بهار بر شما مبارک


دو نوع هشیاری مورد بحث این مطلب است:
نوع اول هشیاری جسمی است که خودآگاهی نیز نامیده اند و نوع دوم هشیاری حضور است که برابر درک واژهء آگاهی است که هشیاری یگانه نیز گفته شده است. خودآگاهی یعنی آگاهی مربوط به جسم و فیزیک و روان خود، و آگاهی یعنی هشیاری حضور که فراتر از پیرامون جسمی خود رفته و کیستی خود را در خارج از ذهن و بدون ذهن مورد مطالعه قرار می دهد.
همهء نوزادان با فطرتی پاک و همچون نی خالی متولد می شوند و سپس توسط والدین و جامعه این نی خالی پر از معیار و ارزش ها می شود. به میزان اضافه هایی که به درون و روان این کودک اضافه می شود، این کودک خود را منزوی و جدا از دیگران تجربه کرده و برای به دست آوردن آرامش، هر روز بیشتر و بیشتر تلاش به اضافه کردن به خود می کند تا یک سر و گردن از دیگران بالاتر باشد که احساس امنیت و آرامش کند، اما متاسفانه هرچقدر که به خود اضافه می کند، به آن میزان نیز خود را از دیگران منزوی و جدا می بیند. این جدایی، فرقت از یار نیز نامیده شده است، که نتیجهء آن، احساس از خود بیگانگی (الیناسیون) است و این دچار از خودبیگانگی، روز به روز تشدید شده و برای به دست آوردن آرامش، روی به تقلای بیشتری برای دیده شدن و به حساب آورده شدن از طرف همنوعان خود می گردد، اما هرگز نمی تواند آن آرامش حقیقی را با روش های نفسانی کسب کند. به این ترتیب احساسی کاذب به نام "روان" متولد می شود و جایگزین روح یکتایی و یگانگی و آگاهی می شود.
طبیعی هست که هر چیز جعلی و بعداً وارد شده به انسان، از جنس درد خواهد بود. فطرت همهء انسان ها از جنس یگانگی و یکپارچگی است، اما روان انسان، سازی دیگر می زند و در صدد ایجاد درد و رنج است. جوهر یگانگی و یکتایی، محبت و عشق است. محبت و عشق تنها انرژی هست که موجودات و نباطات و جمادات را به هم وصل می کند، این را هشیاری حضور نامیده اند.
در سردر ساختمان سازمان ملل شعر سعدی شاعر و عارف ایرانی نوشته شده است:
بنی آدم اعضای یک پیکرند/// که در آفرینش زیک جوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار/// دگر عضوها را ندارد قرار
در هشیاری جسمی، همه چیز فرم، صورت و نام دارد و همه چیز از هم جدا است. رحیم با کریم و ماریسکا با مونیک تفاوت های جسمی و فیزیکی دارند. اما آیا درد رحیم تاثیری در ماریسکا ندارد؟
البته که اگر توجه مان به شعر سعدی از نوع تجربهء وجودی و حضوری باشد، درد دیگران در من تاثیر دارد، حتی اگر این درد کیلومتر ها از هم فاصله داشته باشد. شادی و خوشبختی مونیک تاثیر بالقوه و بالفعل در همه کس و همه چیز دارد، اما هشیاری جسمی قادر به درک و فهم آن نیست و میل دارد خود را منزوی و جدا از همه چیز تجربه کند و این جدایی دردآور است.
فرم ها و جسم ها برای این آفریده شده اند که هستی بتواند برقصد و بچرخد و دردها و شادی ها کمی تقسیم شوند، وگرنه اگر درد زایمان یک زن با دردهای زایمان زن های دیگر فشرده به هم باشند، غیر قابل تحمل می شود. اگر درد زایمان زنی را پرستار نیز به همان اندازه حس کند، او قادر به کمک کردن به تولد نوزاد نمی تواند باشد. حتی شادی ها نیز اگر زیادی و فشرده باشند، غیر قابل تحمل می شوند. فرض کنید که خورشید نتواند انرژی و نور خود را به اطرافیان خود پخش کند، چه اتفاقی می افتاد؟
بعضی از انسان ها که به یگانگی اعتقاد ندارند و برعکس، انزوا و بیگانگی را برگذیده اند، درد و خوشبختی را انحصاری و متمرکز می کنند که عاقبت آن به انفجار هردو می انجامد. نفس دوست دارد که صاحب شادی و خوشبختی باشد و درد را به دیگران پاس بدهد، اما این تلاش از جنس نفس و جاهلیت است و هیچگاه عملی نخواهد شد. می توان چند صباحی دیگری را فریب داد، اما حتی همین فریب نیز غیر مستقیم در خدمت هشیاری حضور خواهد افتاد. عدو سبب خیر می شود!
