شعرو موسیقی منفی ممنوع باید گردد

زمانی که ملتی در شرایط جنگ و بحران افسردگی قرار می گیرد, شماعی زاده ها و مرتضی ها و شهرام شب پره ها,  شادی و سلامتی برای جوانان ما به ارمغان می آورند. تاثیر مثبت هنر این هنرمندان در سلامت روانی, در تاریخ ایران باید مورد شکرگزاری و تفقد قرار بگیرد. اینان قهرمانان و حکیمان معنویت شادی هستند. رابطهء شادی و موسیقی مثبت و رقص، با خداوند و سلامتی بسیار بسیار نزدیک تر از تصورات ذهن و موسیقی منفی و غمگین است.

همچنان که موسیقی غمگین و منفی برای سلامتی مضر است, موسیقی ناهنجار و غیر هارمونیک و داد و فغان های بلند و شیون ها نیز, درد را کاهش نمی دهد. بعضی از موزیک های راک و رپ, ضد آرامش و سلامتی هستند. صداهای بلند موزیک در دیسکوها و جشن ها,  که مهندسی شده نیستند نیز, استرس زا و بی قرار کننده هستند و در دراز مدت, موجب ایجاد پرخاشگری و سفسطه گویی و کاهش تمرکز و ایجاد انواع دردهای روانی و فیزیکی می کنند.

تعریف درد: درد همان چیزی است که بیمار اذعان می کند در آن است و زمانی اتفاق می افتد که بیمار می گوید و رخ می دهد. حافظه, آبجکت و شییء را دریافت کرده و آن را ضبط می کند و بعد آن را در اختیار خود فرد قرار می دهد, که آن شیئ و موضوع را احضار و تبدیل به درد و یا به شادی و یا خنثی اش کند. تصویر زیر, مدل چرخ فرایند درد است. چهار چرخ و دایره ای که درد را تشکیل و بروز می دهند.

دایرهء اول مرحله ای است که در آن ضربه دریافت می شود. اینجا قسمتی است که شخص هنوز در آن احساس درد نمی کند. دایرهء دوم, ادامهء "چگونگی" دریافت و ثبت آن در سیستم عصبی مرکزی است. دایره و مرحلهء سوم از اهمیت بالایی برخوردار است. این مرحله را مرحلهء بخش روانشناختی درد نیز می نامند. در این مرحله هست که تجربه و شناخت و عدم شناخت از درد, می تواند, احساس درد به وجود بیاورد و درد را به مرحلهء عمل برساند و یا نرساند. در این مرحله, جنبه های فرهنگی, تربیتی, عادت, سنت, احساس تنهایی, ترس, خشم,حسادت, عدم امنیت, فرهنگ, مذهب و غیره دخالت مستقیم و غیر مستقیم دارند.

مرحله و دایرهء چهارم, مظهر تعامل درد, بین فرد و تمام مراحل قبلی می باشد و نتیجهء تجارب تمامی چهار مرحله هست. محلی که اثر درد, نه تنها به خود, بلکه به دیگران نیز منتقل می شود.  

شعر منفی و غم انگیز ممنوع باید گردد. عزاداری برای سلامتی مضر است. عزاداری کفر است. در مرگ یک انسان باید دوران زندگی وی را جشن گرفت, نه اینکه عزادار مرگش بود. جشن, نشانه احترام و پذیرش زندگی است. گریه و زاری های ادواری (تئاترال) یک بازی ذهنی و رفتار ناهنجار و نشانهء بی احترامی به زندگی و خداوند است. نشانهء مرده پرستی است. غم  و وحشت زده گی, با طبیعت و سلامتی انسان منافات دارد و برای محیط خود و اطرافیان صدمه می زند.

بهار می رود و تابستان می آید و پاییز و بعد زمستان و دوباره بهار برمی گردد! بهار, جایی برای رفتن همیشگی و ابدی ندارد. در قاعدهء طبیعت, مرگی وجود ندارد و چرا ما آن را باید جشن نگیریم!؟ بچه ها با بازی کردن رشد می کنند و زمانی که بازی را کنار می گذارند از رشد باز می ایستند. به قول یکی: سوگواران ژولیده, آبروی جهانند!

عزاداری و گوش دادن به موسیقی و تماشای سریال و فیلم های غمگین, باعث کاهش هورمون سروتونین در مغز می شود که کمبود این هورمون در بدن بیماری افسردگی به وجود می آورد. درد و دل کردن نیز, از آن عادت های مضر است که اثرات منفی در دیگران می گذارد و باید آن را نزد مشاوران و متخصصان مطرح کرد. پای صحبت غمگین و اندوهناک دوستان و آشنایان ننشینیم تا آنان نیز در صدد طراحی شادمانی و جشن و پیروزی باشند. اگر غم و غصه مشتری نداشته باشد, دکانش تخته می شود.

