نوروز هزار و سیصد و هشتاد و هشت

این دومین سال نوروزی می باشد که من از کشور هلند از طریق این وبلاگ ارتباط با هموطنان داخل کشور را شروع کرده ام و از این بابت شکرگزار - قدردان و خوشحال هستم.

از تمامی نویسندگانی که با وبلاگ همکاری کرده اند و اغلب مواقع شاید کامنت هایی که زحمت می کشیدید از خود مطلب هم طولانی تر و جامع تر بود. و این جای خوشحالی دارد که در این دنیای مادی و غیر اخلاقی- گفتگو در باب عشق و حقیقت و خویشتن خویش برای جویندگان آن جذاب و شیرین است.

تقریباً اغلب نویسندگان وبلاگ آشنایی نزدیکی با هم دارند و به آن سبب اعتماد و محبت در وبلاگ خدا را شکر حاکم است. از تمامی کسانی که شور و شعف و اعتماد به اعضای این وبلاگ بخشیدند بی نهایت سپاسگذار و متشکر هستم.

از آمنه جان تا عمولی عزیز:

مثلاً خسرو: اهای امنه شر درست کن.یه دونه بوس می ندازی وسط شص نفر.نمیگی دعوا میشه.
دبیر نگفتم این دختره رو رفوزه کن

آمنه:مثلا المپيکه خسرو خان هر کي زودتر گرفت برنده است.

ناقوس یکی از بهترین کامنت ها را در داستان سحرناز و امیر نوشت و همه را با ندیدن و نشنیدن سریال مرد هزار چهره انگشت به دهان کرد!

رویا اما زود اعتماد همه را جلب کرد و مشکلش فعلا با پاسخ های پاکتی و اشاره ای درویشخان می باشد!

درویش ها معمولا با خان بودن و خانی کردن میانه چندانی ندارند ولی این درویش عزیزمان شاید پسوند "خان" را به ارث برده باشند! 

پروین جان- همین صاحب گلخانه منظورم هست از اول وبلاگ یکی از نویسندگان متعهد وبلاگ بوده و با غیرتی که دارند خواهند بود.

مریم لامکان عزیز برنده جایزه بهترین کامنت بشکن و بالا بنداز می گوید عادت کرده و باز هم هوس مسابقه کرده استمریم جان یک بار هم شما مسابقه بگذارید...

کانی جان ممنون هستم از اعتمادی که به اهالی این وبلاگ دارید.

و اما محبوبه نازنین سلطانی خوب بلد هستند زندگی مجازی را مدیریت کنند و همیشه با کامنت های مفیدشان کمک زیادی به این وبلاگ می کنند.

این منیزه جان با دعوا شروع کردند و فعلا صلح کرده اند- اما جوجه را آخر پاییز می شمارند در لعبت صدق می کند. صلحشان مشکوک است!؟

آقای سید محمدرضا هاشمی زاده شاعر فروتن کشورمان همیشه و هرگاه دعوت شدند به آینده موکول نکردند و بدون نفس اولین میهمان بوده اند- متشکرم

کارنگ عزیز ممنون و متشکر هستم از صمیمیت و خودمانی بودنتان

آقای خدابخش اندک از مهندسانی می باشند که علاقه به معنویت و انسانیت دارند و از نیمه راست مغزشان هم استفاده می کنند

این مهلا خیلی مهلاست ولی سر به هواست!مگه اونایی که سربه هوا هستند دوست داشتنی نمی توانند باشند! مهلاجان از حضورتان خوشحال هستم.

آقای مجید جمشیدی گرامی از صداقتتان و حضورتان متشکرم.

هستی جان و استاد محافظه کار کلاسیک مالی! خدا سایه ایشان را از سر ما کم نکند...

محدثه و معصومه عزیز و نازنین بسیار متشکرم که به این وبلاگ فرصت می دهید تا توضیح بدهیم و زود نمی رنجید

و اما شادی و یزدان گرامی این دو دوست با اعتماد و یزدان طراح قالب وبلاگ که زحمت کشیده اند و از سهمی که در وبلاگ دارند- خوشحال هستم و بهره مند

با پیاله هم آتش بس شد و با من کاری ندارند ولی پسرم را عاشق خودشان کرده اند

توحید عزیزم از عشقی که در وبلاگ مراقبه های اشو می ورزی می بوسمت

از همه کسانی که نامشان را نبرده ام به اندازه کسانی که نامشان را برده ام قدردان هستم. می دانم که زبانم و گفتارم و نوشته هایم اغلب تلخ بوده و ممکن است بعضی ها را رنجانده باشم. تلخی حرفم را به صداقت آن ببخشید.