زنی را می شناسم که حاضر نیست حتی پول نانی را که می خرد بپردازد، منافع و نفس خودش اولویت بر همه چیز دارد، حتی اولویت بر حق و حقیقت. تمامی اعمال، واکنش، تعاریف و استنتاجش محصول "من فکری" است. این فرد چگونه خواهد توانست که روی آرامش را ببیند؟مگر اینکه از ذهن من مدار خارج شود.
این فرد اگر کمک می کند به خاطر این است که بیشتر از کمکی که می کند، دریافت کند و این عمل باعث ایجاد درد در او می شود. باعث می شود که همجنس های خود را جذب کند که آنها نیز همین مرام را دارند، باعث می شود که مردمان الهی و باکیفیت از این فرد پرهیز کنند. آیا این درد کمی است؟ آیا عدم حضور خدا را در این نوع هشیاری می بینیم!؟
این افراد همیشه به فرم ها و جسم ها که فناپذیر هستند، وابستگی و چسبندگی شدیدی پیدا می کنند و از آنجایی که جسم و صورت ها به سوی فنا می روند، خداوند هر بار مقداری از این فرم ها را از او جدا می کند، (در واقع و عبارتی دیگر، در برابر قانون طبیعت نمی توان مقاومت کرد و آنهایی که مقاومت می کنند، اعتراض به عدالت طبیعت می کنند) تا او به خودش آید، اگر با از دست دادن چیزهای ارزان قیمت به خودش آید که چه بهتر، در غیر این صورت، همسرش را از او می گیرد و سپس بچه هایش و در این میان این فرد اگر در من فکری غرق شده باشد، احساس قربانی شدن خواهد کرد و نمی داند که چون خودش "قربانی" نکرده است، خداوند و طبیعت این زحمت را برایش می کشد!
شاید هم برعکس او را ثروتمند و مشهور و دانشمند و عارف می کند که او به خودش آید و اگر باز به خودش نیاید، یک دفعه جان او را می گیرد که بدون شک برای او لازم بوده است. روزی رسان فقط خداست و اگر بخواهد، روزی را از جایی می رساند که انتظار نمی رود و روزی را از جایی می گیرد که دور از انتظار هشیاری جسمی (خودآگاهی) است.
قانون ریاضی طبیعت، با هشیاری جسمی(خودآگاهی) غیر قابل درک و فهم است، اما با هشیاری حضور (آگاهی) چرا...
هشیاری جسمی (خودآگاهی) با اینکه محدود است، اما لازم است، ولی هرگز کافی نیست و به تنهایی به مثال جهنم است. زمانی که هشیاری جسمی، خود را کافی می داند و بیشتر و غیر از آن را انکار می کند، به شکنجه گر و جلادی می ماند که شب ها داستان شاهنامه برای بچه اش می خواند!
مراد از یگانگی در عالم هشیاری جسمی، کاریکاتوری بیش نیست. اگر ما بتوانیم درک کنیم که جسم ما توهمی بیشتر نیست. حقیقت ما مرکب و بدن ما نیست و چهرهء واقعی ما در جهانی نامرئی قرار دارد و من واقعی دست نخورده و همیشه جاوید و جوان بوده و خواهد ماند, آنگاه می توانیم متوجه نیروی خلاق و با عظمتی که هشیاری حضور (آگاهی) که در ما قرار دارد بشویم.
مولانا می گوید:
هر زمان نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
بدن ما, کل ما را تعریف نمی کند, اما جدا از کل ما نیز نیست.بیگانه هست, بیگانه می شود، جدا می شود، تنها می ماند, اگر بیگانه ببینیم!
درک ما دنیا را می تواند تغییر دهد و وجود ما نیز شامل و بستگی به این درک ما دارد!
آگاهی, پیوسته در حال ترمیم بدن انسان هاست و آگاهی در بخش ناخودآگاه فطرت ما(ایمان) قرار دارد و زندگی نیز در ناخودآگاهی است. نفس کشیدن,تنگی و گشادی مردمک چشم, تنظیم حرارت بدن,جریان خون, شنیدن صداها و تپش قلب, در آگاهی و ناخودآگاهی بخش فطری انجام می پذیرد.
زندگی در فضای خالی هر ذرّهء اتم که به واسطهء آگاهی (هشیاری حضور)می تپد, قرار دارد. آیا می دانید چرا زنانی که از دوست پسر و همسرشان جدا می شوند دو برابر بیشتر شانس به سرطان سینه دارند و افرادی که افسردگی مزمن دارند چهار برابر بیشتر از سایرین بیمار می شوند؟ و چرا واکنش به درد در همه افراد یکسان نیست و حتی یک فرد در زمان های متفاوت، واکنش های متفاوتی را از خود نشان می دهد؟ برای اینکه جسم و هشیاری یگانه بوده و از هم جدا نشدنی هستند.
هشیاری جسمی فقط صورت ها و فرم ها را می بیند، در حالی که جسم و صورت، فقط ظاهر ما بوده و عالمی باطن و غایب نیز وجود دارد که بین امتداد جسم من و شما واقع است و ما را به هم وصل می کند. احساسی که از یک بوسه تولید می شود، حبه قندی که با انرژی خود آن بوسه را ممکن می سازد، نتیجه همان هوش یگانه است و من و شما نیز از آن جنس و جوهر بوده و خواهیم ماند.
