یک پرسش و یک پاسخ در باره’ تربیت فرزندان

پرسش:
حدود دو سه سالی هست که هر موقع به شما زنگ می زنم, پسر هفت ساله تان گوشی را بر می دارد و شروع به بازی با من می کند و یا میل دارد که مرا با خبر اینکه, پدرم خانه تشریف ندارند, شوکه کند. و این برخورد پسرتان من را خسته می کند و برای مدتی تصمیم گرفتم هر زمان او گوشی را بردارد, بدون اینکه صحبت بکنم, ارتباط را قطع کنم. در حالی که بچه هایی را می شناسم که بسیار با ادب و مهربان, با آدم صحبت می کنند, شما این را چگونه بر رسی می فرمایید؟
پاسخ:
پسر هفت سالهء من دو سال قبل پنج سال داشت و حالا دگر دیسی هفت ساله اش را سپری می کند. من می توانم پروتوکول ها و قوانین ارتباط با تلفن را به او یاد بدهم, اما فراموش نکنیم که قوانین به بچهء پنج و هفت ساله, تحمیل می شود و تنها چیزی که بچه از این تحمیل به یدک خواهد کشید, یک عمر کله شقی و انعطاف ناپذیری و زور و قوهء دیکتاتوری خواهد بود. او یاد خواهد گرفت که دیکته کرده اند و من نیز باید دیکته کنم!
تکلیف آزادی و اختیار تجربه در این جا چه می شود!؟ توجه داشته باشیم که آگاهی تنها چیزی است که وجود دارد و آگاهی تنها چیزی است که می آفریند و آفریننده است! تنها تفاوت موجودات, در تقوی و بی نیازی و رستگاری آنان است. و تا زمانی که فرزندان ما نتوانند بازی کنند و بازیگوشی را در هر مقطع و موردی تجربه کنند, قانون مونتاژ و کپی حاکم خواهد بود و این قانون بسیار خطرناک, هزاران بیماری و درد سر و گرفتاری برای انسان فراهم می کند و کرده است. قانون مونتاژ و کپی, انسان ها را غیر خلاق و بسیار بی حوصله تربیت می کند, احساس تنهایی در انسان ها تولید و آنان را بسیار بی حوصله بزرگ می کند.
بچه ها با بازیگوشی و خلاقیت و شکستن پروتوکل ها و عادت ها رشد می کنند و خلاق می شوند, نه با اطاعت و امر و نهی و دیکته کردن. با دیکته کردن فرزندانمان را زورگو مثل خود بار می آوریم. با عادت ها و قوانین و باورهای موهومی, فرزندانمان را کم صبر و عجول تربیت می کنیم. تحمیل باورها در بچه ها, عین محافظه کاری در بزرگتر ها می باشد. کنار نیامدن, انعطاف ناپذیری, سماجت در حقانیت, لجبازی و ...حاصل عدم آزادی و تجربه های بازیگوشانهء ما در دوران کودکی می باشد.
نفس و عدم آگاهی, از چپ و راست و بالا و پایین و خلاصه از شش جهت محاصره مان کرده است و عدم آزادی و تجربهء بازیگوشانه را نیز اگر به آن اضافه کنیم, چه چیزی از انسان باقی خواهد ماند!؟
اگر قرار است, بچه ها خودشان را تجربه کنند, و انسان های بی حوصله و تنها و میان حالی نباشند, باید این آزادی را داشته باشند که بتوانند, به روش بچه گانهء خودشان از میهمان پذیرایی کنند! اگر من وارد خانه ای می شوم که در آن خانه بچه نیز زندگی می کند, میهمان آن بچه نیز هستم و آن بچه حق دارد که از من به روش خودش پذیرایی کند. یاد دادن, تنها زور و تحمیل را در فرزندان ما تکرار خواهد کرد! به جای یاد دادن, تماشاگران خوبی بر رفتارهای خود باشیم و رفتارهای خود را زیر نظر داشته باشیم, که چگونه و با چه لحن و سماجتی با شوهر و دوستانمان رفتار می کنیم و شاید با دوستان و همسرمان با صبر و حوصله و بر مبنای آزادی و اختیار عمل رفتار می کنیم!؟
بچه, بچهء من است و مانند من نیز با کسی که تلفن می کند, معاشقه کرده و شاید بیافریند! او قانون و نظم را در رفتار من می بیند و رفتار می کند و من با هیچ کسی بر طبق پروتوکل ها و عادت ها و آداب دانان برخورد نمی کنم که او نیز از من یاد گرفته باشد. من هر بار, رفتار متفاوت با هر کسی دارم, بازی گوشی را از من فرا گرفته است. او را به خاطر من ببخشید!