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم

قاسم سلطانی                                                                         

عشق و هوس

عشق یک پدیده نیست. نمی توانیم هر عملی را که ذهن به آن گرایش دارد و ما را از تنهایی در می آورد, عشق بنامیم. این دله دزدی نیست. این یک سرقت ادبی و معمولی هم نیست. این از حقه های پلید "نفس" است که به نام مقدس عشق و حقیقت خود را معرفی می کند. این یک معرفی متقلبانه است. حضور فردی دیگر, در کنار شما می تواند به شما یک امنیت کاذب بدهد و شاید تو "این" را "عشق" می نامی!؟ شاید خواهش های جنسی و احساس مالکیت تو, برای رسیدن به اهدافش, از نام عشق سوءاستفاده می کنند. کسی چه می داند؟ شاید تو, عشق را توهم می کنی!؟

خیلی ها مرد و زنی با قامتی زیبا را ملاقات می کنند و هیجان زده شده و اعتماد می کنند و سپس گمان می کنند که عاشق شده اند! به خاطر علاقه و هیجانی که نسبت به زن و مرد جذاب رخ داده است, می خواهند هر چه زودتر او را در تملک خود قرار دهند. می خواهند هرچه زودتر او را به چنگ آورده و استثمارش کنند. هرچه زودتر زیبایی او را زندانی کرده و به زنجیر بکشند. می خواهند آزادی او را از او بگیرند. و این را عشق می نامند! 

بعد از مدتی آتش هیجان و زیبایی فرو می نشیند. باید هم چنین باشد,زیرا آن زیبایی از آن "آزادی" بود که تو آن را محو کردی. هیچ مرد و زن دربندی زیبا نیست! در بند بودن و زندانی بودن, زیبایی را از بین می برد و نگرانی و یاس و ناامیدی و اندوه را جایگزین می کند. این کدام زندان است که انسان را زیبا بکند!؟ و این کدام زندان است که عشق در آنجا پایدار باشد؟ به همین خاطر, هر بار که علاقه مند به زن و مردی می شویم, همان خطا را مرتکب می شویم. و همیشه هم چشممان دنبال زنان و مردان آزاد است. و یا حداقل چشممان در زنان و مردانی می باشد که متعلق به ما نیستند, زیرا احساس مالکیت, باعث از بین رفتن شور و اشتیاق و هیجان می شود.

عشق, ضد آزادی نیست. حتی یک دوست معمولی نیز, راضی به سلب کردن آزادی دوستش نمی شود. چه برسد به عشق. عشق ورزیدن با سلطه به دیگران تفاوت دارد. احساس مالکیت و سلطه, برای سلامتی عاشق و معشوق مضر است. انواع بیماری های روانی و افسردگی را برای عاشق و معشوق و فرزندان به ارمغان می آورد. احساس مالکیت و سلب آزادی از عشق, حسادت و خشم تولید کرده و پای انسان ها را به دادگاه ها و دست آنان را به خون آلوده می کند. روند و مسیر هر عملی, اگر به سوی وحدت و یگانگی باشد, عشق است و اگر به سوی بیگانگی و انزوا (من و تو- زن من و فرزند من- دیوار من) باشد, ضد عشق (هوس) است.    

دوست داشتن و علاقه, چیزی مادی و ذهنی است. یک هلندی علاقه به شیرینیجات مخصوص فرهنگ و عادت خود را دارد و یک ایرانی همان شیرینی را دوست ندارد. علاقه و دوست داشتن چیزی است که بعد از تولد فیزیکی روی می دهد, اما عشق پیشاپیش در دل و درون همه و هر چیز وجود دارد. علاقه ها می توانند شرطی شده باشند. اما عشق هیچ شرطی را بر نمی تابد. عشق هیچ مرجعی را جز خود عشق نمی پذیرد. 

عشق, نشانه و علامت هایی دارد که انسان می تواند واقعی را از غیر واقعی به راحتی تشخیص داد.

۱- عدم نگرانی: زندگی آکنده از نگرانی, جدی ترین مانع ارتباطات و عشق است.

۲- در گذشته و آینده زندگی نکردن(تمرکز در مکان و زمان)

۳- هویت یگانه و یکتا داشتن(یکتاپرستی) 

۴- فکر و ذهن را مبنا و اساس قرار ندادن در ارتباطات

۵- شناخت: ارتباط صمیمی و عاشقانه, تنها از طریق شناخت میسر می شود. در خانهء کدام مسیحی انجیل یافت نمی شود, در خانه کدام ایرانی حافظ و در خانهء کدام هندو کتاب گیتا یافت نمی شود؟ امروزه نیز, کم و بیش هر جوانی کتابی از اشو در کنج خانهء خود دارد. ولی ارتباط مردم با این کتاب ها سطحی است. از روی شناخت نیست. افسار چگونه خواندن این کتاب ها و ارتباط مردم با آن در دست نفسشان است و به همین خاطر می گوییم که: "خواندن هرگز کافی نیست"

کتاب چنین گفت زرتشت را هر سرکشی خوانده است. اما با خواندن, آن کتاب, سوءتفاهم شده است. نمی توان روح نفسانی داشت و همزمان با اشو, نیچه, زرتشت, مولانا و حافظ ارتباط برقرار کرد. این غیر ممکن است. در عدم شناخت, این نفس هست که ارتباطات را طراحی می کند و نفس ضد عشق است. نفس, با عشق دشمنی دیرینه دارد. آدم نفسانی نمی تواند عشق بورزد. آدم نفسانی نمی تواند عاشق و معشوق بشود. آدم نفسانی فقط در ظاهر, چند کتاب برای فریب خود و دیگران مطالعه می کند و می پندارد که اشو, حافظ و نیچه نیز نمی توانند درد او را چاره کنند. ارتباط نفس با هر چیزی در سطح است.

