چه کتابی، دوستی، همسری برای "من" مناسب است؟


چه کتابی برای من مفید است؟ کدام پسر و دختر برای ازدواج با من مناسب است؟ چه کسی دوست خوبی است؟ معیار انتخاب دوست چیست؟ کدام کار و شغل برای من مناسب است و ...

مکانیزم شخصیت ( هرچیزی به جز یگانگی که انسان به او متکی باشد) به گونه ای طراحی شده، که به دنبال تایید و تثبیت باورها و عادت های خود بگردد، نه به دنبال ذات حقیقت. 

نفس نیز مطالعه می کند و چه بسا حجم مطالعات نفس، بیشتر از حجم مطالعات غیرنفس باشد! اما ویژگی خاص نفس در این است که به دنبال دوستی می گردد که او را تایید کند، به به و چه چه برای او بگوید، شخصیت او را بزرگتر کند و با همین خیال نیز دنبال کتابی می گردد که با تعلقات نفسانی و شخصیتی او منافاتی نداشته باشد و اگر نفس او را فربه کند چه بهتر!

نفس به دنبال کار و شغلی می گردد که شخصیت و نان داشته باشد، برای نفس، علاقه، عشق، قابلیت، خلاقیت و استعداد جاذبه ای ندارند. علاقه و عشق کاربردی نیستند و نفس عاشق چیزهایی است که کاربردی باشند، به همین خاطر، او به علم و زور بازو بسیار علاقه مند می شود. جامعه نیز نفسانی است و هیچ علاقه ای به آگاهی و خرد ندارد، علاقهء جامعه به علم و زور بازو و رای امت است نه به آگاهی و خرد او!

عشق و آگاهی در بورس نیست و برای نفس(جاهلیت) چیزهایی جذاب هستند که در بورس باشند. به عبارتی دیگر نفس بازاری عمل می کند و هیچ رحم و مروتی هم ندارد. داد و ستد رسم و آیینهء دیرین نفس است. او اگر کاری برای دیگران می کند، حتما باید جبران کنند. او کمک نمی کند که کمک کردن به امری ایمانی در ناخودآگاه روانی او تبدیل شده است، بلکه او به امید قانون "جبران" کمک می کند، یعنی اینکه من روزی پاداش کاری را که انجام می دهم خواهم گرفت و چه انگیزهء ارزان قیمتی است عملی که خودانگیخته نباشد و برای پاداش باشد!

حتی اگر قانون جبران وجود داشته باشد، برای اعمال خودانگیخته وجود دارد نه برای اعمالی که پاداش را در پس اندیشه می پرورانند. آنهایی که برای پاداش عمل می کنند، در واقع کاری را برای مزدی انجام می دهند و عملشان ارزش روحانی ندارد و ارزش روحانی نیاز روح است که برای سلامتی لازم است. اما تمام تلاش نفس در این است که ما نیازهای روحانی را در خود انکار کنیم. مطالعهء نفس برای پاداش است و "شخصیت" و "شهوت" پاداش نفس است.

اگر کتابی برای نفس، امتیاز ندهد، آن کتاب را یک دیوانه و بی عقل نوشته است!!؟؟

اگر همسری، دوستی، آشنایی، هموطنی و غریبه ای نفس(جاهلیت) ما را زیر سوال ببرد، از ترس افشا و روبرویی با نفس و جاهلیت، آنها را انکار و یا حذف و یا قضاوت خواهیم کرد!

خواندن مهم نیست، چگونه خواندن مهم است.

نوشتن مهم نیست، چگونه نوشتن مهم است.

ازدواج مهم نیست، چگونه ازدواج کردن مهم است.

کمک کردن مهم نیست، چگونه کمک کردن مهم است.

زندگی مهم نیست، چگونه زندگی کردن مهم است.

گوش کردن مهم نیست، چگونه گوش کردن مهم است.

بچه دار شدن مهم نیست، چگونه تربیت کردن مهم است.

پیر شدن مهم نیست، چگونه پیر شدن مهم است.

ما می توانیم کتابمان را عوض کنیم، دوست و محل اقامتمان را عوض کنیم، همسرمان را عوض کنیم، لباس و اتومبیلمان را عوض کنیم، عکس پروفایلمان را عوض کنیم، برویم دور دنیا را بگردیم. اما تا زمانی که "خودمان" را عوض نکرده ایم، آب از آب تکان نخواهد خورد. البته تمام کارها و تلاش های نفس، بادام پوک کاشتن است. تلاش های بی ثمر و تلاش هایی که فقط انسانی را پیر و خسته، کوفته و سرخورده می کند.

