تفاوت خودشناسی با روانشناسی

یگانه مسئله’ قابل شناخت در نظام هستي, شناخت خود انسان است. بقیه چیزها, مسئله نیستند, بلکه چالش هستند، حتی شاید شناخت خود نیز، نه یک مسئله، بلکه یک "راز" باشد!
اغلب نسل بشر فکر می کند که خود را می شناسد, و اغلب انسان ها فکر می کنند که دیگران را هم می شناسند. خطرناک تر این است که روانشناسان دنیا, ظن و گمان و خیال بکنند که خود و دیگران را می شناسند!!!

روانشاسی، نیازهای "روان" را در نظر می گیرد، نیازهای جسم و جامعه  را به رسمیت می شناسد و کلاً به نیازهای روحی توجهی ندارد، که عامل اغلب اختلالات روانیست. آنها "روح" (فطرت)، را با خرافات بررسی می کنند. حاضر نیستند معانی را از دیدگاه نوین و دیگری مورد مطالعه قرار دهند. آنها واقعیات جامعه را الگو قرار می دهند و امری که در جامعه متداول و مد نباشد را بها نمی دهند، زیرا خودشان تحت تاثیر "شخصیت" (روان) هستند و از درون روان نمی شود روح (فطرت) را ملاقات کرد و بدین طریق طرف جامعه را می گیرند و انسان را به حال روانی خود رها می کنند.

(لازم به ذکر است، روانشناسی که خودسازی و خودکاوی کرده و به قالب های روانشناسی وابسته نیست، و درک از دنیا را به واسطهء تجربهء وجودی خود می بیند و بررسی می کند، فرا روانشناس بوده و مصداق روانشناسی مطلق نیست).

معانی و درک از واژه ها را از نو باید بررسی کنیم، وقتی از نفس و روح صحبت می شود، تعریف و ذهنیت قدیمی و عامی کلاسیک را در ذهن تداعی نکنیم.

روح= فطرت دست نخورده
روح= ذات هر چیز
نفس= خرافه و امری که بعداً وارد انسان شده و انسان را تسخیر کرده باشد تا انسان از آن هویت گرفته و تعلق خاطر روانی در او ایجاد شود.

نفس= مقابل خود

نفس= ضد خود

نفس= ضد فطرت

نفس= من فکری (من ذهنی) من خیالی

نفس= جاهلیت

خودشناسی= فطرت شناسی

خودشناسی= ذات شناسی

روانشناسی= روان شناسی

روان انسان ها در هر جامعه ای متفاوت است، به همین خاطر یک روانشناس اروپایی از روان ایرانی ها خبرهای زیادی نمی تواند داشته باشد و بر عکس... اما یک خودشناس و عارف در آن گوشهء دنیا و هزاران سال قبل، با یک عارف و خودشناس در این گوشه دنیا به اتفاق به یک حقیقت نظر دارند و رسیده اند، هر چند یکدیگر را ندیده و نشناخته باشند.

روانشناسی به روایت ها و مشکلات و "اتفاقات" شخصی تکیه دارد، در حالی که خودشناسی ریشهء تمام اتفاقات ناگوار را در نفس و جاهلیت(ناآگاهی) می بیند و خودشناسی را چاره و درمان تجویز می کند. یک عارف و خودشناس نیازی به اطلاع دقیق از یکایک دردهای شما ندارد، نیازی به اینکه همسر شما چه رفتاری با شما کرده و شما چه جوابی داده اید را ندارد. یک عارف و خودشناس از رفتار شما، نقطهء ضعف نفس شما را می بیند و روی "خود شما" کار می کند.
در خودشناسی یاد می گیریم که از اتفاق و رخدادها هویت نگیریم و سعادت و خوشبختی را به دست اتفاقات و رخدادها واگذار نکنیم.

!خوشبختی و سعادت را باید در اختیار "خودمان" بگیریم و خودمان هر لحظه نونوار می شود ، معنی دیگر خود، اکنون است

قاسم سلطانی

اعتماد یعنی امنیت!

زندگی در اعتمادی که به "ایمان" تبدیل شده باشد، یعنی زندگی در "امنیت" و آرامش
اینجا سر کوچهء منزل ما در کشور هلند است. به نطرم تصویر گویا و شفاف است.
 
قاسم سلطانی

استاد کاذب وجود دارد، اما شاگرد کاذب هم وجود دارد!

آقای نوروزی می فرمایند: یک کسی آمد نزد استادش و گفت که من می خواهم با پای پیاده به مشهد بروم. استاد گفت که نه، پیاده نرو که کف پایت بسوزد، پول بده برو که جیگرت بسوزد!

نقطه ضعف ما را یک مربی می تواند تشخیص بدهد. این آقا و یا خانم می خواهد پول ندهد که می گوید من پیاده می خواهم به مشهد بروم نه اینکه خیلی مثلا از اولیاء خداست. پول دادن برایش سخت است.

هرکس باید یک جور ریاضت بکشد و ریاضت ها باید متناسب با نقطه ضعف و تعلق خاطرهای دنیوی و نفسانی ما متناسب باشد. کسی که از غذا خوردن خیلی خوشش نمی آید، به راحتی می تواند روزه بگیرد...

و یک استاد و معلم واقعی دست می گذارد روی حساس ترین نقطه ضعف شاگردش...

و یک شاگرد و مرید کاذب و تقلبی از چنین استادی خوشش نمی آید و شروع می کند به تبلیغ منفی او...

از آنجایی که تعلق خاطر دنیوی اغلب مردم از یک جنس هستند، تبلیغ منفی او (موقتی) موفق آمیز می شود. این نوع مریدان تقلبی کم نیستند و به راحتی هم با یکدیگر متحد می شوند تا نقطه ضعف های خود را به صورت دسته ای و جمعی پنهان کنند.

اما حقیقت جای خود باقیست.

نقطهء ضعفت را پیدا کن و اگر این کار را استاد انجام داد، از او قدردانی کن، نه اینکه آیینه را بشکنی.

قاسم سلطانی