در کتابی می خواندم که پادشاهی از یک نجار زبر دست تقاضای یک میز چوبی می کند و نجار از او فرصت می خواهد. نجار به مدت شش ماه به جنگل می رفته. و یکی یکی از درختان می پرسیده که کدام یک از شما حاضر به تبدیل شدن به میز هستید! و تا شش ماه هیچ درختی راضی به تبدیل شدن نبود. شناخت این است. شناخت ارتباط ما را با همه چیز ژرف و عمیق می کند. شناخت درنده و وحشی نیست. شناخت به آزادی احترام می گذارد. بالاخره پس از شش ماه درختی سر به پایین می آورد و آمادهء تبدیل شدن به میز می شود و نجار با کمک خود درخت, او را تبدیل به یک میز عاشقانه می کند. حالا این میز روح دارد. و چه کسی با این میز ارتباط برقرار می کند!؟

درک یک داستان از مثنوی برای رسیدن به شناخت کافی است. حفظ کردن شعرهای حافظ و خیام به چه کار می آید وقتی که خودتان حافظ و خیام نباشید!؟ حفظ کردن عادات و داشت ها و نداشت های سطحی و مستند و اطلاعاتی از زن و مرد, به درک عشق و انتخاب عشق کمک نمی کند.

۶- شور و اشتیاق:

حوصله’ هیچ عاشقی سر نمی رود. عاشق از شادمانی در پوست خود نمی گنجد. عاشق نق نمی زند و عاشق پرشور و پر هیجان و پر انرژی است. عشق واقعی به انسان انرژی خاصی می دهد که قابل توصیف نیست و اگر حوصلهء شما زود سر می رود و یا میل انگیزهء کمک به دیگران در شما پایین است, شما عاشق نیستید. در چنین وضعی هم بسیار سخت می توان عاشق شد. چارهء شما همنشینی با عشاق است. چارهء شما بازیافت معصومیت است. چرا می گویم "چاره"؟ به خاطر این که هر کسی که عاشق نباشد, و نتواند عاشق شود, بیمار است! 

۷- متوسل نشدن به بازی های روانی:

هرکسی که خود و دیگران و زندگی را به بازی بگیرد, از نعمت عشق محروم می ماند. بعضی از زنان متاهل, برای مطمئن بودن از اینکه آیا همچنان جذاب هستند یا نه, توجه مردان را به خود جلب کرده و سپس آنان را رد می کنند و بعضی نیز به جهت رفتارهای آشفته و غیر انسانی و...از روابط عاشقانه معمولی شکست خورده و سرخورده شده اند و حال برای انتقام گرفتن و تحقیر کردن مردان, وارد بازی هایی می شوند که هدفشان, تحقیر مردانی است که به خیال آنها, به دشواری می توان به این گونه مردان دسترسی پیدا کرد. فقط بدانید که علت رد شدن شما, توسط بعضی از زنان, شاید دوران قاعده گی و انواع گوناگون تغییرات هورمونی باشد, بنابراین در کیفیت فردی خود شک نکنید. 

استهزا و تحقیر حس های انسانی, توسط روشنفکران آبگوشتی, صدمه های زیادی به عشق و رشد انسان ها زده است. این محافظه کاران و انسان های درجه سه, هر چیزی را که با منطقشان و احساسات یخ زدهءشان همسو نباشد, با ریشخند و تحقیر آن را زیر سوال می برند. یک عده خشکه مقدس مآب, هزاران سال است که عاشقان را به باد انتقاد گرفته و حتی آنان را مجازات می کنند. عشاق را مورد نکوهش قرار می دهند و اتیکت هایی از قبیل احساساتی گری را روی آنان می چسبانند. تنها به دلیل آنکه با مغزشان نمی توانند عشق را درک کنند!

یک بوسه می بایستی از کیلومترها قلم و پروسهء قوانین و منطق اینان رد شود, تا آن بوسه مجاز و قابل قبول این آقایان و خانم های فاشیست و جبار قرار گیرد! این از قوانین عشق پیروی نمی کند. عشق خودجوش است. این نوع نگرش نسبت به آزادی رفتار, تنها در کشورهای مذهبی خلاصه نمی شود. رد کردن اعمال و رفتار دیگران یک عادت برای این گروه از انسان ها شده و آن به خاطر این است که توجه و حواس خود و دیگران و خدا را از "نفسشان" پرت کنند.

توهم توطئه, یک نگرش بسیار خطرناک و مسری می باشد. از کسانی که به هر چیز و همه چیز سوءظن دارند باید پرهیز کرد. اینان حس خودانگیختگی و جاری بودن زندگی را تبدیل به مانع ها و استرس ها و نگرانی ها کرده و زندگی را بر خود و دیگران به جهنم تبدیل می کنند. در نگاه اینان همیشه تردیدی غیر قابل پنهان, مشهود است. خط های چین و چروک چهره, حالت ابروان, راه رفتن, حرکت دست ها و سر نیز با ندای درونی اینان هماهنگ شده و اگر بخواهم این حالات را رمزگشایی کنم, مورد خشم بسیاری قرار می گیرم!

زندانی کردن خود و دیگران توسط نفس, سخت ترین زندان موجود است. این زندان و شرایط آن را با زندان های دولتی و قضایی نمی توان مقایسه کرد. همچنان که آزادی و رهایی از نفس را نمی توان با آزادی های سیاسی و اجتماعی مقایسه کرد. ماهیت زندان بیرونی, مرئی هست و ماهیت زندان درون, نامرئی هست. از زندان های دولتی و قضایی بسیاری فرار کرده اند و به کشورهای دیگری گریخته اند. اما فرار از زندان های خودساخته, بسیار پیچیده و دشوار است. نقشهء زندان سخت و فیزیکی را می توان با پول و ارتباط به دست آورد, اما نقشهء زندان درون, در نزد نفس قرار دارد و ساختمان آن زندان را "نفس" طراحی کرده است. هرچقدر نفس و مناسبات درون سازی, متورم و چاق و پیچیده باشد, آن زندان غیر قابل انعطاف خواهد بود و فرار از آن راحت نخواهد بود. نگهبانی از یک درون پر و سروصدا, کاری غیر ممکن است.