قاسم سلطانی

تست جاهلیت!


اگر پاسخ شما به چندین مورد از سوالات زیر مثبت باشد، زندگی شما دچار اختلال جاهلیت شده و بی قراری و اضطراب را به اطرافیان خود منتقل خواهید کرد. البته پاسخ منفی شما به سوالات نشانهء گرفتن دیپلم دانایی نیست. موارد زیر در هر شرایطی مواردی منفی و مضر برای سلامتی هستند.

1- آیا شما "همیشه" کنسرت خوانندگان را به سمینارهای خودشناسی ترجیح می دهید؟

2- آیا شما در طول سال کمتر از 10 مقاله در بارهء معنویت و خودشناسی مطالعه می کنید؟

3- آیا شما به موسیقی منفی و خوانندگانی که اشعار غمگین می خوانند گوش می دهید؟

4- آیا شما بعد از مطالعهء امری، در جهت رفع مجهولات آن قدم برنمی دارید؟

5- آیا شما از ناشناخته ها می ترسید؟

6- اگر شما یکی را دوست داشته باشید، به شدت به او علاقه مند می شوید و اگر فردی با شما همسو نباشد، از او به شدت پرهیز می کنید؟ به عبارتی دیگر یا با کسی دوست صمیمی و جون جونی می شوید و یا غریبهء کامل؟

7- آیا شما مرتب موفقیت و زیبایی های دیگران را توجیه می کنید و یا آنها را به زبان نمی آورید؟

8- آیا در باورهای خود اصرار به حقانیت می کنید؟

9- آیا شما عناد و روح انتقام دارید؟

10- آیا شما دوست دارید همیشه بالاتر از دیگران باشید؟

11- آیا شما قابلیت و داشت های خود را مرتب به رخ دیگران می کشید؟

12- آیا شما به ندرت احساس سپاسگزاری و شکر می کنید؟

13- شما از گذشتهء خود زیاد سخن می گویید و یا به آنها می اندیشید؟

14- آیا شما دوست دارید در مرکز توجه باشید تا در حاشیه؟

15- آیا حوصله شما زود سر می رود؟

16- شما فردی جدی هستید و یا به شدت بی خیال هستید؟

17- آیا شما در رساندن منظورتان شفافیت ندارید؟

18- آیا شما هراز گاهی بدون شمردن دلایل و آدرس کافی، از دیگران انتقاد می کنید؟

19- آیا تملق را در خود احساس می کنید؟

20- آیا شما مرتب دشنام می گویید و یا از ادبیات لمپنیزم استفاده می کنید؟

21- آیا شما مرتب احساس پشیمانی از اعمالتان می کنید؟

22- شما بعضی اوقات برای دیگران می توانید بد باشید، اما اصرار دارید که در حق خویشاوندان این بدی را انجام نمی دهید؟

23- آیا شما "همیشه" وضعیت خود را با دیگران مقایسه می کنید؟

34- آیا شما به ندرت سراغ اقوام و دوستان را می گیرید؟

35- آیا شما به ندرت از قابلیت ها و داشت های دیگران تعریف و تمجید می کنید؟

36- آیا شما اغلب نقش منتقد را بازی می کنید تا هنرمند و یا خلاق؟

37- آیا شما لجباز هستید؟

38- آیا شما دیگران را مسخره می کنید؟

39- آیا زیبایی و قابلیت دوستان نزدیک و خانواده شما را دیگران زودتر از شما می بینند؟

40- آیا شما احساس مالکیت و چسبیدن به امری و یا شخصی را دارید؟

41- آیا شما مرتب میل به قضاوت و دادن نظر حتی در خاموشی خود را دارید؟

42- آیا شما میل به داشتن و تظاهر را دارید تا استفاده از آن؟

43- آیا شما ناشناخته را انکار می کنید؟

44- آیا شما فردی خسیس هستید؟

45- آیا شما غیبت کرده و دروغ می گویید؟

46- آیا شما فردی کاملا اقتصاد و شخصیت محور هستید؟

47- آیا شما زبان و دندان های خود را هر روز تمیز نمی کنید و یا مرتب ناخن های خود را نمی گیرید؟