مخاطب حرف هایم همیشه نفس بوده و خواهد بود. با هیچ کس و هیچ فرقه و مذهب و دین و سیاستی کاری ندارم و نخواهم داشت. من آرام آرام نفس را می پایم. نه بیشتر و نه کمتر.  

هر روزتان نوروز . . . دوستتان دارم و در سال جدید انتظار و امید شادابی و شادمانی برای همه شما را دارم.

شادزی مهر افزون

قاسم سلطانی                                                     

فرزندان چنگیزخان در قرن بیست و یک

بر اساس تحقیقات ژنتیکی نیم درصد از جهانیان از اولاد مستقیم چنگیزخان می باشد.بین شانزده و هیجده میلیون نفر از ساکنان آسیای میانه را فرزندان چنگیزخان تشکیل می دهند. حمله وحشتناک چنگیز خان به ایران و دیگر نقاط جهان، سلامتی جامعه و مخصوصاً آسیای میانه را برای صدها سال به خطر انداخت.

سربازان چنگیزخان و تجاوزات آنان به زنان موجب تولد فرزندانی از پدران پر از خشم و برتری طلب و مادرانی نگرانرا گردید. همه ما می دانیم فرزندی که بدون عشق پدر و مادر متولد شود، فرزند ناخلفی "می تواند" باشد. چرا که عشق بازی "نفسانی" موجب می شود که ژن های "بدجنس" زن و مرد تشکیل جنین کنند.

چند نمونه به خصوصیات بقایای نسل سربازان غارتگر چنگیزخان مغول را در زیر اشاره می کنم. داشتن چند نمونه از خصوصیات زیر نشان بر نسل مستقیم سربازان مغول  نیست. اما نشان بر عدم عشق واقعی پدران و مادران "می تواند" باشد.

۱- یک شباهت مرئی و نامرئی در چهره اینان با مغولان جنگجو و کشورگشا دیده می شود...

۲- هرچقدر برایشان محبت کنی، آن را وظیفه تو می پندارند...

۳- همیشه بی قرار هستند...

۴- دیدن شادی و زیبایی دیگران را ندارند...

۵- پای اعدام هم بروند از انکار حقیقت دست بر نمی دارند...

۶- با زمین و زمان سر جنگ و نزاع داشته و با هرکس و همه کس مخالفت می کنند...

۷- همیشه با گوشه چشم به دیگران نگاه می کنند...

۸- مرموز بوده و خوبی و محبت و لذت گرفته شده را بروز نمی دهند...

۹- در درون خود همیشه احساس خودکم بینی می کنند و به همین خاطر نگاه های دزدانه دارند...

۱۰- کله شق بوده و به باورهای متعصب پدران و اجداد خود بفادار می باشند...

۱۱- اگر کاخی از طلا داشته باشند به کوخ های گلی دیگران حسودی می کنند...

۱۲- تقصیر را پیوسته به گردن دیگری می اندازند...

۱۳- خوردن و شکم برایشان بهترین و بزرگترین واقعه و سرگرمی می باشد...

۱۴- هرچقدر سنشان بالا می رود انکار حقیقت نیز پررنگ تر می شود(به خاطر اینکه ذهنشان را صیقل نمی دهند و در نتیجه خرفت می شوند)...

۱۵- یک اتفاق و رخداد را به "همه چیز"  و همه کس تعمیم می دهند. برای همین هیچ اتفاقی را مستقل و اصیل نمی توانند تجربه کنند. دلیل روزمرگی و بی حوصله گی شان هم تعمیم دادن گذشته و کهنه در تازه است.

۱۶- همه چیز را بهانه حال بدشان می دانند.

۱۷- امتیاز و نمره دادن بر اساس و مبنای مقایسه، چشم بصیرت اینان را کور کرده است.

۱۸- بسیار سنگدل بوده و سراغ اقوام و فرزندان و اطرافیان خود را نمی گیرند... 

۱۹- دوست دارند همه چیز را حاظر و تمام شده صاحب شوند. لقمهء آماده و به دهان گذاشته شده...!

۲۰- به اندازه ای که خدا را نمی شناسند، بخشش و بخشیدن را هم نمی شناسند...