تفاوت زندان های سخت و نرم, در ماهیت آنان است. از زندان های قضایی و سخت و فیزیکی می توان فرار کرد اما از زندان های خودساخته نمی توان فرار کرد بلکه باید از آن رهایی جست. تو نمی توانی از خود فرار کنی. تو هرجا بروی خود را نیز با خود همراه خواهی داشت. امن ترین و مخفی ترین پناه گاه ها نیز نمی توانند تو را از خود پنهان کنند! انسانی که آزاد از مناسبات نفسانی- خرافی"خود" نباشد, آزادی های اجتماعی و سیاسی, آزادی های کاذبی بیشتر نخواهند بود. به همین خاطر هست که انسان زود حوصله اش سر می رود, زود احساس تنهایی می کند, برای رهایی از تنهایی دنبال همسر و دوست می گردد, اما نمی داند که با پر کردن جاهای خالی توسط ماده و سخت افزار نخواهد توانست به احساس تنهایی خود فارغ آید!

عده ای برای فرار از خود, مواد مخدر مصرف می کنند, عده ای نیز با مردم آزاری سرگرم می شوند, عده ای دیگر خود را سرگرم ثروت و کار و دانش می کنند! عده ای نیز زن و شوهر خود را سوژهء فرار خود برمی گزینند و او را قربانی و اسباب بازی خودشان انتخاب می کنند! و عده ای نیز, از صبح تا شب وراجی می کنند. و انسان هایی هستند که با هزاران طرفدار و در میان هزاران انسان, باز احساس تنهایی می کنند و هستند کسانی که اینان هیچگاه احساس تنهایی نمی کنند و هیچگاه حوصله اشان سر نمی رود و در یک اتاق دو متری نیز آزادند!

به میل طبیعت توهین و تحقیر شده است. میل و حقیقت تابع قوانین حاصل از امنیت باورهای یخ زده قرار گرفته است. و عده ای امنیت باورهای ذهنی خود را مبنای زندگی قرار داده اند و با آن لاس می زنند! در حالی که در زندگی, حق و حقیقت, باید مبنا قرار بگیرد. تعارض هایی که در هر مرحله ای از رشد انسان وجود دارد, می بایستی در همان دوران حل شود تا انسان بتواند به مرحلهء بعدی رشد, قدم بگذارد. البته در روانشناسی جدید عوامل ژنتیکی و بیولوژیکی دیگری نیز وجود دارند که مانع رشد و اختلالات شخصیتی می گردند. اما پیشنهاد می کنم که ساختار شخصیت از دیدگاه فروید را نیز مطالعه بفرمایید.

 

قاسم سلطانی

بازی های روانی دکتر علی شمیسا

انسان هایی که هدف گرا هستند, شاید به نظر موفق برسند, اما خوشحال و سالم نیستند.

انسان هدف گرا, برای رسیدن به هدف خود, اگر راه اخلاقی و قانونی پیدا نکند, به راه های غیر اخلاقی و غیر قانونی قدم می گذارد و اگر از آن طریق نیز به اهداف خود نرسد که نمی رسد, این عقده ها کجا فرود خواهند آمد!؟

انسان هدف گرا و نفسانی, ناگزیر به بازی های نفسانی-روانی روی می آورد. من کاذب, استاد توجیه خطاهای خود در اکنون و توجیه گر قهار قابلیت های دیگران و مردم است.

بسیاری از مردم از تخصص و ماهیت قابلیت های روانشناسان،جامعه شناسان و زبان شناسان و دیگر متخصصان مربوطه آگاهی و اطلاعات کافی ندارند و نمی دانند که رفتارها و بازی های شان قابل تحلیل و اثبات است، اما بعضی از سیاستکاران معتاد به توجه، از مخاطبان ساده لوح خود یارگیری می کنند تا دمی دیگر در قدرت باشند و توجهی به سخن درست و حق نمی کنند و اگر لازم باشد، با تمام بی رحمی منتقد را سر به نیست و خفه می کنند.

علی شمیسا در کتاب"بازی های روانی مردم" به زیبایی و شفافیت, به بیش از دویست بازی های روانی ساخته و پرداخته است. نگارش حرفه ای این کتاب, باعث خواهد شد که حتی, افرادی که زیرکانه میل به شناخت مردم دارند, تا به وسیله آن شناخت, بهتر و آسان تر بتوانند انواع و اقسام بازی های روانی را فرا گیرند نیز در جهت صحیح و سالم هدایت شوند. مطالعهء این کتاب برای سلامتی شما و جامعه و فرزندان ما مفید است.

من با اجازهء این محرم عزیز, به ترتیب صفحه, بخش هایی از ده مورد اول, هر چند بسیار کوتاه و مختصر را در این صفحه منتشر می نمایم, باشد که این, نمونه ای کوچک از صدها بازی های نفسانی-روانی مردم, در جهت رشد جامعه و فرزندان ما موثر واقع شود. آقای شمیسا متشکرم.

ـــــــــ

زمانی که بازی بین یک زن و شوهر انجام می شود, با کمی تجزیه و تحلیل در خور ردیابی و شناسایی است, اما زمانی که بازی روانی از حد و مرز دو و سه نفر بالا می رود, سرنخ بازی گم می شود و این بازی, چندین حلقهء مفقود پیدا می کند, که پای افراد بسیار نامرئی که در سایه حرکت می کنند, پیدا می شود.