48- آیا شما فردی حسابگر و غیر خودجوش هستید؟

49- سکس برای شما مهم نیست و یا بی اهمیت و یا به اندازه ای مهم است که به خاطر آن دست به اعمال جنون آمیز و خطرناک می زنید؟

50- آیا شما واقعیات را تحریف و سانسور می کنید؟

51- آیا شما بیش از اندازه غذا می خورید؟

52- آیا شما از ظاهر خود راضی نیستید؟

53- آیا شما از زندگی راضی نیستید؟

54- آیا شما در جمع احساس مطبوعی ندارید؟

55- آیا شما "همیشه" خانوادهء خود را بیش از دیگران دوست دارید؟

56- شما آن محبت و لطفی که به خانوادهء خود می کنید، هرگز در حق دیگران انجام نمی دهید؟

57- آیا "همیشه" وضعیت آب و هوا در احوال شما تاثیر دارد؟

58- آیا شما فکر می کنید که وضعیت مالی بهتر می تواند حال شما را بهبود بخشد؟

59- آیا همهء دوستان شما شخصیت و پول پرست هستند و شما هرگز در پی دوست معنوی نیستید؟

60- آیا شما همیشه و یا اغلب دیگران را مقصر ناملایمات خود می دانید؟


قاسم سلطانی

عدالت چیست و عادل کیست؟

عدالت در لغت معادل نظم و ادب است. ذات طبیعت با ادب و منظم است و ضایعه ندارد، اما سیر تحولی آن ممکن است مانند هر چیزی ضایعات داشته باشد، و گاهی این ضایعات با پرگار من فکری، بی عدالتی در طبیعت تعبیر می شود، اما آیا عدالت را با ابزاری مانند من جعلی می توان اندازه گرفت؟

ذهن و نفس معنای عدالت را برنمی تابد و هرگز قادر به درک و اجرای عدالت نیست، زیرا هر عدالتی که برخلاف منافع نفس و باورهای هویتی او باشد، آن را انکار و یا اهمیت و یا مسئولیت خود را انکار خواهد کرد. عدالت در دامن نفس و نزد فردی که به خویشتن خویش نرسیده است، غریبه و ناشناخته باقی می ماند.

اما به راستی عدالت چیست و عادل کیست؟

من دانه افلاکم یک چند در این خاکم /// چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه

عدالت را در نبود من فکری و نفس باید جستجو کرد. انسانی که خویشتن خویش را انکار می کند و اختیار خود را به جانشینی تقلبی واگذار کرده است، نمی توان به عدالت او اعتماد کرد، اصولاً چنین فردی عدالت را سوءتفاهم می کند. شاید بهتر باشد کمی واضح تر بگویم که چنین فردی حتی به "عدالت" اعتقادی هم ندارد و طبیعت و عدالت او را بارها با پرگار عقل جزوی "من فکری" (نفس) مورد سنجش قرار داده و به آن تردیدی عجیب پیدا کرده است و این طبیعی است که پرگار نفس همیشه تردید تولید می کند نه اعتماد!

عدالت در سینه و آغوش تسلیم و سکوت قابل درک و اجراست نه در ذهنی پر از الگو، خشم، کینه، باورهای دست دوم، عقده و آرزوهای به اتمام نرسیده. عدالت اجتمائی(حقوق بشر) نیز در گرو شناخت عدالت طبیعت است. انسان ها به میزان طبیعی و تهی بودنشان عدل شناس می شوند و عدالت را رعایت می کنند. فرد و ملتی که در طبیعت خود دستکاری کرده باشد، عدالت او نیز دستکاری و تحریف و سانسور شده خواهد بود. با شمشیر و قمه نمی توان عدالت را شناخت و شناساند. فردی که یاد گرفته است دین و مذهب او بهترین دین و مذهب است، بهترین قوم، بهترین رنگ، بهترین تمدن و بهترین بهترین هاست، چگونه می تواند عدالت را بشناسد و آن را پیاده کند؟ چنین فردی با چسباندن خود به گروهی، مذهبی، دسته و فرقه ای سعی در جبران بیگانگی و احساس تنهایی خود کرده و برای اثبات تعهد کاذب خود به آن گروه و دسته، مجبور به پیروی و قوانین آنها خواهد بود. ذهن انسان باورمند، ذهنی شرطی شده است که حتی حواس پنج گانه او نیز دچار اختلال شده و چیزهای ناشناخته را قادر به چشیدن نمی شود. چنین ذهنی زیبایی ها و قابلیت های دیگران را تحریف و سانسور می کند و هرگز قادر به دریافت میوه های بهشتی نیست، زیرا آن زیبایی را انکار کرده و فقط زیبایی خود را به رسمیت ذهن می شناسد.

