب! همان قندی که به تنهایی به هیچ دردی نمی خورد و اما با انرژی و همکاری خود، حیات و زندگی را تجربه می کند. آمیزش با یاخته های بدن، به شکر اطلاعات جدیدی می دهند و آن زندگی را تجربه می کند!

آگاهی انسانی که خود را از دیگران و گیتی جدا می داند و بیگانگی را به جای یگانگی انتخاب می کند, منحرف می شود. از جریان و همکاری و عشق بازی جدا می شود و این جدایی یک تغییر فیزیکی می باشد.

آگاهی تبدیل به ذهن شده است. یک ذهن شرطی و تنها و غریب! مانند یک حبه قند در تاقچه اتاق که به مرور از بین می رود!

من و شما از محیطمان جدا نیستیم. وقتی به صندلی و درخت و گل و زن همسایه نگاه می کنید, فضای خالی فاصله، جسم شما را از هم جدا نمی کند, همین فضای خالی شما جسم امتداد یافته شماست. این فضای خالی، آگاهی و اطلاعاتی است که تمام عالم را در بر گرفته است، امتداد جسم من و شما هست، که روزی به هم خواهیم رسید. دو خط موازی هم روزی یکدیگر را ملاقات خواهند کرد و به هم خواهند رسید و تو فکر نکن که لیلی به مجنون نرسید!

قاسم سلطانی