21- ابراز علاقه و محبت نمی کنند

22- عاشق قضاوت و توهم هستند

23- از هرکس خوششان بیاید "برای" او می جنگند و از هرکس خوششان نیاید "با" او می جنگند

24- همیشه نه گفته و انکار می کنند

25- لذت و خواستشان از دور و فاصله است و همه چیز را از فاصله و جدایی تجربه می کنند و در نتیجه با توهم های شان زندگی می کنند.

26- اغلب لمپنیزم بوده و دوست دارند دیگران را نیز در این فرهنگ آلوده کنند تا احساس تنهایی و تحقیر را به تنهایی تجربه نکنند!

27- همه چیز و هرچیزی را به خود تعمیم داده و به خود می گیرند

28- حسرتشان تا زمانی است که به دست بیاورند. وقتی به دست آوردند به دنبال سرابی دیگر می روند. برای همین از همه چیز زود دلزده می شوند.

29- اهل استدلال و برهان(عقل کلی) نیستند و همه چیز را با احساسات و تجربه ها و شواهد ذهنی شان بررسی می کنند

30- یکی از خصلت های بارزشان این است که کوچکترین انتقادی از اینان باعث می شود که با تو دشمن شوند!

بعضی از خصوصیات درج شده ممکن است با روحیه سربازان مغول در تضاد باشد، فراموش نکنیم که ژن ها در طول زمان تبدیل شده و شکل تغییر می دهند و هدف بیشتر این بود که متوجه نتیجه تولد فرزندان در عدم عشق و صلح باشیم. فرزندانی که از ژن های والدین غیرنفسانی متولد می شوند، شانس کمتری برای رشد خصوصیات درج شده در بالا را دارند.

قاسم سلطانی

کامران, هومن و "تقلید" !

انتخاب باور و مدل زندگی نسل های گذشته, برای نسل های آینده الزام آور نیست. تقلید کورکورانه انسان را دچار از خودبیگانگی (الیناسیون) می کند. تقلید کردن مال انسان هایی است که از خود بیگانه هستند و از هویت اصلی خود منزوی شده اند.

ریشه تقلید را در محدودیت ها و باید و نبایدها می توان جستجو کرد. تقلید و یکدستی زمانی پی ریزی می شود که به دلایل مرسوم و باورها از حرف زدن و نظرات حقیقی و خودجوش خود محروم مانده و سرکوب می شویم, "گرخواهی نشوی رسوا... همرنگ جماعت شو"!؟

بزرگترین رسوایی و آتش سوزی خود, شروع می شود و تا آخر عمر انسان مقلد, در آن می سوزد. تقلید چشم و قلب انسان را کدر می کند و کاربرد و نقش و سمت خود اصلی را واگذار به خود جعلی و جانشین می کند. تقلید همیشه قابل مشاهده و در دید نیست. واکنش های شما در برابر ناشناخته ها اگر از روی عدم تحربه وجودی باشد, تقلید است. یعنی اگر شما ناشناخته ای را که به واسطه "خود اصلی" تجربه نکرده باشید و آن را نفی کنید و یا به صورتی با گوشه چشم به آن نگاه کنید, شما, در حال تقلید از باورهای نامرئی, در خودتان هستید.

فرزندان ما به خاطر دنباله روی و پیروی از بزرگان تشویق می شوند و به این صورت, تقلید, با مشوق هایی همراه بوده است. ریشه و قلب تپنده خلاقیت را در فرزندانمان از همان آغاز زندگی می بریم و یک زندگی کهنه و فرسوده و دست چندم  را به آن ها تزریق می کنیم. زندگی ای که تاریخ مصرفش گذشته است و انسان را مسموم می کند. و پدر و مادرهای مسموم و مقلد, فرزندان مقلد تربیت می کنند.

اگر شما مثل جامعه و همسایه و طایفه رفتار نکنید, برچسب غیر طبیعی به شما خواهند زد و از چپ و راست فریادشان در خواهد آمد. اینان هیچ ارزشی برای خود اصلی انسان قائل نیستند. ارزش های اینان در سطح و مانند حبابی می ماند که خود به خود از بین می رود.

خوانندگان ما با تقلید کردن از ستارگان غربی, مورد تشویق به اصطلاح هنردوستان قرار می گیرند. کامران و هومن از مایکل جکسون تقلید می کنند و در دل دختران ما قند آب می شود! آن ها تشویق می شوند. تقلید کردن تشویق می شود. هرکس بهتر بتواند تقلید کند بیشتر تشویق می شود! کامران و هومن ها وقتی به میان سالی می رسند, دچار از خودبیگانگی (الیناسیون)می شوند. و افسردگی به سراغ آنان می آید. و با پول هایی که جمع کرده اند راهی هندوستان می شوند تا دیپاک چوپرا چاره ای برای درمان افسردگی آنان بیندیشد!