برای همیشه یادمان باشد که از درخت نفس نمی توان میوهء بهشتی انتظار داشت. عدالت، میوهء بهشتی (آگاهی و عشق) است، در حالی که نفس میوه های دیگری از جنس تردید، برتری طلبی، درد و رنج می دهد که این میوه ها ویروسی نامرئی در خود دارند که سلامتی روح و روان را به مخاطره می اندازند.

میوهء نفس، شخصیت گرفته شده و جهنم است و میوهء فطرت و سرشت، توکل و عشق است. برای نفس توکل و عشق جاذبه ای ندارند. نفس (من فکری) تشنهء شخصیت و تایید دیگران است و به همین خاطر پایش را خارج از دایره و چرخ الگو و معیارهای جامعه نمی تواند درازتر کند، زیرا اختیارش دست "خودش" نیست و به شکل عجیب و بیمارگونه ای به نظر و تایید دیگران وابسته است.

کسی که خودش را به منیت بفروشد، یا به عبارتی واضح تر خودفروش باشد، پای عدالت را در دم حجله کوبیده است و رابطه خوبی با عدالت ندارد و هرجا بوی عدالت و حقیقت باشد از آنجا دوری خواهد کرد، حتی اگر این به قیمت جانش تمام شود، زیرا نفس، بدون شخصیت و نظر دیگران هرگز قادر به ادامه زندگی نیست و دچار افسردگی و بیماری های گوناگون می گردد. نفس اصرار دارد که لیاقت او بیشتر از دیگران است و بیشتر از این رشد نمی کند!

عدالت نفس، سنگسار بوسه و به صلیب کشیدن مسیح و اعدام منصور حلاج ها و اگر عاجز و فلج باشد، دهن کجی و لجاجت با عدالت و حقیقت خواهد بود!

عشق منجی عدل و شخصیت(هرچیزی بجز یگانگی که انسان به او تکیه می کند) عامل بی عدالتی است. رهایی از من فکری و جعلی خود عدالت است و عادل کسی است که ماهیت نفس را شناخته و غیر نفس(یگانگی) را در خود ایمانی کرده باشد. هرگز از فردی که استقلال فکری ندارد و هویت خود را از غیر "خود" تامین می کند، انتظار عدالت نداشته باشیم. اینان اگر لازم باشد، همه چیز را فدای هویت کاذب خود می کنند!

عدالت نفس در این است که به ما شخصیت می دهد، شخصیت و غروری کاذب و وابسته به شرایط و موقعیت ها، که ترسی عظیم و مزمن را به همراه خواهد داشت، شخصیت و غروری که با مرگ، بیماری و پیری از بین خواهد رفت، اما زندگی، حقیقت، عدالت، عشق، خلاقیت و تمام خصلت های الهی(فطرت)، جاودانگی و احساس اعتماد را از ما می گیرد. شخصیت، اسباب بازی خطرناکی است. عدالت نفس را در خوش بین ترین حالاتش، برای فریب دیگران، باید در آشپزخانه ها در کمک به خانم ها جستجو کرد، نفس، سطح عدالت را نیز مثل سایر امور در حد اقتصاد تنزل داده و تحقیر می کند. عدالت نفس، ما را به دنبال نخودسیاه می فرستد، در حالی که عدالت واقعی در گرو آگاهی و عشق است. مفهوم عدالت را باید از چارچوب تنگ نظر دستورات و مناسبات دینی و نفسانی بیرون کشید.

درک مفهوم عدالت واقعی پنج رکن اصلی دارد: آزادی، استقلال، آگاهی، سلامتی و اعتماد

قاسم سلطانی

مقایسه کردن برای سلامتی مضر است!

مقایسه کردن در مبانی روانشناسی و علوم باطنی جایگاه ویروس را دارد و عقل انسانی را به ناکجاآباد می برد. یکی را خوار و دیگری را هم خوار می کند.

هر چیزی که بزرگ است، دلیل بر خوب و سالم بودنش نیست!