کودکان بازی های روانی را از یکی دو نسل قبل یاد می گیرند و در بزرگسالی, به یکی دو نسل بعد با تعدادی حذف و اضافه ها منتقل می کنند.مثلا احتمال دارد شکل بازی ها با توجه به شرایط اجتماعی عوض شده, یا روش بازی ها مدرن تر شود. در هر خانواده چندین بازی حاکمیت و تسلط دارد.

بسیاری از خانواده ها, بازی ها را جزو هوشمندی و زرنگی خود در جامعه می دانند و زمانی که دور هم جمع می شوند, فوت و فن و ظرافت های آن را به هم یاد می دهند, از شاهد مثال های خود تعریف می کنند, قهقه سر می دهند و آنها را جزو امتیازهای رفتاری خود می دانند. اساساً خانواده, چهارچوب ارزش های اخلاقی اجتماعی را به فرد یاد می دهد و این ارزش ها منبع تصمیم گیری او هستند. این افراد با فراگیری انواع بازی ها, زمانی که پا به دنیای سیاست و تجارت می گذارند, خود به خود آن بازی ها را که در ناخودآگاهشان کدکذاری شده است, به اجرا می گذارند, بعضی اوقات موفق می شوند و گاهی هم بازخورد منفی می بینند. خانواده, نقشه و طرح بازی ها را خیلی دقیق برنامه ریزی می کند و کودک از همان روزهای آغازین در دبستان, نیرنگ های خود را آغاز و به تجربه آن بازی ها را حرفه ای می کند.

خانوادهء بدبین,قطعاً کودک را با بازی هایی آشنا می کند که مثلا به مردم اعتماد نکنند و معتقدند که مردم بدذات, پست و شریرند و حقشان است که به آنها ضربه بزنیم و افراد را در ذهن خانوادگی شان قصاص پیش از جنایت می کنند. خانواده ای که با تملق و چاپلوسی به اهداف خود می رسد, به طور حتم به فرزندان خود روش های فریب دیگران و روش های مدرن پاچه خواری را آموزش می دهد. خانواده از این راه, فرزندان خود را به سمت ها و منصب های اجتماعی گوناگون هدایت می کند. و سمت هایی که از این راه به دست آمده باشند-بسیار خطرناک خواهند بود.

در خانواده, هر قدر کودک محروم و یا به روش های مختلف تحقیر شده باشد,بازی ها بسیار پررنگ تر است. مثلا در خانواده ای که پدر بسیار مستبد است, بازی روانی بسیار زیادی نسبت به خانواده های سالم وجود دارد. خانواده ای که اساس ارزشی آن, آزادی و حاکمیت معیارهای اخلاقی,اجتماعی و احترام به مقررات است, در آن بازی روانی به مفهوم حاد و منفی وجود ندارد. خانوادهء سالم اسیر بازی های روانی بد و خطرناک نمی شود.

۱- اسب تروا(من والد نیرنگ باز):

اسب تروا, یک واژه کلی برای توصیف بیشتر بازی های روانی است.داستان اسب تروا بدین صورت است که,سربازانی تلاش کرده بودند تا قلعه ای را فتح کنند,ولی پس از چندین حمله فرماندهان به این نتیجه رسیدند که یک بازی روانی راه بیندازند.اسبی چوبین ساختند,درون آن را خالی گذاشتند و سربازان را در درون اسب چوبی قرار دادند و آن اسب را پیشکش کردند. کسانی که درون قلعه بودند,بسیار شادمان بودند,آن را با خوشحالی پذیرفتند و به درون قلعه بردند. اما سربازان درون اسب چوبی,زمانی که احساس کردند وارد قلعه شده اند,درها را باز و به سربازان دشمن حمله کرده,قلعه را فتح نمودند.در واقع اسب تروا- این هدیه پیشکش,یک بازی روانی و نیرنگ بود.ظاهر داستان و حرکت,زیبا و معقول بود,اما هدف,نیرنگ و فتح قلعه بود.

عده ای در زندگی, هدفشان تصرف اموال, عشق و مالکیت فرهنگ دیگران است. در ظاهر امر,خیلی ها نمی توانند به راحتی به نتیجه برسند. به همین دلیل تصمیم می گیرند, رنگ عوض کنند. حرف های شان, بوی ظاهرسازی و ریاکاری می دهد,آنها با کادو و هدیه دادن و ده ها عنوان زیبا, کارهای خود را پیش می برند. زمانی که فردی چرب زبانی می کند زبان خوشش, اسب تروای آن فرد است تا خود را به مقاصدش برساند. فرد, حرف هایش را در قالب واژه های تحریک کننده و احساساتی بیان می کند. اسب تروا گاهی مقررات, آیین نامه و یا نام های دهان پرکن, از قبیل دکتر و مهندس است.

اسب تروای بعضی از افراد تنها برای گرفتن امتیازات ویژه است. مثلا فردی با ژست های عاشقانه, دل فرد مقابل را می برد و با نامه ها, کادوها و قربان صدقه رفتن های افراطی, طرف مقابل را مجذوب این همه محبت می کند تا زمانی که امضا و بله را از محبوبش می گیرد. از فردای آن روز, روحیات سلطه جویانه و افکار بدبینانه در او ظاهر می شود,افراد,تفکرات سادیستیک خود را بدین شیوه به نام عشق و دوست داشتن, در زندگی زناشویی مسلط می کنند. در هر سطح و رده,هرکس برای نفوذ و تصرف دیگران,اسب تراویی دارد.