من نگران عواقب بخش تقلیدی این دو خواننده هستم. هرکسی تقلید بکند دچار از خودبیگانگی می شود و چه کسی نیست!!

چه کسی خودش را زندگی می کند!؟ من دیواری کوتاه تر از این ها هم پیدا نکرده ام تا مثال بزنم؟

ولی چون تقلید این دو هموطن مهربان ما نامرعی نیست و در آینده قابل بازپخش و بازدید است. ریسک و شانس بیشتری برای افسردگی شدید را دارند. روانشناسان ما هومن و کامران ها را تنها به حالشان می گذارند و شاید هم حواسشان نیست!

خداوند شما را برای تقلید کردن نیافریده است. بلکه خداوند ما را برای خلق کردن آفریده است. اول پدر و مادر و بعد جامعه افسردگی را با کف زدن ها و فریادهای خود به کامران و هومن تزریق می کنند. و به این شکل فرهنگ تقلید معمول و خلاقیت که تنها لازمه واقعی یک هنرمند می باشد, ناپدید می شود. هنرمند نماهای ما بیشتر یک بازاریاب هستند تا هنرمند.

آقای ستار با آن صدای خوبشان می گویند: من بر خلاف میل باطنی ام باید رفتار کنم تا مبادا رفتاری از من سر بزند که برخلاف رنگ جماعت باشد. مبادا از من برنجند. او می گوید: من شاید رفتاری را دوست داشته باشم, ولی از خیلی از آن ها می گذرم تا مبادا مردم از من برنجند! هنرمند به خاطر این هنرمند است که خودش است.

هنرمندان کاذب ما چهار تا دختر مجازی کرایه می کنند و یک کلیپ درست کرده و آلبوم خلق می کنند. هرکس یکدیگر را تکثیر می کند. و به این صورت تشویق و مشهور می شوند. هنرمند واقعی نه نیاز به تشویق دارد و نه نیاز به جایزه و نه نیاز به تایید یک عده از خودبیگانه! هنرمند واقعی اول خودش را می شناسد. صد البته نه آن خودی که در بازار معمول است و برای فریب خود و دیگران است. بلکه آن خود گمشده را در می یابد. آن معشوق را در می یابد.

هنرمند واقعی تلاش نمی کند. منت نمی گذارد. زحمت نمی کشد. هنرمند واقعی در کار و هنر خود می میرد. هنرمند واقعی از خود بی خود می شود. و تبدیل به یک هنرمند خلاق می شود و انرژی و دگرگونی به میهمانان خود تزریق می کند و حال و حالت آنان را تغییر می دهد. هنرمند واقعی پیوسته می آفریند و به ماهیت نفس شناخت پیدا می کند. زیرا انسان نفسانی غیر ممکن است که چیزی را خلق بکند.

البته لازم به یادآوری است که استفاده از حضور یک روحانی و یا یک استاد که راه رسیدن به منزل را می تواند کوتاه تر بکند, عقلانی و غیر قابل انکار است.

به فرزندان خود اجازه بدهیم خودشان را تجربه کنند و این لطف ما به اینان نیست, این حق طبیعی هر فرزندی می باشد که خودشان باشند. زیبایی در یکدستی نیست. اگر هرکسی بتواند در اعتماد و در عدم سرزنش و ملامت خودش باشد, تقلید از بین می رود و تمامی انسانها خلاق و هنرمند می شوند که بالقوه هستند و می تواند به بالفعل برسند. جامعه روح خود را باز می یابد.

اغلب انسان ها, سودجو و منفعت طلب سطحی هستند و بدان سبب خلاقیت ادیسون را می بینند که یک روشنایی بیرونی خلق کرده است و آن را دعا می کنند. من هم دعا می کنم. ولی خلاقیت مولانا و حافظ را هم ببینیم! خلاقیت همسر, دوست و غیر دوست را هم ببینیم تا نور در درونمان بر ظلمت بتابد!

یکی از صفات خداوند, خلاقیت است. خلاق باشیم...