سحر شکایت می کرد که محمود پسر فلانی کمتر از من کار می کند و مخارج تحصیلش را هم والدینش می پردازند، در حالی که من همه اش باید کار کنم و فرصت تفریح هم ندارم...

والدین محمود هم نزد من آمده و شکایت می کردند که دختر فلانی چقدر باغیرت است، هم کار می کند و هم تحصیل و نمراتش هم عالیست...

سحر خود را با محمود مقایسه کرده و احساس می کند که برایش ظلم می شود، هم سن و سال های او لازم نیست آن همه کار کنند و در این بین والدین محمود، پسر خود را با سحر مقایسه کرده و قضاوت می کنند که پسرشان تنبل و بی غیرت است، در حالی که سحر احساس ظلم و بی عدالتی می کند که محمود لازم نیست مثل من زیاد کار کند.

هرکس باید برنامه های خود را با توجه به شرایط خود تنظیم کرده و با آن کنار بیاید و مقایسه کردن خود با دیگران، کاری غیر علمی و غیراخلاقی است. یکی ممکن است که از احساس تنهایی و فرار از خود، شب و روز جان بکند تا مانع روبرو شدن با خودش شود و دیگری ممکن است که برای جاه طلبی کار کند و زندگی را از دست بدهد.

انسان نفسانی بدون الگو نمی تواند نفس بکشد، الگو و مقایسه واژه های بازاری و کارخانه ای هستند و در خودشناسی باعث پیروی و تقلید گشته و خلاقیت انسان را نابود می کند و انسان شروع به روزمرگی، عادت و یکنواختی می گردد. مقایسه کردن لاجرم به انسانها احساس حقارت و یا خودبزرگ بینی داده و قضاوت را امری عادی در ناخودآگاه روانی انسانها ایمانی می کند.

افرادی که مرتب مقایسه می کنند، خودشیفته می شوند و یا احساس حقارت را در خود می کارند و بدینگونه در نظام عدالت طبیعت دچار تردید می شوند. بدون شک، مقایسه کردن ویروسی خطرناک برای سلامتی بهداشت روان و روح ماست. انسان می تواند قدکوتاه و قدبلند باشد، عشق خودش خوب بلد است که چگونه یک عاشق را به معراج ببرد.

مولانا می فرماید:

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

خاصیت انسان آگاه عشق، و خاصیت نفس، مقایسه و قضاوت است. ریشهء مقایسه را باید در عدم خودشناسی و جاهلیت جستجو کرد. کسی که پیوسته مقایسه می کند، اختیارش دست "خودش" نیست، بلکه دست پرگار نفس است!

قاسم سلطانی

دلایل حسرت و آرزوی برگشت به احساسات دوران کودکی

چرا اغلب مردم حسرت دوران کودکی را می خورند اما به دلایلش نمی اندیشند؟ همیشه چنین بوده است که نفس حسرت بخورد اما نیندیشد و دلایل را کشف نکند. بچه که هستند دوست دارند بزرگ شوند و بزرگ که شدند دوست دارند بچه شوند. هر چیزی را که در دست ندارند حسرتش را می خورند و هرچیزی را که به دست آوردند، از دست می دهند.

ماهیت نفس چنین است که همیشه در آرزوی به دست آوردن و اضافه کردن باشد. ماهیت نفس این است که همیشه آرزوی "شدن" بکند تا هستن در لحظه.

نظام فکری نفسانی، چنان در ناخودآگاه روانی افراد، ایمانی(اتوماتیزه) شده است که کمتر کسی به هستن و بودن خود واقف باشد، معمولا اغلب مردم همیشه منتظر رسیدن به امری هستند تا آنها خوشبخت شوند، ولی هرگز به آن نخواهند رسید زیرا زندگی و خداوند در همین لحظهء اکنون است، اما نفس آن را منکر شده و تیرگی بر او مستولی می گردد.

روزی هموطنی ادعا می کرد که حاضر است تمامی ثروت خود را بدهد اما احساسات خوشدلی و شعف دوران کودکی بازگردند. البته او نظر من را در آن مورد می خواست بداند و مثل تمامی نفس های دیگر فکر می کرد که یک ورد و تکنیکی همانجا در یک جمله به او بگویم و او خوشبخت ترین مرد دنیا می شود. همه دلایل بدبختی و احساسات کدر و بی حس بزرگسالی خود را در بیرون از خود جستجو می کنند، وقتی می فهمند که خود نیز نقشی در شکل گیری آن احساسات داشته اند، شروع به انکار اهمیت تغییر می کنند، زیرا هرگز دوست ندارند که مسئولیت نفس خودشان را معترف باشند.