مثال یک:

-من پسر جوان و خوش چهره ای را۰اسب تروا) دیدم که بدین شیوه,عزت نفس بسیاری از دختران را سرکوب,آنها را عاشق و بعد از مدتی رها می کرد و سرانجام آنها احساس تنهایی,شکست و فریب خوردگی می کردند. در واقع دختران فریب ظاهر زیبای او را خورده بودند.

مثال دو:

-آقای ریاضی در ظاهر آدم اهل دلی است, اما در باطن انسان عمیقی نیست. در هر مجلسی شعرهایی از مولوی و حافظ می خواند و خود را اهل دل نشان می دهد, در صورتی که انسان بسیار مادی و خسیسی است. او از دل نبستن به پول,سخن ها می گوید. در حالی که انسان از هم پاشیده ای است که با شعرهایی که می خواند بسیار فاصله دارد. اسب تروای او برای جذب, توجه, نفوذ و پوشیده نگهداشتن حس درونی اش از مخاطبان است. هر فرد بازیگری,اسب هایی تروایی دارد,مانند:عشوه گری,پول,ظاهر زیبا,موفقیت و قدرت,مدرک تحصیلی,تحصیل کردهء خارج و..., که من بالغ می باید خیلی تیزبینانه به این بازی روانی از جانب افراد توجه کند. انسان زمانی که به بازی های روانی وارد می شود,بسیار فریب کارانه رفتار خواهد کرد.

۲- گربه را دم حجله کشتن(من والد و مستبد/آزارگر):

این بازی از من والد خشن و حسود صادر می شود.او سعی دارد در همان برخورد اول به طرف مقابل, قدرت و موقعیتش را تفهیم و اثبات کند. هر گروه یا فردی می تواند از این بازی استفاده کند, مانند داماد یا عروسی که در همان روزهای اول زندگی,سخت گیر و خشن می شود تا به زوج خود اثبات کند که باید روی حرف های او حساب کند و دست از پا خطا نکند. یا حکومتی که با برخوردهای امنیتی و پلیسی, ترس در دل مردم می اندازد تا مردم از سایه خود هم بترسند. قانون بازی این است که گربه دم حجله کشته شود تا عروس حساب کار دستش بیاید. همه چیز بر وفق مراد او است و "ترس" حاکمیت دارد. کسی نفس نمی کشد. من والد ادبیات سخن گفتن مهربانانه را ندارد. یک عمر عادت کرده که, با موضوعات اطراف خود بر خوردهای چکشی بکند. باید گوش آدم ها را کشید, انسان ها همان حیوانات اند که باید رانده شوند و گوششان در همان دم پیچانده شود. هر فکر تازه ای را باید در نطفه خفه کرد.

من والد به شدت خودمحور و خودخواه است و منکر هر دیدگاهی است که حرف هایی برای کسی داشته باشد. او به خاموش کردن در ابتدای امر اعتقاد دارد و به نوعی نقش یک باج گیر محله را بازی می کند, که همه باید در همان ابتدا از اسم و قیافه او بترسند. من والد در بسیاری از فرهنگ ها هم مرد است و هم زن. این برخورد از روی خصلت حیوانی انسان هاست.زمانی که حیوانی جدید از از جنس خود,به جمع آنها وارد می شود به او حمله می کنند, تا او همان ابتدا متوجه شود که بایستی تبعیت کند. البته تعدادی عصیانگر, در مقابل این بازی روانی, قد علم کرده, موضع گیری می کنند, چون من بالغی فعال دارند. ترس به دل خود راه نمی دهند, به تعلقات وابستگی ندارند, از اینکه موقعیت اجتماعی خوبی را از دست بدهند, هیچ ابایی ندارند. این بازی در مورد انسان های ترسو, سربه راه و آبروهراس و برده صفت, بسیار خوب جواب می دهد.

۳-خر را به عروسی بردن(من والد با سیاست/ناجی):

من والد همیشه می خواهد از دیگران سوءاستفاده کند. اگر می خندد یا شیرین زبانی, ناز و نوازش و پول خرج می کند, می خواهد از من کودک نهایت بهره کشی را بکند. او خرج الکی برای کسی نمی کند. نان برای رضای خدا به کسی قرض نمی دهد. او می خواهد بدهد که بیشتر دریافت کند.اگر دیدید من والد تکریم و اکرام کسی را می کند, مطمئن باشید یک بازی در می آورد. او خود را صاحب خران می داند.

۴-صاحب خر را روی خر ندیدن(من والد قدرنشناس/آزارگر):

این بازی مخصوص من والد گستاخ, که قدرناشناس و ناسپاس است. او اصولاً بعد از مدتی که با موضوعی درگیر می شود, صاحب آن ملک و مال را در نظر نمی گیرد و او را نمی بیند. شاگردی پیش استادی دوره می بیند, بعد از مدتی ماهر می شود و در موقعیت هایی که ظاهر می شود,نامی از استاد خود نمی برد و خود را مبدع آن نظر می داند. من والد اصولا عادت دارد مالکیت هر چیزی را به نام خودش ثبت کند. من والد جاه طلب است,سعی می کند خود را قهرمان هر موضوعی بداند,حتی أن قدر گستاخی دارد که چشم در چشم می ایستد و مالکیت مادی و معنوی طرف مقابل را نفی می کند.