                                                                                                              قاسم سلطانی                                                              

مغز زنان و مردان با هم تفاوت دارد

زنان و مردان خاطرات و تجارب خودشان را عین هم در حافظه ضبط نمی کنند. و  احساسات خود را به شکل متفاوتی از هم اداره می کنند و کنار می آیند. بنابر این ما زندگی و دنیا را با یک چشم تعریف و تجربه نمی کنیم.

هر زنی می تواند از شوهرش, فرزندش, عمویش و همکارانش حرف بزند. از احساساتش بگوید و شوهرش اصلا هیچی از آن را نفهمد و  شوهرش از تمایلات جنسی و از اتومبیل ها بگوید و زنش او را درک نکند. به نظر می رسد که زنان و مردان دنیاهای متفاوتی را از هم تجربه می کنند. این می تواند منطقی هم باشد. دلایل گوناگونی مانند باورها و فرهنگ و اعتقادات, نه تنها مغز زن و مرد را متفاوت کرده است. بلکه این تضادهای درونی و بیرونی موجب شده است که میلیون ها نفر, درک متفاوتی از مسائل با هم داشته باشند.

مرکز خشم در مفز مردان خیلی بزرگتر از زنان می باشد. به همین دلیل مردان را زودتر از زنان می توان خشمگین کرد و یا خشمگین می شوند. در مقابل زنان در تاریخ همیشه تلاش کرده اند در صلح و مدارا تمرکز و سرمایه گذاری بکنند. زیرا هر اختلافی با مرد, موجودیت و شکم زنان را تهدید می کرده است تا بدانجا که هنوز نیز, زنان از اختلاف و جدل پرهیز و اجتناب می کنند. در حالی که مردان حتی از اختلاف و ایجاد هیجان لذت هم می برند.

زنان بیشتر از مردان نگران آینده فرزندان خود می باشند و این باعث تولید سوتفاهم می شود که مردان در قبال آینده فرزندان خود بی تفاوت هستند. برای زنان بسیار مشکل است که در برابر ترس و خطر واکنش خود را سرکوب کنند. مغز زنان در برابر خطر حساس تر از مردان است. تقریبا چهار برابر زنان بیشتر از مردان احساس نگرانی می کنند. برای مثال مردان دوست دارند که فرزندان خودشان کارهای خود را انجام بدهند و این به استقلال فرزندان کمک می کند. از زنان در اقتصاد ممالک کمتر استفاده شده است. در حالی که صلاحیت زنان برای این کار بالاتر از مردان است.

بعضی اوقات مردان کافی هست یک حرکت نشست و برخاست زنشان را دیده و تحریک جنسی شوند. در حالی که زنان بعضی اوقات باید هفت خان را رد کنند. محلی که در مغز مربوط به تمایلات جنسی هست, در مردان دو برابر بزرگتر از زنان است. به علاوه مقدار تستوسترون در مردان از ده تا صد برابر بیشتر از زنان می باشد. تستوسترون تولید سوخت مربوط به موتور نیاز جنسی می باشد.

در حالی که زنان برای ایجاد یک ارتباط جنسی باید پل های نگرانی و خطر را پشت سر بگذارند و زمانی که توجه و تمرکز از نگرانی و خطر خاموش شد, آنگاه تازه می توانند, آماده برای تحریک جنسی شوند. نق زدن و خرید آذوقه, فرزندان و حرف های همکاران و همسایه ها در زنان مانع تمرکز در میل جنسی آنان می شود. و این دلایل می تواند توجیهی برای دیرکرد اورگاسم در زنان باشد. که اغلب سه تا ده برابر باید طولانی تر عشق بازی بکنند تا اورگاسم تولید کنند. حتی این در بعضی از زنان به ندرت اتفاق می افتد.

مردان بعد از یک دعوای حسابی, بد نمی بینند, که با زنشان همبستر شوند. و این در حالی است که زنان باید در قرارگاه مناسب باشند تا میل و اشتها نیاز شود. باید قبل از همخوابی مدتی طولانی از آرامش کافی برخوردار بوده باشند. در حالی که این در مردان, تنها سه دقیقه آخر به شمار می آید. مردان و زنان ارزش های متفاوتی هم از خواهش های جنسی دارند. برای مثال اگر زنی به همخوابی بی میلی نشان بدهد, مردان می پندارند که زنشان حتما دیگر, آنان را دوست نمی دارد! چونکه مردان دوست داشتن بدون کنتاکت فیزیکی را نمی توانند هضم کنند. یعنی با عشق بدون سکس( PLATONISCH LOVE ) نمی توانند کنار بیایند. 

