روزی ابوجهل چند عدد سنگریزه در مشت خود نهاد و به حضور پیامبر آمد و گفت : «اگر تو راست می­گویی که پیامبر خدا هستی، بگو بدانم که در مشتم چیست ؟»

رسول اکرم فرمود: «نه تنها می­گویم چیست، بلکه به آن­چه در دست داری می­گویم گواهی به حقانیت من بده !»

گفت بوجهل آن دوم نادرتر است          گفت حق آری از این قادرتر است

سرانجام پیامبر فرمود: «در مشت تو شش عدد سنگ ریزه است. اینک بشنو که آن­ها تسبیح خدا گویند و شهادت دهند.»
ابوجهل دریافت که آن­ها هر کدام جداگانه گواهی به یکتایی خدا و رسالت پیامبر دادند. اما به جای این­که ایمان بیاورد، از شدت خشم سنگریزه­ها را بر زمین ریخت و پیامبر را ساحرترین افراد خواند و از روی عناد و تکبر از آن­جا دور شد و به خانه­اش رفت :

گفت نبود مثل تو ساحر دگر                 ساحران را سر تویی و تاج سر
چون بدید آن معجزه بوجهل تفت           گشت در خشم و به سوی خانه رفت
خاک بر فرقش که بد کور و لعین         چشم  او  ابلیس  آمد  خاک  بین
 

سبب پریدن مرغی با مرغی که جنس او نبود

فرزانه ای در راه می رفت. ناگهان بر جای خود ایستاد. او شگفت زده شده بود که می دید زاغی با لک لکی می دود و می رود. برای او عجیب بود که زاغ و لک لک چه مُجانستی با هم دارند. نزدیک تر رفت و دید هر دو آن ها لنگ هستند. دریافت که باز هم تجانس، علت هم روی و همراهی بوده است و سخن حکما نادرست نمی باشد که  «کند هم جنس با هم جنس پرواز»، دو نا هم جنس با هم پرواز نکنند.

خاصه شهبازی که او عرشی بود          با یکی جغدی که او فرشی بود
آن یکی پران شده در لامکان             وین یکی در کاهدان، هچون سگان [1]

در دفتر اول هم مولانا ناپذیرایی فرعون از موسی را عدم تجانس دانسته و می فرماید : «نفرت فرعون از موسی شناس، یعنی موسی در باطن از فرعون گریزان است(موسای روح در درون فرعون نفس بیزار است)، به همین ترتیب محمد در درون ناپذیری ابوجهل و ابولهب و جنس رحمت دافع آن شریران است. علت عدم سجده ی ابلیس بر آدم نیز به علت عدم تجانس بوده است. از نظر روانشناختی علل گرایش های ناخود آگاه تجانس زمینه های ذهنی و علل گریز ها عدم تجانس است.

هم گواه اوست اقرار ملک           هم گواه اوست کفران سگک [2]

چون تجانس مربوط است به پیش شناخت های نهان در ناخودآگاه پس با شناخت ناخودآگاه وجود و با کمک استاد می توانیم گرایش جبری تجانس را به گرایش انتخابی خرد غایت نگر تبدیل کنیم و آن با همنشینی با اولیای خدا که به مقام معرفت رسیده اند ممکن است.

هر که خواهد هم نشینی با خدا            گو نشیند در حضور اولیا
از حضور اولیا گر بگسلی              تو هلاکی زانکه جز بی کلی [3]

مثنوی   آریابوم