۵-آفتابه به لگن هفت دست(من والد شلوغ کن و در صحنه)(بیرونشان مردم را می سوزاند و درونشان خودشان را) من بالغ از هرگونه پز و افاده های سرو صدادار و بی محتوا, پرهیز می کند. اینان در خاموشی و بی سر و صدا, بچه ای مریض را به حال خود رها می کنند! 

۶- نوشدارو بعد از مرگ سهراب(من والد حیله گر): راه کارها و پیشنهاد هایش را زمانی ارائه می کند, که دیگر دیر شده است.

۷- اٌناشریک (من والد فرصت طلب/آزارگر): در هر شرایط مطلوبی حاضر می شود و ادعای ارث و میراث می کند و...

۸- استخوان لای زخم گذاشتن(من والد سادیستیک): این بازی کار من والد کینه توز است که قصد دارد, با استفاده از این بازی روانی, برای مدت زیادی دیگران را آزار و اذیت کند. این افراد, خیلی از مسائل و مشکلات زندگی دیگران را ناتمام می گذارند و نمی خواهند که مشکلات  به این زودی ها حل شود. من بالغ معتقد به حل مسئله است, اما من والد به انتقام فکر می کند, تا زمانی که نابودی طرف مقابل را ببیند. کینهء این افراد اصطلاحاً شتری است. من والد کینه توز می خواهد که برای طرف مقابل, خاطره های روانشناختی بدی بر جای گذارد, تا هر زمان که فرد به یاد این موقعیت می افتد, رنج بکشد.

مثال: بهنام, فردی بسیار خسیس و مادی است. او معتقد است به- راحتی از چیزی نباید گذشت. از این رو هیچ وقت کار مردم را تمام و کمال راه نمی انداخت, همیشه یک قسمت از کار را ناتمام نگه می داشت و به اصطلاح خودش همیشه یک تیر در صندوقچه داشته. او همیشه در کارها و رابطه هایش سعی می کرد, یک احساس گناه و پشیمانی, برای طرف مقابل ایجاد کند و به هیچ وجه حاضر نمی شد که عذر او را ببخشد تا فرد همیشه احساس بدی از خودش داشته باشد. او در یک تقسیم ارث, پنج سال چند نفر را به دنبال خود می کشید و حاضر نمی شد که مشکل را, به سادگی حل کند. من والد معتقد است, که هر کس باید تا ابد به او تاوان پس بدهد.

۹- دانه پاشیدن(من والد صیاد): این بازی از آن من والدی است که می خواهد طعمه بگیرد, از این رو همه ظواهر کار را آماده کرده, هدیه می دهد,پول خرج می کند و با تبلیغات نقش انسان های مهربان را بازی می کند. قربانی و طعمه هم کم کم به او اعتماد کرده, چون من والد خود را شخصی مثبت و دلسوز معرفی کرده است و با تعریف و تمجیدی که از طعمه می کند, او را به تله می کشاند و طعمه هم خوشحال که شانس به او رو کرده است. او هر کاری که بتواند انجام می دهد تا دل او را بفریبد.

دست و دل بازی می کند, دانه می پاشد, تا طعمه نزدیک و نزدیک تر شود. بالاخره روز, لحظه موعود و زمان پادشاهی اش فرا می رسد. طعمه با قدم های خود به قربانگاه می رود و من والد بدون دردسر, قربانی را در دست می گیرد. طعمه, حتی در لحظه مرگ هم باور ندارد که در حال مردن است. او یک من کودک طمع کار و خوش خیال است, که حالا چوب طمع کاری و خوش خیالی را می خورد. من والد, زمانی که قصد ضربه زدن,تحقیر, تصرف و تملک را دارد, می داند که بالاخره کبوتر و پرنده, یا گرسنه می شود و یا طمع می کند و به طرف تله اش می رود. او با هر ابزاری می تواند دانه بپاشد. گاهی با اخلاق خوش,زبان ریختن,پول, کادو و هر چیزی که بتواند, من کودک طمع کار و خوش خیال را بفریبد. او اهل بازی روانی است, صداقت لازم ندارد و گاهی در پشت نگاهش, خنجر پنهان کرده است.

۱۰- ناامید کردن(من والد حسود): من والد می خواهد به هر طریقی که شده, انگیزه حرکت و پیشرفت را در دیگران کور کند. او خوشش نمی آید رقیب و یا اطرافیانش رشد کنند. هنگامی که کسی,حرکتی یا پیشرفتی می کند, داستانی سر هم می بافد و می گوید, نبوغ یا حرکتی کوچک ولی در خور توجه از خود نشان می دهد, ناخودآگاه و گاهی هم خودآگاه, وسط می پرد و اظهار نظر می کند که: بله با یک گل بهار نمیشه و ... یا خیلی ها دو تا شعر و داستان گفتند, اما بعد پشیمان شدند! من والد با طرح این بازی, هدف کور کردن انگیزهء فرد را دارد. من کودک طرف مقابل را دلسرد می کند تا او را از ادامه حرکت و پشتکار داشتن در هدفش باز دارد. در طول تاریخ چه استعدادها و نوابغی که به واسطهء همین من والدهای حسود و خطرناک, از بین رفته اند. من والد استاد کور کردن ذوق ها و انگیزه هاست.

من بالغ و سالم از ابراز وجود دیگران لذت می برد.

برای تهیه این کتاب و اطلاعات بیشتر، از صفحه فیس بوک دکتر علی شمیسا بازدید فرمایید.

                                                                               

خرسه و خوابش

برای دو نفر از نقد کنندگان این داستان فولکولوریک, جایزه ای سنبلیک از طرف هیئت مدیرهء وبلاگ ارسال خواهد شد. 