قاسم سلطانی 
من را از مادر و برادر و همکلاسی دوران نوجوانی سوال نکنید, مگر آنان آبروی من هستند؟ آنان به جز پندار, چیز دیگری از من نمی دانند. من را همیشه از آگاهی جویا شوید و جز آگاهی, همه چیز در بارهء من, پندارهای فرومایهء ذهن است. مرا در گذشته ها و در آینده جستجو نکنید, هردوی آن ها حتی سایهء من را نیز منعکس نمی کنند.
فردی که مقیم هلند بوده و موفقیت هایی را کسب نکرده است و در وضعیت چندان محبوبی زندگی نمی کند, تصویری که او از هلند برای من و شما می تواند بدهد, تصویری برای توجیه بدبختی های خود و تحریف بر زیبایی های هلند خواهد بود, این را دریاب! خیلی ها ممکن است از تجربه زندگی در هلند و ایران بنویسند, اما تا چه اندازه, آن تجربه ها به واقعیت نزدیک هستند؟ تصویر ما از هلند و مردمانش و هر چیز دیگر, بستگی به اندازهء واقعی و غیر واقعی بودن ما دارد. برداشت یک مسافر ریاکار شیخ نما از خیابان های هلند چه می تواند باشد و برداشت یک مسافر نفسانی و خرافی( ریاکار و تزویر کننده) از زندگی, چه می تواند باشد!!؟؟ کسی که در کلاه برداری و دروغ گویی نتوانسته است در ارتباط با من به آرزوهای پلید خود برسد, معلوم است که او نظرش در بارهء من چه خواهد بود!
قبلهء نفس, امور ظاهری هر چیز است. یک مرد هلندی زخمی و سرخورده از زنان آن جامعه, معلوم است که رو به زنان خارجی کرده و بازی روانی شروع کند که شما زنان خارجی, زیبایی کلئوپاترایی دارید و زنان ایرانی که سرخورده از مردان ایرانی هستند, به طرف سرابی دیگر کشیده می شوند. مردان متعصب و ظالم ایرانی را دختران ایرانی جواب نیستند, زیرا دختر و زن ایرانی مدرن شده است و آن مرد زخمی شناخته شده را رها می کند و مرد زخمی دیگری را با نقابی تازه و نو بر می گزیند. و آن مرد ایرانی نیز به طرف زن زخمی دیگری با نقابی تازه روی می آورد!
روانشناس واقعی, یک جراح و یک دکتر بیهوشی و یک پرستار و ... برای مریضش می باشد. بیهوشی در جراحی های بزرگ, اجتناب ناپذیر است. خودشناسی نیز درد دارد و باید زیر بیهوشی انجام پذیرد. زیرا هیچ کس نباید درد بکشد. درد برای درمان و سلامتی, یک نشان است و نه یک روند درمان! داروهای بیهوشی در علم روانشناسی و خودشناسی, از عصاره های طبیعت و زیبایی و گوشه های حقیقت, گرفته شده و استفاده می گردد. حقیقت انسان را مست و بیهوش می کند و برای مدتی روانشناس می تواند روی بیمار و مراجعینش درمان های لازم را بدون درد انجام دهد. حقیقت تلخ و درآور نیست, بلکه, غفلت از حقیقت است که در انسان درد می آفریند. برای نابینای مادرزادی, گفتن از نور و رنگ ها دشوار است! به جای اثبات خود به هرکس و همه کس و بی نهایت, خود را به خودم ثابت کنم, آنگاه زمانی دارم که زندگی کنم!
یک نسخهء استاندارد و ثابت برای همه وجود ندارد, لذا آگاهی از شرایط بیمار در روند و پروسهء درمان و رشد, اجتناب ناپذیر می باشد. یک استاد و روانشناس خوب, با کارآورش باید در جشن ها و مراسم گوناگونی شرکت کرده تا رفتار او را زیر نظر داشته باشد و در شرایط و زمان های مختلف, واکنش و رفتار کارده خود را تحلیل و بر رسی کند. راستی, تا به حال, با بیمارت به جشن عروسی و تولدی رفته ای!؟
relatie tussen zelfkennis en gezondheid