برایش گفتم که هیچ لزومی به این همه سخاوت نیست، من دلیلش را می دانم و با ده جلسه می توانید این راز را کشف کنید. پرسیدند که حالا همینجا نمی شود که دلیلش را بگویید!: گفتم به خاطر این است که معصومیت دوران کودکی را دیگر نداری، نفس و خواسته ها، قضاوت ها، احساس آزمندی و اضافه کردن، جایگزین احساسات هستن و قناعت را گرفته است و کودک درون در گوشه ای از پستوهای درونتان کز کرده است، وگرنه درختان همان درختانند، هوا همان هواست، خورشید همان خورشید و خدا همان خداست.

بچه ها نگاه نمی کنند فردی که به من می خندد و من را در آغوش می گیرد، آیا ثروتمند است، آیا سفید و سیاه است، مسلمان و مسیحی است، کمونیست یا راستگراست، آیا دکترا دارد یا نه، آیا با دوستشان پنج دقیقه قبل دعوا کرده اند و ... آنها هیچ کینه و غروری در دل ندارند، آنها سر یک اسباب بازی دعوا می کنند، اما پنج دقیقهء بعد آن را فراموش می کنند و به آغوش لحظه و خداوند باز می گردند. کودکان هم نفس دارند، اما نفس آنها دقایقی بیشتر آنها را به اسارت خود در نمی آورد. این نفس برای کودکان لازم است که توضیح آن از حوصله این مطلب خارج است. کودکان فقط با چیزی را که دارند آن را زندگی می کنند. آنها ذهنشان شرطی نشده، اما شما ذهنتان شرطی شده است.

آنها بی قید و شرط و هیچ چشم و داشتی به زندگی نگاه می کنند، کم کم که بزرگ می شوند والدین و جامعه ذهن آنها را با آرزو و عقده های ارزان قیمت پر می کنند. با انتظارات بی جا و شدن ها، روان فرزندان خودشان را بیمار می کنند. با مقایسه کردن های غلط غیر علمی و عقلانی احساس خشم و حقارت را در فرزندانشان می کارند و از کوزه همان برون تراود که در اوست!؟

زیرکی های من فکری (بازی های روانی) احساسات پاک و باشکوه دوران کودکی را بی رنگ کرده و خشم، ترس و شخصیت، جایگزین احساسات فطری و طبیعی دوران کودکی می گردند.

دو تا خدا در یک جا نمی گنجند.

انسان باید از سادگی به سادگی برسد و راهی برای خوشبختی، احساس آرامش و سلامتی در فقدان معصومیت و سادگی وجود ندارد.

قاسم سلطانی

تفاوت عشق با نفس

وقتی با کسی ارتباط ایجاد می کنیم باید شخصیت را کنار بگذاریم، زیرا شخصیت مانع ارتباط و نگاه ما می گردد، شخصیت باعث می شود که چشمان ما کور و گوش های ما کر شوند. یا شخصیت باید حاضر باشد یا خودت، این تو هستی که باید انتخاب کنی. شخصیت، نفس و شیطان است و هرگز قادر نیست خوب را از بد تمیز دهد و همیشه هرکاری انجام دهد، در پس آن یک درد و رنجی خواهد بود. شخصیت نمی تواند بدون درد و بحران وجود داشته باشد، به همین خاطر تمام سعی و تلاشش را می کند تا یک بحرانی همیشه باشد!

شخصیت فقط به خودش توجه می کند، زیرا شخصیت شهوت ران است و آدم شهوت ران بسیار خطرناک است، زیرا فقط منافع شخصیت خودش را مهم می داند و به معشوق و دیگری توجه ندارد، در حالی که در عشق، توجه به جانب دیگری و معشوق است، که آنگاه درون خالی می گردد و خود اصلی آنلاین می شود.