بعد از بیست سال زندگی مشترک هنوز هم زن باید جوراب های کثیف مرد را جمع کند. انگار که چشمشان جوراب ها را روی زمین نمی بیند. قدرت دید و شنوایی و بویایی و چشایی در مردان به مراتب کمتر از زنان است. اگر مردی روی صندلی انتظار پزشک بخواهد بنشیند, شانس این که روزنامه را زیر خود حس نکند, زیاد است. مغز مردان چنان تنظیم شده است که کل را بهتر بتوانند ببینند. تا به موقع اگر لازم شد, خطر را شناسایی کنند. چیزهای کوچک را مردان به راحتی نمی توانند ببینند. و به همین خاطر زنان نقطه سنج تر از مردان می باشند.

تاریخ و گذشته, مغز و توجه مردان و زنان را به چیزهای مختلفی وا داشته است. مردان همیشه بیرون از منزل بوده اند و بنابر این خانه برایشان از اهمیت کمتری برخوردار است. زنان در اتاق کثیف احساس خوبی نمی توانند داشته باشند. نمی توانند بخندند و نه می توانند به مردانشان عشق بورزند. به همین دلیل است که زنان امروزه, هم در بیرون و هم در منزل, شاغل هستند.  

زنان خیلی خوب می توانند خودشان را به جای دیگران بگذارند و این کمک می کند تا ارتباطات عمیقی داشته باشند. قدرت خود را به جای دیگری گذاشتن, در مغز زنان برنامه ریزی شده و به همین خاطر هم هست که بهتر می توانند از فرزندان خود مراقبت کنند. مردان تا اشک زنان در نیامده است, متوجه قضایا نمی شوند. حتما به همین دلیل است که زنان چهار برابر زودتر از مردان گریه می کنند.

مردان خاطراتی مانند, اولین دیدار و یا یک روز تعطیلی در شمال را کمتر به خاطر می سپارند. به یاد آوردن خاطرات برای این است که اگر لازم شد با آمادگی بهتری در شرایط و موقعیت ها عمل کنی. و بسیاری از گرفتاری های ممکن را پیشگیری کنی. با توجه به این که مغز مردان برای شکار و حفاظت و امنیت تنظیم شده است, چیزهای در این ارتباط را به خاطر می سپارند. خلاصه مردان چیزهایی را به خاطر می سپارند که عملا با آن در ارتباط می توانند باشند. و خاطرات مربوط به احساسات در مردان غیر مفید تلقی می شود. اگر شوهر شما تاریخ تولد و یا سالروز ازدواجتان را فراموش کرده است, گمان نکنید که شما را دوست نمی دارد.

سرگرمی های مردان و زنان هم با توجه به چگونگی رشد مغز, با هم تفاوت دارند. اتومبیل و قایق و موتورسیکلت خود را چنان تمیز و نگهداری می کنند که انگار, زنان, فرزندان و خانه خود را نگهداری می کنند. اتومبیل و موتورسیکلت مظهر آزادی و قدرت است. همینجوری یک دور زدن با ماشین برای مردان بازی به حساب می آید. در حالی که این در زنان معمول لیست.

این همه که زنان حرف می زنند, ای کاش از نصف بیشتر آن را به مردان می دادند تا آنها نیز کمی به حرف بیایند. حرف زدن در زنان در مغز آنان ماده ای ترشح می کند که در واقع آنتی اضطراب و بی قراری عمل می کند و آرامش بخش است. به همین دلیل است که به طور متوسط زنان ۲۰۰۰۰ کلمه در روز استفاده می کنند. در حالی که این در مردان ۷۰۰۰ کلمه می باشد. به وسیله حرف زدن و تقسیم کردن و علاقه مندی های خود را نشان دادن, زنان شانس بیشتری برای ارتباطات خوب دارند. زنان در انتخاب کسی که می خواهند به او اعتماد کنند و یا می خواهند با او دوستی برقرار کنند, ناخداگاه و غریزی به این روش دست می زنند. این در حالی است که حرف زدن زیاد, مردان نفسانی و خودمحور را زودتر لو می دهد و به همین جهت مردان اقتدارگر, از صحبت کردن می پرهیزند.