بیگانگی و یک تیکه گوشت محکوم به مرگ و درد است، اما اگر تبدیل به هشیاری و یگانگی شود، به عالم نور می رسد. این بدن ما با هوش و ریشهء عمیق یگانگی و حیات آمیخته است که یگانه هدف آن حفظ و مراقبت از ماست.
هشیاری جسمی به بدن خود می نگرد و فاصله بین خود و دیوارها و درختان و دیگران را می بیند و گمان می کند که بدنش در فاصلهء خاص از محیط خود قطع می گردد.
دی پاک چوپرا در کتاب ذهن بی انتها و جسم پردوام در صفحه 36 چنین می نویسد: در مفهوم کوانتوم وجه تمایز میان جامد و خالی بی اهمیت است. هر سانتی متر مکعب فضای کوانتوم از انرژی لایتناهی انباشته شده و کمترین ارتعاش بخشی از میدان های وسیع ارتعاشی است که عالم را دربر گرفته است.
به مفهومی حقیقی محیط شما جسم امتداد یافته شماست. با هر نفسی که فرو می برید، صدها میلیون اتمی را که دیروز شخصی در یک سرزمین دور مثلا در چین به شکل بازدم به هوا سرازیر کرده است به درون خود می کشید. اکسیژن، آب و نور خورشید اطراف شما با آنچه در درون شماست به زحمت از یکدیگر تمیز داده می شود.
تجربه کردن وحدت و یگانگی کاربردی فوق العاده دارد، زیرا وقتی تبادلی فرهنگی میان شما و بدن امتداد یافتهء شما وجود دارد، احساس مسرٌت، سلامت و جوانی می کنید. ترس، از جدایی و بیگانگی زاده می شود. با جدا دیدن خود، میان خود و اشیاء اختلالی عظیم خلق می کنیم، با سایرین می جنگیم، خود را قربانی تلقی می کنیم، انتقام گرفته و محیط را نابود می کنیم.
اگر به جای اینکه جسم خود را جدا از محیط و دیگران ببینیم، خودآگاهی خود را با آگاهی وحدت همه چیز پیوند دهیم، یگانگی و یکتایی را تجربه کرده و به قول دی پاک چوپرا، در آگاهی وحدت، اشخاص و حوادث جملگی بخشی از بدن ما می شود.
ما تسلسل درد و خودآگاهی نیستیم، بلکه تسلسل آگاهی و یگانگی هستیم که تغییر و تبدیل در آن مضمر و اجتناب ناپذیر است. تسلسل دردها در نسل بشر، به او احساس مظلومیت و قربانی شدن داده و نتیجهء آن، نفرت و خشم و انتقام خواهد بود. پیری زود رس و بیماری های گوناگون نتیجهء تسلسل دردهای روانشناختی در انسان است. نتیجهء برداشت ها و تجربه های گذشتهء "من فکری" است که مشمول حال و اکنون می کنیم. ناهماهنگی و تضاد میان نیاز اکنون و تجربه های روانشناختی من فکری در گذشته، مانع نونوار شدن و تجربهء وجودی در زمان اکنون می گردد.
بخار کردن ادراک های منجمد که نسل بشر را از یکدیگر جدا می بیند و او را منزوی کرده و پیوند انسان را با جهان وحدت مانع می شود، باعث می شود که ما از حواس پنج گانهء خود فراتر برویم که حواس پنج گانه نیز فراتر از هشیاری جسمی حس نمی کند. هر چیزی که به واسطهء حواس پنج گانهء انسان برای ما مخابره می شود، الزاماً حقیقی و کامل نیست. به ویژه اگر این حقیقت جسمانی نباشد و مربوط به روان و روح و خوشبختی انسان باشد.
ادامه دارد
قاسم سلطانی
درویشی بود که از درون و نفس مردم آگاه بود و آنها را از خطر نفس دیگران باخبر می ساخت. وقتی نوبت نفس خودشان می رسد و نفس همهء آنها زیر سوال می رود، مردم نفسانی، باهم متحد شده و درویش را از شهر بیرون می کنند.
اگر درویش، به نفس اینان به به و چه چه می گفت و نفس اینان را چاق می کرد، حالا او در شهر بود، اما خدا را نداشت، وجدان و اخلاق نداشت و شرف هم نداشت!
حالا این مردم، با نقاب هایی که در چهره دارند، می توانند با نقاب های شان ارتباط داشته باشند. می توانند در ظاهر و سطح بگویند و بخندند و خوش باشند، اما خدا را از دست دادند.
و مردمی که "خدا" پشتشان نباشد!؟
قاسم سلطانی
مردمان گر یکدگر را می درند/// گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند/// گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند/// گرگ هاشان آشنایان هم اند
فریدون مشیری