عشق، نفس انسان را ناتوان و شخصیت، نفس را فربه می کند. تفاوت نفس و عشق را همیشه به خاطر بسپاریم. اگر ادعای عشق می کنی، می توانی جعلی و حقیقی بودن آن را امتحان کنی. در عشق نفس احساس عجز و ناتوانی کرده و در کیفیت بهتر کاملا محو می گردد، اما در شهوت و جاهلیت، شخصیت حاکم است، زیرا احساس ترس و حقارت می کند که مبادا تنها داراییش که غرور کاذب و ارزان قیمت است را از دست بدهد. شخصیت، همیشه راه هایی برای بازی های روانی و زیرکی های من فکری پیدا خواهد کرد که از "خود" غافل بماند. اما نمی داند که راه خدا از خود می گذرد نه از شخصیت و نفس!

تا شخصیت را رها نکنیم نمی توانیم توجه معشوق را جلب کنیم. معشوق فقط و فقط جایگزین می شود، جایگزین نفس و شخصیت. حقیقت و آرامش واقعی نمی تواند جایی که دروغ و فریب و زیرکی هست، آنجا باشد. دوتا خدا در یک جا نمی گنجد، انسان شخصیت باور، هرگز خودش را کوچک نمی کند، در حالی که در عشق نی درون باید خالی باشد تا خدا به او بدمد. نفس و شیطان، شخصیت را جایگزین خود اصلی(عشق) کرده است که همیشه احساس ترس، دوگانگی و حقارت کند، اما با ژست های ارزان قیمت به جنگ دفاع از شخصیت برود!

شخصیت نه تنها کوچک است، بلکه وجود حقیقی ندارد، اما خدا وجود دارد و خدا همین لحظه است، بدون شخصیت و نفس به راحتی می توان خدا را در همین لحظه ملاقات کرد. شخصیت، اسباب بازی افراد جاهل است، اسباب بازی کودک درونی که هزاران آرزو، شکست و عقده دارد و هرگز به آرزوهایش نمی رسد.

شخصیت، دیگران را وسیله ای برای موفقیت شخصی خودش می بیند، در حالی که عشق، خودش را به عنوان وسیله در اختیار دیگران قرار می دهد، وسیله ای که همزمان هدف نیز است!

شخصیت دوست دارد معشوق را تصاحب کند، اما هرگز موفق نبوده و نخواهد شد، زیرا معشوق شی نیست. می توان چند صباحی از معشوق استفاده کرد، اما معشوق خودش را تنها وقتی در اختیار تو می گذارد که تو متعهد به عشق باشی نه متعهد به شخصیت. واقعی، واقعی را ملاقات می کند و غیر واقعی، غیر واقعی را... شخصیت و نفس همیشه چیزهای غیر واقعی را ملاقات می کنند، حتی اگر چیزی و کسی واقعی نزدیکترین فرد به اینان باشد، اینان قادر به ملاقات با او نمی توانند باشند.

شخصیت بعداً وارد انسان شده است، خودش را تحمیل کرده است، اما عشق اصیل است، عصارهء انسان، عشق است.

نفس، شخص را به شی تنزل می دهد، در حالی که عشق، حتی اشیاء را به خدا تبدیل می کند. شخصیت به تو نگاه می کند که ببیند آیا کاربردی داری یا نه. شخصیت نمی تواند به انسان به عنوان یک انسان و موجود الهی بنگرد، او انسان را با کاربردهایش می سنجد. جامعه انسان را کاربردی کرده، تا او را به راحتی بتواند جایگزین کند. در حالی که در عشق همه کس منحصر به فرد است. خداوند هیچ کس را بیخود و بی جهت و مشابه خلق نمی کند.

چون در اغلب انسان ها عشقی وجود ندارد، مراقبه یکی از راه های فنی و تکنیکی هست که بتوان توجه را از شخصیت و من فکری سلب و آن را به سوی معشوق سوق داد. 

وقتی عشق به مرحلهء باکیفیت می رسد، نه عاشق باقی می ماند و نه معشوق، آنگاه عشق و خدا ظاهر می شود که آن را یگانگی نیز نامیده اند.

عشق= سلامتی، استقلال فکری، آزادی، آگاهی و اعتماد

نفس= معجونی از تمام پلیدی های عالم و به ویژه زیرکی های من فکری(بازی های روانی)

قاسم سلطانی

تعریف و منظور از شخصیت در این مطلب غیر از تعریف فردیت انسان است. مراد از شخصیت در این متن، یعنی هرچیزی که بعداً وارد انسان شده و او را به خود متکی و مفتخر کرده باشد است.

لذت از شکست دیگران نشانه اختلال شخصیتی درماست!

خودشناسی و سلامتی