البته که مغزهایی هم هستند که با مغزهای دیگران هماهنگی ندارند و به راحتی برای زنانشان آشپزی می کنند و جوراب های کثیف هم ندارند و جوراب های خود را هم به زمین نمی اندازند. و زنانی با مغزهایی هم هستند که دوست دارند مستقل باشند و اجازه وابستگی را به مرد نمی دهند. برای هر تفاوتی احترام بگذاریم تا زندگی را بتوانیم شیرین تر کنیم. خوشبختی دست خودمان است. خوشبخت باشید.  

                                                                    

سفسطه و شفافیت

چو نیستی پیستی چیستی- خشسبت- هستی... من منظورم چیز دیگری است! مردم و اطرافیان و دوستان را سردرگم گذاشتن عبث است. خود نفس است. شفاف تر باش ای بدن! چه کسی از نگاه های مرموز نمی ترسد؟ بعضی از آدم ها با چشمانشان حرف دلشان را می زنند و بعضی ها را نه می توان از چشم های شان خواند و نه از کلامشان و نه با زندگی کردن با آنان...

غیر شفافیت و مبهم بودن حکم صادر می کند. انسان نفسانی در توشه خود کمی چیز میز جمع می کند و برای معرفی خود جعلی از آن توشه نشان می دهد. وقتی کمی حرفش خریدار پیدا کرد و توشه تمام شد- شروع می کند به خرافه گستری و خرافه گویی و ایجاد توهم!

در سریال مرد هزار چهره, مهران مدیری شعری می خواند که مردم می پندارند که آن شعر از فلان شاعر معروف می باشد. که در واقع آن شعر لیست خرید اداره پلیس بوده است و دیگر هیچ... اما چون از فلانی بوده است حتما باید یک معنی داشته باشد! حتما و صد درصد در پشت این شعر معنایی نهفته است. حتی آن را معنی و توهم می کنند.آدم معروف اگر خلاق نباشد شروع می کند به سفسطه کردن و به مبهم گویی, به این امید که وقتی مردم چیزی را نفهمند آن را توهم که خواهند کرد.

خودشان به آن معنا می دهند. خودشان منظور من را تولید می کنند! خودشان به آن معنی و منظور زیبایی خواهند داد! اغلب سیاست کاران حرف هایی که می زنند, عمق و پشت حرف های شان را نمی توان فهمید. و آن در تو ایجاد بی قراری می کند. اما شفافیت اعتماد و آرامش تولید می کند. شفافیت بدون نقاب و نفس امکان پذیر می باشد. شفافیت در خود بودن است. نقاب نفس است.

اغلب انسان های مغرور و متکبر از گفتن نه و آری مستقیم پرهیز می کنند. اینان هیچگاه به طور مستقیم راه حلی برای سوال شما نمی دهند. وقتی راه حلی عملی و شفاف نداشته باشی, متوسل به سفسطه و مبهم گویی خواهی شد. در عمق بعضی از این به اصطلاح صوفی نماها تکبر و غروری گنده نهفته است که از هر غروری خطرناک تر و با نفسانی تر است. غرور انسان روحانی نما بسیار بسیار بالاتر از غرور و نفس یک پزشک و مهندس است. و به همین خاطر اینان از پاسخ مستقیم و شفاف پرهیز می کنند.

زیرا پاسخ شفاف به شما دادن, از جنس طبیعت است. به معنی یکتایی و یگانگی است. وقتی پاسخ گنده و مبهم باشد, به معنی این است که پاسخ دهنده بالاتر از سوال کننده می باشد! تافته جدابافته بودن و به موضوع پیچ و خم دادن به معنی بیگانگی و جدایی می باشد. ببین من از تو جدا هستم! ببین من با تو فرق دارم!

نفس پیوسته خود را از دیگران و کائنات جدا می بیند. نفس خیلی ظریف عمل می کند. بپرهیزید از کسانی که در کلامشان شفافیت و اعتماد مفقود است. هرسخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی, به معنی این نیست که شفافیت را از حرف های مان حذف کنیم و بگوییم که حرف من برای گوش شما نیست! این گفته ی من در نفسانی و غیر نفسانی بودن خلاصه می شود. که انسان های نفسانی همیشه انکار می کنند و حتی ساده ترین و شفاف ترین حرف ها را!