خرسه و خوابش

خرسه خواب دید سه لقمهء چرب و نرم نصیبش شده. این بود که کلهء آفتاب پاشد راه افتاد ببیند خوابش چه طوری تعبیر می شود. یک خرده که رفت چشمش افتاد دید بعله, پای تپه, یک بزغاله دارد بی خیال می چرد. گفت:- خودِ خودش است. خوابه دارد تعبیر می شود.

صدا زد:-آهای بزغاله!

بزغاله آمد جلو تعظیم بالا بلندی کرد گفت:- چه امری دارید حاجی کدخدا؟

خرسه تعجب کرد.پرسید:- مرا از کجا می شناسی؟

گفت:= غلام زاده که,خب, آوازه خوان مخصوص حضرت ابوی بوده ام و تکلیف معلوم است, اما خود حضرت عالی بفرمایید بنده بدانم این دور و برها کسی هم هست که حاجی کدخدا را نشناسد؟

خرس گفت:- حالا یک دهن هم برای من بخوان ببینم مایه ئی هم تو صدات هست یا ول معطلی.

بزغاله صداش را انداخت به سرش چنان شش دانگ زد زیر آواز که چوپان شنید و موضوع را فهمید و با سگه دوید و تا حاجی کدخدا بیاید به خودش بجنبد, چند تا چماق از چوپان چشید و چند جای تنش را سگه درید و خلاصه از لقمهء اول خیری ندید. شل شل زنان رفت و رفت تا رسید به دو تا قوچ و تو دلش گفت:-نه, حالا دیگر باید خوابه تعبیر بشود.

صدا زد:- آهای قوچ ها!

قوچ ها که چشمشان به خرسه افتاد, خودشان را گرفتار دیدند و فهمیدند را فراری ندارند, همان طور که به طرف او می رفتند, یواشکی با هم قول و قرارشان را گذاشتند و آمدند پیش, بعد از آن که تعظیم غرائی کردند, یکی شان گفت:- با رخصت حاجی کدخدا, ما با هم یک فصل شاخ, جنگی می کنیم که به فضل خدا هر کدام غلبه پیدا کردیم, این افتخار که اول او را تناول بفرمایید,نصیب او باشد.

خرسه را کردند داور, هرکدام بیست سی قدم رفتند عقب, کله ها را تا جائی که می شد دادند پائین و شاخ ها را تا جائی که می شد دادند جلو, یکی شان پهلوی چپ خرسه را نشان گرفت, یکی شان پهلوی راستش را, بعد یکهو خیز برداشتند, با تاخت و تاز پریدند طرف هم و تا حاجی کدخدا آمد بفهمد دنیا دست کیست, بی معرفت ها چنان شاخکوبش کردند که انگار حاجی کدخدا نبود و جوال کاه بود.

جانم برای شما بگویم, نزدیکی های عصر که به هوش آمد, تازه فهمید تو این جور مسابقه ها, معمولا قوچ ها برنده اند, خرس ها بازنده!

گذاشت یک خردهء دیگر حالش جا بیاید, آن وقت راه افتاد و تو دلش از خودش پرسید: "لابد یک چیزی هست که می گویند,خواب دم صبح رویای صادقانه است, مگر نه؟ پس الاّ و بلاّ باید تعبیر خواب من هم راست دربیاید."

این ور و آن ور را نگاه کرد, چشمش افتاد به یک شتر. گفت: "نگفتم؟ خودش است! خوب شد بیخودی شکمم را با گوشت بیمزهء بزغالهه و قوچ ها پر نکردم ها!... چه گوشتی دارد شتر! به به!  کوهانش را بگو! چربِ چرب!"

رفت جلوتر صدا زد:- آهای شتره!

شتره گفت:- چه اقبال بلندی دارم! سلامٌ علیکم حاجی کدخدا! تو آسمان پی تان می گشتم, رو زمین پیداتان کردم...

خرسه با تعجب پرسید:- تو دیگر مرا از کجا می شناسی؟

شتره لوچه ئی پیچاند و درآمد که:- مگر این دور و برها تنابنده ئی هم هست که حاجی کدخدا را نشناسد؟ دهنش می چاد! خود ما که نمک پرورده ایم: بنده چاپار, مخصوص حضرت ابوی هستم. میرزا والده مرا فرستاده اند پیغامشان را خدمت شما برسانم, ظهر تا حالا سرگردان بودم کجا پیداتان کنم که بخت مان زد و خودتان رسیدید.

خرسه با تعجب پرسید:- حالا پیغام والدهء مکرمه چی هست که این قدر فوریّت دارد؟

شتره گفت:- والله چه عرض کنم. پیغامشان محرمانه است, برای محکم کاری کف پام مرقوم فرمودند که بنده نتوانم بخوابم. بی ادبی نباشد بنده جسارتاً پایم را بلند می کنم, خودتان مطالعه بفرمائید. ببخشید. عینک تان همراه تان است؟

خرسه گفت:- نه, اما از نزدیک بش احتیاج ندارم.

شتره گفت:- چه بهتر!

خرسه سر پا نشست. شتره گفت:"می بخشید که مجبورم به حضرت تان پشت کنم...بفرمایید: نوش جان!"- و با آن کف پای پت و پهنش چنان ضربه ئی حوالهء سینهء حاجی کدخدا کرد که به قول یارو گفتنی رفت سال دیگر با برف بیاید پائین!

قصهء ما به سر رسید

خرسه به خوابش نرسید.

بازنویسی شده از متن صبحی مهتدی.ـ از احمد شاملو