حرف انسانی که خودسازی و خودکاوی کرده است در قلب همه آرامش تولید می کند. سخن شفاف و درست و حق را قلب خودش خیلی هوشمندانه تشخیص می دهد. حرف و سخن درست را همیشه لازم نیست تعبییر و تفسیر کرد. قلب یا با آن به آرامش می رسد و یا در تو استرس و نگرانی تولید می کند. حرف نفسانی همیشه در قلب, نگرانی و اظطراب ایجاد می کند. و حرف درست و حق به شما آرامش می بخشد. و این آرامش باید دائمی باشد و نه موقتی. آرامش موقتی حاصل همان نگرش منفی و نفسانی می باشد که روزی تقلب کرده بود!

بیایید خودمان باشیم. کافی خواهد بود. منیت و تکبر از زشت ترین نقاب های نفس می باشند. بیایید خلع و کشف نقاب کنیم. وقتی خودمان را بدون نقاب دیدیم و دیدند, همه به آرامش می رسند و همه با خود ما آشنا می شوند و هیچ نگرانی و اضطرابی باقی نمی ماند. تمام غبارها از بین می روند و آنگاه ما خود نور می شویم. عاقبت شفافیت, رسیدن به نور است.                                                                                    

سحرناز و امیر (قسمت دوم)

داستان سحرناز و امیر یک داستان واقعی می باشد.

امیر از سحرناز می خواهد با او همبستر شود و سحرناز میل ندارد و امیر او را حسابی کتک می زند. تا جایی که بدنش کبود می شود. سحرناز با یک مشاور حقوقی پلیس صحبت می کند. سحرناز می گوید که شوهرم سر همه چیز عصبانی می شود. نمی تواند خشمش را اداره کند. مشاور حقوقی در ایران به او پاسخ می دهد که: خانم عصبیش نکنید خوب!!

سحرناز دردش را در این مملکت به چه کسی بگوید!؟

کسی با انرژی هسته ای و ماهواره مخالفت نمی کند. نگرانی ما از سلامتی فرزندانی هست که در چنین شرایطی رشد می کنند. نگرانی ما از عدم قاطعیت قانون در برابر زورگویی مردان است. مگر جهت انقلاب این نبود که زورگویی و اوباش از صحنه محو شود! دلسوزی با مخالفت تفاوت دارد.

مهربان باشیم و مواظب سحرناز و فرزندان این خاک باشیم.

جواب ابلهان خاموشیست, یعنی چه؟!

زیبا و محرم من کسی هست که ساده بودنش را برایم به زیبایی تبدیل کند! که هست...

زیبا و محرم من در درون توست...

جواب ابلهان خاموشیست, یعنی چه؟!

نفس و شیطان و منیت, با سر و صدا و جهل و بحث ارضا شده و به حاملگی و زاییدن ادامه می دهد. این ها با پرسش و پاسخ حامله و باردار می شوند و دوباره و دوباره به کنترل و حریم خصوصی تو تجاوز می کنند و  می پندارند که خیرخواه تو هستند! متدین و متخصص تر هستند! اینان برای تو و خودشان دلایل جعلی و موهومی درست می کنند.

یکی از ویژگی های اینان این است که زود حوصله شان سر می رود. اینان از تنهایی می ترسند و همیشه وابسته به لذت بیرونی هستند. اینان شادی و لذت را در دیگران جستجو می کنند و همیشه مزاحم دیگران هستند. اینان اگر با کسی دوستی می کنند, صرفاً به خاطر ترس از تنها ماندنشان است, نه از دوست داشتن و عشق.

اگر ضعیف و علیل باشند, با غیبت و سرو صدا و دخالت در زندگی دیگران سیر می شوند. و کنترل و دخالت را اول در خانواده خودشان شروع و تمرین می کنند. اگر هم قدرت داشته باشند, می کشند و جنگ و خونریزی به پا می کنند.نقاب نصیحت و تواضع و دینداری می زنند. خودشان هم نمی دانند که نقاب زده اند! در عمق این تخصص و خیر خواهی و ترحم اهریمنی وجود دارد به نام <<نفس>>.

تنها دارو و جلوگیری از این نسل بد جنس و بد ژن, سکوت است. اینان از سکوت و آرامش واهمه دارند. زیرا هر سرو صدا و هر واکنش و جوابی را بر حقانیت خودشان می پندارند و بدینگونه سرگرم می شوند!  پیرم - علیلم- زشتم- اما آزادی هم هستم! با همه زشتی هایم دوستت دارم. دوستت دارم یعنی برای تو آزادی می خواهم. می فهمی یا که هنوز هم نمی فهمی! من آزادم که بگویم دوستت دارم تا زمانی که شنونده آن را طالب باشد و این خودجوش و جاری است. نه با زور نفسانی و شیطانی...